تبليغاتX
دستنوشته
آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
 

گفتي: تا يعقوب را نياوريد بنيامين پيش من ميماند. ماندم و گفتي: نترس برادر! اي صحنه روي دستي كه بر سرم كشيدي تمام شد... و من همان جا، زير بارش انگشتان تو ، يعقوب شدم.

چند سال است كه من وتو داريم اين بازي را ميكنيم؟ لحظه ي آغاز كي بود؟ بعد از زمين؟ پيش از آسمان؟ قبل از دريا؟ يا بعد از كوه؟ شروعش شايد اصلا مهم نيست. من نگران پايانم. چرا روزي كه نقشها را ميخواندند، يادمان رفت بپرسيم تا كي؟ چرا نگفتيم چند ساعت؟ ... چند روز؟ ... چند سال؟... البته اين ها همه مشكل من است. سمت تو داستان شكل ديگري است؛ بله ديگر. وقتي آدم همه اش يوسف باشد زمان زياد طول نميكشد. ميخواهم سرت داد بكشم: گاهي به من طفلكي فكر كن! ولي باز چشمم ميافتد به نگاه نگرانت و ميفهمم كه فكر ميكني، گر چه هيچ نميگويي، گر چه صدايت اصلا به من نميرسد.شايد هم سهم تو سختتر باشد، همين كه غمگين باشي و هيچ نتواني بگويي. همين كه مهربان باشي و كسي نزديك مهربانيت نباشد. همين كه كسي كه بشود مهرباني را بر او باريد،  در دسترس نباشد. شايد هم سختتر باشد.

 اما رنج من چي؟ من كه مدام دارم نقش عوض ميكنم. لرزش زانوان خسته ي مرا كي ميبيند؟ فكر ميكني آسان است آدم يه لحظه بعد از يعقوب بودن گرگ باشد؟ در انبوه اين حسهاي متضاد من هر روز ميشكنم، ميريزم. تكه هايم را جمع ميكنند. دوباره در من روح ميدمند و باز حسود ميشود. تا شكستني ديگر... تا ريختني ديگر... جهنم براي من جاي دوري نيست. جايي كه ميميري و باز زنده ات ميكنند تا عذاب بكشي. من جهنمم را با خويش راه ميبرم. بگو يا عشق يوسفي را از من بگيرند يا دستهاي يوسف كش را!

من در منگنه ي تضادها هر روز پرس ميشوم. بگو مرا از ميان دو قطب بردارند. من از اين رفتن و آمدن خسته ام. بگو بگذارند نزديك يك سر، تا جذب شوم. پاهاي نحيف من چه تناسبي با اين دويدن دارد؟

آن سالهاي اول، شايد خوبتر بود. وقتي گاهي ميشد بين دو پرده نشست و نفس كشيد... ميشد فكر كرد. اصلا صحنه ها طول ميكشيد. روزها و سالها اين همه شتاب نداشت؛ اما اين روزها كسي سرعت عبور تصويرها را تند كرده است. پرده ها شفاف شده اند و ما از پشت آنها پيداييم. ميان دو نقش، مجال تاريكي براي فكر كردن نيست. پرده ها شفاف شده اند و ما مدام تماشا ميشويم.

  يوسف! بيا تمامش كنيم. من از پايان اين نمايش ميترسم. پرده را براي بار آخر كه بكشند من در كدام حس خواهم بود؟ بيا اين بازي را خودمان روي صحنه اي كه من از همه بيشتر دوست دارم تمام كنيم.

تو نشسته اي آن بالا، رداي پادشاهي مصر بر دوش، تاج بر سر، من از سرزمينهاي قحطي، گرسنه آمده ام. انبان خالي را ميگيرم بالا. اشكها ميريزند توي صورتم. دلم ميخواهد بگويم: يوسف؛ ولي هنوز نشناخته ام تو را. ميگويم: عزيز مصر! تو زير لب حرف ميزني؛ مثلا شبيه بله، يا همچون چيزي. من ميافتم روي زانو، كيسه را همين طور گرفته ام بالا. ميگويم: سختي، ما و خويشان ما را فرا گرفته... ميبينم كه هنوز منتظري. ميگويم: چيزي براي مبادله نياورده ايم. حرصم ميگيرد. اگر چيزي داشتيم كه هم قيمت گندم تو بود كه اسمش را نميگذاشتند قحطي. لا به لاي گريه التماس ميكنم: بي بها،‌ پيمانه را پر كن، اصلا صدقه بده، خدايت صدقه دهنده را دوست دارد.

توبلند ميشوي، مي آيي جلو، تاجت را بر ميداري، ردايت را مياندازي، پيراهن پادشاهي را در مياوري و من ناگهان ميبينمت. داد ميزنم: به خدا تو يوسفي! تو لبخند ميزني. فرار ميكنم. تو گريبانم را از پشت ميگيري، مثل وقتي من زليخا بودم و تو را گرفتم. ميگويي: من ميبخشمت.

تو را به خدا بيا بازي را تمام كنيم... روي همين جمله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 20:8  توسط chris cakurys | 
 

اين بار تو قهر كردي. اين بار تو فكر كردي كه من خيلي دورم؛ من كه هم ميخواستم زن عزيز مصر باشم هم عاشق يوسف. چقدر عشق را نمي فهميدم. يك بار به ثروت فروخته بودمت، اين بار به قدرت. يك بار ديگر پيراهنت را دريدم. همه چيز داشت تكرار ميشد. راه آمده را گويي برگشته باشم. باز انگار ماده گرگي خشمگين شده باشم. زنان را نشاندم دور تالار. براي همه ترنج و كارد آوردم. به تو گفتم: ((درآ)) و به پياله هاي پيش روي زنها نگاه كردم كه از قطره قطره خون تازه پر ميشد. ((اين يوسفي است كه مرا بر آن ملامت ميكرديد!)) گفتم: ((يا راه ميايي يا دوباره چاه)) زندان را انتخاب كردي و خشكسالي شد. اين صحنه روي خون گريه كردن من و پياله ها، روي زنجيري كه گردن تو را پي خود ميكشيد، تمام شد... و من پادشاهي كابوس ديده شدم.

گفتند تو تعبير رويا ميداني و تو خود روياي من بودي. نشسته بودم روي تخت كه آوردندت. هنوز همان يوسف بودي. به همان معصومي وقتي كه تو را به صحرا برديم. به همان پاكي وقتي كه تو را بالا كشيديم. گفتم: ((كابوس گاوهاي فربه را ديدم.)) گفتي: قحطي است! و خودت خوب ميدانستي كه قحطي خيلي پيش از اين آغاز شده بود. به رويم نياوردي كه اين همه سال بيگناه به اعماق دور تبعيد بوده اي. حتي گذاشتي خيال كنم تو را مامور خزاين زمين كرده ام. بركت زمين سالها بود كه دست تو بود. اين صحنه روي مشتي گندم كه از لاي انگشتان تو ريخت توي انبان مردي كه مدام دعايت ميكرد تمام شد... و من برادري قحطي زده شدم.

گفتند در مصر تو گندم ميرويد. ما قيافه اش را از ياد برده بوديم. برادرانم با انبان هاي خالي راه افتادند. من اگر آمدم ولي بيشتر گرسنه ي انگشت هاي گندم ريز بودم بي آن كه بدانم آن انگشتها به ساعد و بازوي يوسفي ميرسند.

تو فقط فكر كردي كه من تو را به جا نياوردم. چند چشم مگر مثل چشمهاي نگران معصومي است كه با طناب او را پايين ميفرستند؟ چند پيشاني مگر شبيه پيشاني پاك مهتاب گوني است كه براي آخرين بار ميبوسند؟‌ تو را شناختم. همان اولين لحظه كه چشممان در هم افتاد. روي تخت عزيز مصر، زير تاج، لاي آن رداي بلند هم خودت بودي. غم توي نگاهت تو را لو ميداد. همان كه در لحظه ي آغاز، مرا مبهوت كرده بود. چه انتظاري داشتي؟ كه بگويم: سلام برادر!  كه بگويم: هي! تو كي از چاه آمدي؟‌ با آن قيافه ي پريشان نان نخورده كه بدبختي لاي خطوطش جرم بسته بود، اگر چيزي از خويشاوندي ميگفتم دست بسته به اسم ديوانه مرا ميبردند. چه انتظاري داشتي؟ كه با آن فلاكتي كه از سر و رويم ميريخت بگويم: اين بالا بلند، برادر من است؟ تو گفتي كه انبان هاي خالي ما را پر كنند؛ بعد با ما مكر كردي. در عشق بايد مكار باشيم، نه؟ اين صحنه روي مردي كه ميگفت: بگيريدشان، دزدند! روي نجواي من كه گفتم: يوسف مگر كينه به دل ميگيرد؟ تمام شد... و من بنيامين شدم.

كينه به دل گرفته بودي؟ نه ! حيله هاي مجازند، حيله هايي كه براي ديدن دوست ميشود كرد. عشق را ميشود پيمانه اي كوچك كرد، توي بار جا داد. صدا ميشود زد ((دزد!)) و قانون هر جايي همين است كه پيمانه دزد را گروگان بگيرند، با عشق مگر ميشود دور شد؟  

                                                                                    ادامه دارد..........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 18:55  توسط chris cakurys | 
 

ماجرا خيلي ساده بود. به تو گفتند : ((يوسف باش )) و شدي. ((كن!...فيكون)). نوبت من شد . هنوز نگفته بودم ((چشم!)) كه دوباره مرا خواندند و نقش دوم !...بار سوم و باز تكرار نام و نقش من. ذوق زده بودم. يادت هست؟ به تو گفتم : ((در من چيزي ديده اند كه در تو نبوده.)) گفتم: ((من بازيگر بهتري هستم،آماده براي هزار نقش، اين را مي دانستند.)) تو غمگين نگاهم كردي . غمت شبيه حسادت نبود. بيشتر به دل نگراني براي دوست مي مانست. من از حس عجيب نگاه تو بهت زده بودم ، آن قدر كه نفهميدم پرده كنار رفت و بازي از نگاه تو و بهت من آغاز شد.

حسود شدم و برادر. تا خانه براي ربودنت دويدم. هنوز تن لرزه ي گرفتن دست هاي تو و تا صحرا دويدن در من هست. صحنه روي صورت معصوم تو، روي تن بي پيراهنت پيش از چاه تمام شد. تو هنوز يوسف بودي كه من گرگ شدم.

برادران گرگ، ما گرگ هاي برادر، پيراهنت را دريديم. و يك قدم آن سوتر دلمان هوايت را كرد... دلمان تنگ شد. گفتند براي باور يعقوب، خون لازم است. من داوطلب بودم. مي خواستم بچكم روي پيراهنت. خار را بي هوا توي دستم فرو كردم. اين صحنه روي گريه ام بر شانه ـ هاي پيراهني كه تو در آن نبودي ثابت ماند. روي قطره خوني كه بوي يوسف نميداد ... و من يعقوب شدم.

ديدم نيستي ، چشم هايم را بستم تا آخرين تصوير ، صورت تو باشد. پسرها گفتند: ((كور شد!)) رفتم سر تپه هاي دور تا رد پاي هر قافله اي را بو كنم. پيرمردها در هم نجوا كردند: ((ديوانه!)) از كارواني پرسيدم :‌ ((در راه دلو شما از ماه پر نشد؟)) زنها گفتند: ((طفلكي!)) چشم دزديدند. (( او نمي‌ آيد باور كن!)) چيزي از خدا مي دانستم كه نمي دانستند، صبر كردم. خسته،‌ نشستم سر تپه، لبم خشك بود. دلم آب مي خواست. آبي كه از چاهي بيرون بكشند. اين صحنه روي له له من، تمام شد. روي رد جوي شوري لا بلاي ريش هاي سفيد ... و من ساربان شدم.

ساربان شدم. كويرنوردي كه سر هر سراب خون گريسته؛ در مانده از عطش، كسي خسته از چاه هاي بي يوسف. تا مرگ هر باوري يك قدم مانده بودكه تو از آن اعماق بالا آمدي. گفتم: ((سلام!)) سالهاي چاه تو را زلال كرده بود. لب گذاشتم بنوشمت. گفتي: ((چقدر منتظرت بودم!)) گيج شدم. انتظار را گمان كرده بودم فقط سهم من است. فكر كرده بودم براي تو در نقشت نه دلتنگي نوشته اند، نه چشم به راهي... نه قحطي. تصور اين كه تو دلواپس آمدن من بوده اي، گودي پاي چشم هاي نجيب ،‌ خيسي اشك آلود گريبان عريانت، مرا منگ و گنگ كرده بود كه گفتي: ((برويم!)) به پاهاي برهنه ي پاك و ترد تو روي خاك خيره شدم. به پاي افزار گل آلود و سنگين خودم كه انگار قرار بود هيچ جا مرا نبرند. ديدم هنوز براي با تو آمدن خيلي زود است. ديدم كم آورده ام. فروختمت؛ به چند درهم. سعي كن دركم كني. هنوز براي با هم رفتن زود بود؛ حتي با اينكه من از گرگ تا يعقوب راه آمده بودم. صحنه روي بوسه ي من به سكه هايي كه نرخ تو بود تمام شد. روي تو كه هي برميگشتي و مرا نگاه ميكردي... من زليخا شدم.

                                                                                ادامه دارد..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 17:22  توسط chris cakurys | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما
زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست
پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما
از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟
های و هوی مستی اش با من شرابش با شما
عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب
معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما
باز استاد نگاهت امتحانم میکند
امتحان پس دادنش با من جوابش با شما

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
یادداشتهای امپراطور
ماهی سیاه کوچولو
thcm
لوح
انا من الحیدریون
ایران تئاتر
ترانه چین
كيمياي هنر
سايت محمد رضا زائري
نمايندگي مجاز
تاريخچه هنر ايران زمين در گذر قرنها
رودخانه
حصار سكوت
سيب گاز زده
براده هاي يك ذهن
فروغ سحر
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
آفونيا
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
طرح ملي ساماندهي ايده هاي جوان
***********آينه**********
***********وب سايت سامي يوسف************
زندگی اندیشه و دیگر هیچ
انسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان