![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
|
مردي پشت ديوار ايستاده بود و ميخواست با چاقو او را بكشد . تمام بدنم گرم شده بود و دانه ي عرقي روي پيشانيم داشت سرسره بازي ميكرد . دلم ميخواست فرياد يزنم و خبرش كنم . داشتم بي اختيار زير لب دعا ميخواندم چيزيش نشود كه چاقو خورد به شكمش و پليس ضارب را گرفت . برق هاي سالن روشن شد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 20:16 توسط chris cakurys |
|
|
و من نيستم به انتظار مينشيني به اميد آنكه دوباره زاده شوم لاي دفترچه ي خاطراتت را باز ميكني ، ورق ميزني خسته نميشوي ، باز هم ورق ميزني مرا زير آوار چندين واژه ي متروك پيدا ميكني دستم را ميگيري ، بلند ميكني ، و مي تكانيم از من قول ميگيري كه ديگر دستت را رها نكنم ، كه ديگر گم نشوم از من قول ميگيري كه ديگر هيچ گاه ، هيچ گاه بي تو جايي نروم من ميخندم مي خندم بي آنكه بدانم براي چه كمي بعد
باد اوراق كهنه ي دفتر را مي برد دور دور دور من رفته ام ، رها شده در باد و اين بار تو مي خندي ميخندي بي آنكه بداني براي چه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 11:55 توسط chris cakurys |
|
|
اشتياق را ديدم. در چشمان يك فراري سرگردان. كنار رودخانهي وهم. در كشوري از جانب غربي. او تازه به اين سرزمين آمده بود و تغيير مكان، برايش حكم سرگرمي داشت. تا چند ماه خويش را به دست فراموشي سپرد؛ و به ضرب جلوات سلبي و كثرات حكمي، دلخوش و بيسؤال، عمر گذراند. امّا تو در انعكاس زمزمه رودخانه، بر او خواندي؛ آيات خويش را. چند قرن بعد، ابدال او را در اقليمي از شرق ارض، ديدند. نشسته در معبدي مملوّ از بتهاي جوراجور. خوگرفته به رقص سنّتي «چهائو» در هند. در قبيله بتپرستان «پوروليا» و تنها هزار سال بعد، فراري بيچيز و سرگردان، حقيقت را دريافت. منزل و مأواي قديم خويش را در واقعهاي ديد و بر خسارت عمر تلف كرده گريست. گريستني تلخ و بيتدبير. امّا در دل بغض رها شدهاش. شيريني درك و دريافت حق را مزمزه كرد فراري ناگهان برخاست و به انهدام خويش، همّت گمارد. در حال، دوران تنهايي و سرگرداني او به پايان رسيد؛ و حيات پاك را غنيمت شمرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 19:33 توسط chris cakurys |
|
|
(( فقط به خاطر اينكه بفهمي چقدر به من محتاجي ، يادت باشد آنقدر شجاعت داشته باشي كه وقتي پشيمان شدي ، بيايي سر گورم و به اشتباهت اعتراف كني . خداحافظ براي هميشه . )) كاغذ را روي عسلي كنار دستش گذاشت و روي تخت دراز كشيد . ليواني را كه يك بسته قرص واليوم در آن حل كرده بود ، برداشت و در حالي كه آن را به دهانش نزديك ميكرد ، تمام خاطراتش را از ذهن گذراند . صداي زن توي گوشش پيچيد كه چند روز پيش در جواب تهديد او به خودكشي گفته بود : (( به درك ! عوضش زودتر از دستت خلاص ميشوم . )) چشمانش را بست و بغضش را كه مثل يك گلوله سرب ، سنگين بود ، فرو خورد . دو قطره اشك از بين ريش چند روزه اش به سمت پايين راه باز كرد . آخرين تصوير ، چهره ي زن بود با موهاي مشكي بلند و موجدار ريخته بر شانه ها كه سر كج كرده بود و با لبخندي نمكين به او مي نگريست . چند ثانيه اي خيره ماند . بعد با عجله برخاست و قلم را برداشت : كور خوندي ! و محلول را آرام در دستشويي خالي كرد ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم تیر 1384ساعت 19:11 توسط chris cakurys |
|
|
حالا چقدر راحت از كنار نارنجي هاي خوشحال و مطمئن ، زردهاي خردمند و پرانرژي ، سبزهاي متعادل و دوست داشتني ، آبي هاي سالم و قاطع ، نيلي هاي شجاع و فهيم ، بنفش هاي زيبا و خلاق و قرمزهاي پر انرژي رد ميشويم و همه را به سياه ميسپاريم . چقدر با سياه راحت كنار مي آييم . چقدر فكر ميكنيم سياه به هر رنگي مي آيد و به ما ، ما كه رنگها را گم كرده ايم ، فراموش كرده ايم ، با آنها غريبه شده ايم ، به آنها تهمت زده ايم و حذفشان كرده ايم . چقدر فكر كرده ايم رنگها را خوب ميشناسيم و از ميان آنها سياه را انتخاب كرده ايم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:52 توسط chris cakurys |
|
|
با يك ليوان آب پرتقال مي آيد كنار تختم . دست ميكشد روي سرم تا بلند شوم و آب پرتقال را بخورم و او نفس راحتي بكشد . تا شب همين طور سرويس ميدهد و با چشمهاي نگران و مهربانش براندازم ميكند . ميدانم چقدر دعا مي خواند و فوت ميكند . چند بار اسپند دود ميكند و چشم حسودها را ميتركاند و نميداند همه ي اين مهرباني هايش چقدر مضطربم ميكند. كارداني شهر پنجم كه قبول ميشوم مهماني ميدهد . همه ي فاميل مي آيند . فردايش بايد بروم به يك شهر تقريبا دور و دو ، سه سال چيزي را بخوانم كه هيچ وقت دوستش نداشتم . فقط به خاطر دل او كه از دل من خبر ندارد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 19:54 توسط chris cakurys |
|
|
مرد همراه خودش دري آورد و گذاشت روي تپه . بعد هم رفت تو و در را پشت سرش بست . اين را كه بعد چه اتفاقي افتاد كسي نميداند چون در ، فقط مال او بود و بس . وقتي هم صداي فريادش را شنيدند هيچ كس نتوانست كاري بكند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم تیر 1384ساعت 18:39 توسط chris cakurys |
|
- همه را بايد بكشي!
- بابا غلط كردم ..... آخ ...... بابا به خدا مال من نيست ....... اهو اهو ..... بابا تو رو خدا .......... ولي بابام گوشش به اين حرفها بدهكار نبود . توي جيب پسر دوازده ساله اش يك نخ سيگار پيدا كرده بود و با عصبانيت برده بودش تا در مغازه ي محل ، يك پاكت سيگار و يك قوطي كبريت خريده بود و حالا من مجبور بودم تمام سيگارهاي آن پاكت لعنتي را يكي يكي تا ته بكشم .......... خس خس سينه ام تا يك هفته خوب نشد . نفرتم از سيگار هيچ وقت ............. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 21:36 توسط chris cakurys |
|
|
باران كه نمي آيد ، دعا ميكنيم . باران كه مي آيد يادمان ميرود دعا كرده ايم . و چقدر خوب است كه چتر داريم و چقدر بد است كه سيل مي آيد و چقدر ...... يك سيستم هواي پرفشار يا كم فشار از مديترانه ميخواست بيايد . همه چيز تقصير گرماي كره ي زمين ، سوراخ شدن لايه ي ازن و مصرف بي رويه ي آب است . يك ماه است باران نباريده . چه هواي مزخرفي ! بغض يك نفر در سيستان و بلوچستان جوري ميشكند كه دل خدا هم ...... و باران مي آيد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 19:24 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|