![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
|
اگر آفتاب و باران دست به دست هم بدهند و رنگين كمان بيافرينند ، حتما به خاطر ماست . اگر برگها كه سبزند نارنجي ميشوند ، زرد ميشوند ، قرمز ميشوند و اگر آسمان آبي دم غروب پر از رنگ ميشود ، به خاطر ماست . به خاطر ما كه ميتوانيم رنگها را گره بزنيم و در كوير قهوه اي ها ، قالي هاي رنگين كماني خلق كنيم بدون آفتاب ، بدون باران . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 19:20 توسط chris cakurys |
|
|
(( تعداد گرسنگان و مبتلايان به HIV لحظه به لحظه در آفريقا افزايش ميابد )) - مامان آفريقا كجاست ؟ خيلي از خونه ي ما دوره ؟ - نه عزيزم همين نزديكي هاست . همون ساختموني كه سر خيابونه و بهش مي گن سينما و هر وقت فيلم جديد مياره مي ري عكساشو نگاه ميكني ، آفريقاست . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 18:48 توسط chris cakurys |
|
|
و من ميان دو پرتگاه زاده شدم . روي باريك ترين راه ممكن ، ميان دو دره . روي پل ، پلي به پهناي يك قدم . پلي به اندازه ي يك نفر . پل صراط ! و من ميان دو پرتگاه بزرگ شدم . اولين گريه ، خنده و اولين قدم ! مادرم گفت : راه بيفت . گيج نگاهش كردم. روي اين لبه ؟ گفت : ما همه همين جا راه افتاديم . تا آنجا كه ميديدم پل بود . تا آنجا كه ميديدم به همين باريكي و تا آن جا كه ميديدم دره ها دهان گشوده بودند . دست سردم را گرفت : روي اين لبه بايد خورد ، خوابيد ، كار كرد ، عشق ، نفرت ، زندگي ..... گفت : قدم بردار . التماسش كردم : همراهم بيا ، از رو به رو مرا بگير . چشمهايش خيس بود : بايد پشت سر بمانم ، تقدير ، تنهايي جاودانه است . پا برداشتم وناگهان خودم ماندم و تقدير جاودانه ي تنهايي و راه كه تا پايان باريك ميماند.....و زندگي ميان دو دره آغاز شد . دره ها در دو سويم انباشته بود . پر از آدم هاي بي اندام . مردماني كه در هر سقوط چيزي از دست داده بودند. آدم هاي بي اندام . بي چشمهايي كه ببينند ، بي گوشهايي كه بشنوند ، بي دستي براي لمس و بي پايي براي رفتن . روي پل ، هر قدم يك انتخاب بود وقتي خيلي آسان مي شد به انباشت دره ها پيوست . هر قدم انتخاب بود . انتخاب ديدن ، شنيدن ، لمس كردن ، رفتن و آن پايين ، پايين تر از داشتن اينها ، زندگي آرام ميگذشت . كاش لااقل ميشد در جا زد . ايستاد و از هر تصميمي طفره رفت . وقتي قدم برندارم ، نه ترس لغزيدن هست ، نه خطر پا اشتباه گذاشتن . كاش ميشد در جا زد . اما روي پل به پهناي يك قدم ، ايستادن ، افتادن است . فقط وقتي روي پل ميماني كه يك پايت روي آن باشد و پاي ديگرت بالا رفته باشد تا جايي جلوتر فرود آيد . اگر ايستاده اي و فكر ميكني چه خوب ! چه راحت ! چه ثباتي ! ... خوب سلام ! به دره ي ما خوش آمدي ! چون آن بالا هميشه رعشه هاي خوف هست ، هميشه لرزه هاي شوق ! آن بالا اسفندوار بايد جز بزني . از شوق خوف ، از خوف شوق ! و من ميان دو پرتگاه راه ميرفتم . ميترسيدم كم بياورم . آي كسي شوق برساند شوق ! تا بهشت ، تا پايان خيلي راه مانده . صبوري كنم ؟ خط پايان كه پايان است ، اين قدم را بگو چطور بردارم ؟ و آن اتفاق عجيب ! اتفاق آيا هميشه بايد چيزي باشد كه آن بيرون بيافتد ؟ يك سوال كه ناگهان ، وقتي اصلا منتظرش نيستي ميرويد ، مگر اتفاق نيست ؟ و اتفاق يك سوال بود و سوال عجيب : بهشت آياجايي براي ديدن است يا خود ديدن ؟ جايي براي شنيدن يا خود شنيدن ؟ جايي براي لمس كردن يا خود لمس كردن ؟ و بهشت آيا جايي براي رفتن است يا خود رفتن ؟ بهشت آيا بعد از اين قدم است يا خود اين قدم ؟ ميترسيدم كم بياورم ، ميترسيدم تا پايان راه صبوري نكنم . پا برداشتم و بهشت ديدن دورم حرير بست . جوي شد ، درخت ، سايه ، تخت . بهشت شنيدن ، آواز خواند و بهشت رفتن ! كي دلش ميخواست بماند ؟ ..... روي پل هر قدم ، يك انتخاب بود و پل تا ابديت ادامه داشت . فكر كن تو داري جان ميكني آنجا ، در ورطه ي آن انتخاب ها ، در لرزه ي آن قدم ها ، شوقت را نفس نفس ميزني ، پشيماني هايت را گريه ميكني و بعد بفهمي بعضيها دستشان را داده اند به كسي و آن كس بلد راه بوده است و كساني خيلي از راه را نرم ، رهوار ، بي ترديد ، بي التهاب بردتشان ، حالت گرفته ميشود . نه ؟ بي قانوني ! فكر كردي اقلا ديگر توي اين راه ؟ و عشق اين جا قانون است و عشق مجاز است براي يك شبه رفتن . براي نرم و بي ترديد رفتن . فقط ميماند همين كه دستي كه ميگيري بلد راه باشد . فقط ميماند همين دست كه يك جوري بايد داد دستشان . به سختي رسيده بود به ضريح . از لاي آن همه جمعيت و فشار . حالا هول شده بود . نمي دانست براي چي آمده جلو . كنارش زن روستايي تكه چادرش را كند . كشيد به چشمهايش و گره زد دور يكي از قفلهاي طلايي: دخيل يا سلطان يا ابا الحسن يا علي ابن موسي الرضا دخيل ! به خودش نگاه كرد . چي داشت براي دخيل بستن . فكر كرد واي چي ميشد اگر روح را ميشد آويخت اينجا . از فكر آويختن روح ناآرام به جايي دلش غنج رفت . خسته بود از بس اين سنگين را با خودش كشيده بود . آويختن روح ! تصميمش را گرفت . مثل همان زن خيسش كرد ، گرفت كف دست ، مثل پيشكش كه ببرند گره اش زد : دخيل يا سلطان .......... جا مانده بودند پشت سري ها . تند رفته بود . كلي از راه را . نرم ، رهوار ، بي ترديد ، بي التهاب ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 21:56 توسط chris cakurys |
|
|
در فارسي فقط يك گذشته داريم ، انگار يك گذشته براي ما تعريف شده ، جز آن انتخاب ديگري نداريم . ميرفتم يعني ميرفتم . اگر و اما ندارد . نمي توانيم در مخيله مان گذشته ي ديگري تصوير كنيم . مثلا سرگذشت خانوادگي مان . چرا ؟ چون در ايران فقط يك گذشته داريم . اجازه نداريم به گذشته ي ديگري فكر كنيم . اما بعد ، بر مي خوريم به معاني مختلف ميرفتم و ميبينيم كه اين گذشته ، هزار متغير دارد يعني من هزار گذشته دارم نه يكي . آن زن مادر من بوده ؟ بچه ي سرراهي نبوده ام ؟ اين كه اسمش را گذاشته اند رفاه واقعا رفاه بوده ؟ اين طوري چه بلايي سر آدم مي آيد ؟ مي گويند شش هزار سال تاريخ داريم . كلي افتخار به خودمان ميبنديم . بعد خودمان را تسلي مي دهيم كه اگر حالا وضع مان خراب است ، دست كم گذشته ي درخشاني داشته ايم . واقعا همين طور است ؟ وافعا گذشته ي ما اين بوده كه ميگويند ؟ آيا اين كه ميگويند چيزي نيست كه دلشان مي خواسته باشد ؟ مدينه ي فاضله را از آينده به گذشته پرت نكرده اند ؟ ........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 18:42 توسط chris cakurys |
|
|
آن روز وقتي آن دختر كور بي مقدمه خداحافظي كرد و رفت به مدرسه ي نابينايان نتوانستم ببخشمش . تقصير آن دختر چيست كه زندگي ام هميشه به او آغشته بوده ؟ چه انتظاري از يك همبازي دوران بچگي بايد داشت؟ كه بشود فرشته ي الهامم ؟ تقصيرش چه بود كه هميشه به يادش بودم و حتي در بدترين لحظه هاي زندگي ام به ياد اين دختر كور مي افتادم ؟ تقصير او چه بود كه خيال ميكردم در چشمهاي او جرقه ي زندگي است كه فقط من ميتوانم ببينم ؟ تمام زندگي ام دنبال بهانه بودم . اين دختر هميشه بهانه اي بود ، بهانه ي سيب دزدي ، گل دزدي . بهانه ي اين كه فكر كنم هنوز جرقه اي از زندگي هست كه من نميبينم . اما گوشه اي از اين دنيا كسي هست كه ميتواند آن را در اين چشم ها ببيند ؟!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 19:38 توسط chris cakurys |
|
|
باغچه ي همسايه كناري ، وسوسه انگيزترين هوس زندگي ام بود . دشوار بود ناديده گرفتن سيب هاي سرخ و تازه رسيده اي كه من تشنه ي ماجرا و شيريني را صميمانه به سوي خودشان دعوت ميكردند . سيب ها صدايم ميزدند . هرگز احساس گناه نكرده بودم ، سيبها خودشان مي خواستند مال من باشند ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 13:24 توسط chris cakurys |
|
|
زندگي واقعيتي است ، زندگي رمان نيست كه هر شخصيتي كه وارد داستان ميشود آغاز و پاياني داشته باشد . احساس كه ريشه ي درخت نيست كه در وجودم بدود ، احساس كه اين قطره ي عرق جاري از شقيقه ام نيست. اما احساس عجيبي در دلم ريشه دوانده بود ، همراه عرق از شقيقه هايم روان بود ، چيزي بين نيستي و فنا . حال آهويي كه ساعتها از دست شكارچي فرار كرده و سرانجام ، از پا افتاده و با تيري فرو رفته در پهلويش ، روي زمين نشسته و خون ، زمين زير پايش را لزج و گرم كرده و از همان جا كه نشسته ، شكارچي كارد به دست را در چند قدمي اش تماشا ميكند . اينجا ديگر اميدوار يا ناميد نيست ، تمنايي هم ندارد . معنايي از حيات در رگ و ريشه ام ميدود و در ذهنم چيزي ريشه ميدواند ، كه اگر ميشد نامي بر آن بگذارم ، هم نام احساس تو بود ، آسمان كار خودش را كرده بود و ديگر از دست تو كاري بر نمي آمد ...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 11:1 توسط chris cakurys |
|
|
كودكي هميشه همراه با چند سوال مهم است . اولي اش اين است كه مامانت را بيشتر دوست داري يا بابات را؟ و بعدي حتما اين كه : بزرگ شدي ميخواي چه كاره شي ؟ و جواب اين سوال چقدر ساده است ، حتي ساده تر از جواب سوال اول كه مغز كوچكمان را به چالش ميكشيد و احساسات معصومانه مان رادر گير خود ميكرد و نمي دانستيم يا خجالت ميكشديم بگوييم مادرمان را بيشتر دوست داريم يا پدرمان را . اما چه كاره ميخواهي بشوي ؟ اصلا احتياج به فكر كردن نداشت . هميشه ميخواستيم دكتر شويم يا مهندس يا معلم يا خلبان . پنجمي هم نداشت . اما هر چه ما بزرگ ميشديم جواب اين سوال هم بزرگتر ميشد . خيلي بزرگتر از ما . از ما فاصله ميگرفت و دست نيافتني ميشد . آن وقت از او ترسيديم . از او كه دور ميشد و دود ميشد . خشن ميشد . با ما راه نمي آمد . دست ما را نميگرفت و حتي نميگذاشت به او دست بزنيم و ميرفت توي روياهايمان و بعد كابوسمان ميشد . پنج ، شش ساله كه بوديم چه كاره شدن مثل آب خوردن بود . دكتر شدن به سادگي اين كه گوشت را بگذاري روي سينه ي كسي و صداي قلبش را بشنوي . مهندس شدن به سادگي كوبيدن چكش روي ميخ ، معلمي يعني دو تا دفتر و مداد و خلباني پرواز دادن چند تا موشك كاغذي . كاري كه تو دوست داشتي مثل عمويت مهربان بود ، مثل سايه ات خوش تيپ و مثل معلمت عزيز . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 21:31 توسط chris cakurys |
|
|
مگر ميشود آدم فقط يك بار عاشق بشود ؟ عشق ابدي فقط حرف است . پيش مي آيد كه آدم خيلي خاطر كسي را بخواهد اما هميشه وقتي آدم فكر ميكند كه دلش سخت پيش يكي گرفتار است يك دفعه يك جايي ميبيند كه دلش ، ته دلش براي يكي ديگر هم ميلرزد . اگر با وفا باشد دلش را خفه ميكند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش ميماند . اگر بي وفا باشد ميلغزد و همه ي عمرش عذاب گناه بر دلش ميماند . هيچ كس حكمتش را نمي داند .... حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را . يكي را بايد انتخاب كرد فرار ندارد ..... بر گرفته از کتاب شاهدخت سرزمین ابدیت........... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 19:38 توسط chris cakurys |
|
|
فقط دل من ، دل نيست آره ؛ تنها دل من ، دل نيست يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم ، دل كسي بلرزد راهي نروم كه بيراه باشد و خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد روز و روزگار خوش است يادم باشد مبادا اشتباهي كنم تصميمي بگيرم كه بعدها پشيمان شوم يادم باشد همه چيز بر وفق مراد است آه چه دلخوشم من ، يادم باشد...................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 19:34 توسط chris cakurys |
|
|
سال ها بود همديگر را مي ديديم ، صبحها وقتي ميرفتيم مدرسه ، بعد از ظهرها كه برميگشتيم خانه ، عصرها كه براي خريد مي رفتيم سراغ مغازه هاي سر كوچه ، اما ... امسال فرق ميكرد . ما با هم همكلاسي شده بوديم و چون تقريبا هم قد و قواره ي هم بوديم ، توي يك رديف مي نشستيم . بچه ي خوشرو و دوست داشتني اي بود ، خيلي مودب و سر به زير ، با استعداد و درسخوان . همه ي بچه ها دوستش داشتند . از آن بچه درسخوان هايي نبود سوادشان را فقط براي خودشان نگه ميدارند ، هر كسي ازش اشكال درسي اش را ميپرسيد خيلي با حوصله و خوب جواب ميداد ، بعضي وقتها هم بچه ها سر به سرش مي گذاشتند و ازش ميخواستند به جاي معلم ها درس بدهد . اول همكلاسي بودن ، بعد هم هم ميزي شدن باعث شد تا بعد از مدتي با همديگر خيلي صميمي بشويم . آن سال ، سال آخر دبيرستان بوديم . با اين كه كنكور برايمان خيلي مهم بود ، دغدغه ي اصلي مان نبود . دغدغه ي اصلي ما اما ، چيز ديگري بود ..... منتها پدر و مادرهايمان اجازه نميدادند ..... نه اين كه اجازه ندهند ، ميگفتند اول ديپلم بگيريد ، بعد ! با هم ديپلم گرفتيم ، با هم كنكور داديم و دانشگاه قبول شديم ، بعدش با هم رفتيم مسجد و ثبت نام كرديم ، با هم اعزام شديم ، با هم جنگيديم اما ......... با هم برنگشتيم ......... به بهانه ي سوم خرداد سال روز آزاد سازي خرمشهر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 19:4 توسط chris cakurys |
|
|
به كرم سبز بينديش . بيشتر زندگي اش را روي زمين ميگذراند ، به پرندگان حسد ميورزد و از سرنوشت و شكل كالبدش خشمگين است . ميانديشد : من منفورترين موجوداتم ؛ زشت ، كريه ، و محكوم به خزيدن بر روي زمين . اما يك روز مادر طبيعت از كرم ميخواهد پيله اي بتند . كرم يكه ميخورد .... پيش از آن هرگز پيله نساخته . گمان ميكند بايد گور خود را بسازد و آماده ي مرگ ميشود . هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است ، به خدا شكوه ميبرد : خدايا ، درست زماني كه سرانجام به همه چيز عادت كردم ، اندك چيزي را هم كه دارم ، از من ميگيري . خود را نااميدانه در پيله حبس ميكند و منتظر پايان مي ماند . چند روز بعد ؛ درميابد كه به پروانه اي زيبا تبديل شده . مي تواند به آسمان پرواز كند و بسيار تحسين اش كنند . از معناي زندگي و برنامه هاي خدا شگفت زده است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 19:5 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|