انگار
انگار که هرچه هست در عالم نیست ؛ پندار که هرچه نیست در عالم هست .
2
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:53  توسط chris cakurys
|
یک داستان کوتاه
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش
سکهای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه
عمر را زیاد میکند... پیرمرد منصرف شد!!!
2
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:54  توسط chris cakurys
|
دیشب صدایت خسته بود و غمگین ، هر چند کوتاه به گوشم رسید و در حسرت
باقی ام گذارد ؛ اما غنیمت شمردمش .
شکست دلم ، بغض کرد گلویم و آری گریستم . گریه کردم از اینکه دیدم دستانم
خالی اند دوباره ( از برای کسی که هر آنچه پیشکشش کنم ناچیز است ) و اینکه
باز نمی توانم آنجا که باید ، و آن چنان که می باید همراهی ات کنم .
دوستت دارم و صدایت را هر آن گونه که باشد می پرستم ، هر گونه که باشد .
حتی اگر هماره این چنین جانم را بسوزاند .
برایت دعا می کنم . بپذیز این کمترین را .
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:35  توسط chris cakurys
|
عنوان ندارد
نمی دانم چرا وقتی به این موضوع می رسم قلمم از آنچه باید بنویسد سر باز می زند ؛
عقلم کار می کند ، قلبم فریاد می زند و جملات پشت سر هم در ذهنم ردیف می شود و
کسی آنها را در گوشم بلند بلند می خواند ، اما وقتی می خواهم آنها را روی کاغذ بیاورم فرار
می کنند ، شاید این گریز به خاطر تکرار فراوان این جملات باشد ، اما چه کنم ؟ باید بگویم ،
حداقل برای تویی که از معدود کسانی هستی که هنوز چیزی می خوانی ، حتی اگر یک
مشت حرف بی ربط من باشد .
2
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:51  توسط chris cakurys
|
خندید و رفت
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:21  توسط chris cakurys
|