تبليغاتX
دستنوشته
آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
 

همه ي حرف هاي توي دلم فقط اين ها كه با تو گفتم نيست

گاه چندين هزار جمله هنوز همه ي حرف هاي آدم نيست

باورم ميشود كه بسته شده همه ي آسمان آبي من

و كسي كه تمام من شده باورم ميشود كه كم كم نيست

شايد اين گفت و گوي دامنه دار ـ اين قطار مسافر كلمات ـ

به دل دره ها سقوط كند با عبور از پلي كه محكم نيست

ملوانان خسته را بگذار هم صداي سكوت من باشند

زير در يايي نشسته به گل جاي آوازهاي با هم نيست

تازگي سنگ كوچكي شده ام و سر راه اشك را بستم

غم سيل آخرش گذشت ولي غم كوچك شدن خودش غم نيست !

كاش ابري به وسعت دريا آسمان را به حرف مي آورد

تا ببيني كه پشت اين همه كوه سيل هاي نگفتني كم نيست

باز دستي سكوت چشم مرا روي رگبارهاي موزون بست

و تو باز اشتباه ميبيني اسم اين لاله ها كه شبنم نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 11:38  توسط chris cakurys | 
 

امروز و فردا و شايد فرداها ، اين صفحه به پاسداشت صبوري اي سخاوتمندانه متعلق است به دوست ترين همنشين هشت سال تاريخ ايران ..............

پيشكشي است به مردي كه معلمي ديگر بود و انساني ديگر ..................

مقالاتي از زبان هاي مختلف :

فريبرز مقدم و .............

دستنوشته هايي تلخ و شيرين  براي اسوه اي كه آنگونه كه بايد نياموختيم از او

                                                                                          صبوري را

                                                                                                      مهر را

                                                                                                            عشق را

 

سيد حلالمان كن ..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:34  توسط chris cakurys | 
 

او هم ، آن چنانكه آمده بود ، رفت . چرا كه اصولا هر آمدني ، رفتني هم در پي دارد و خوشا به حال آناني كه با لبخند مي آيند و با لبخند هم ميروند .

و او انساني متفاوت بود . چرا كه بودن ، رفتن و حتي آمدنش هم متفاوت بود . او مردي بود كه با لبان خندان ،  خود را به ما شناساند ، با تبسم مهربارش در كنارمان بود و با لبخندي كه هرگز از چهره ي آرامش حتي در سختترين دشواري ها هم محو نشد رفت كه نه !! ماندگار شد .

و چگونه لبخندي ؟! لبخندي كه در باطن هزاران غنچه ي اشك نهفته را ، نويد مي داد . قطراتي كه حكايت جدايي از همنشيناني را مي سرود كه هماره با او بودند و هرگز درد و دل هاشان با او تمام نشد چرا كه اصالتا در انتظارش بوديم تا حرفهاي دلمان را برايش بازگو كنيم و به حق ، حرفها چقدر بوي غربت ميداد و نگاه گرم مهربان او عطر قربت .

و چه رفتني ؟! رفتني كه تنها اشك را براي ديدگان هزاران جوان عاشق كه به قول خودش صادق ترين همراهانش بودند به وديعه گذاشت . اشكهايي كه پيام آور زيباترين لبخندها به او بود و از چشمان پر نوري نشات ميگرفت كه توان هضم معناي تلخ خروج او از عرصه ي سياست و فرهنگ جامعه اي كه حالا به بركت وجودش رنگ و بويي دگر گونه گرفته بود را نداشت .

او آمده بود كه با نگاه زلالش شميم ياسهاي سپيد از ياد رفته را برايمان باز آورد ..............

او لوح گونه اي در جان تمام مردمان اين سرزمين نگاشت كه تا ابد قلبهايمان را روشن و استوار و مشعل ايرانمان را بر فراز ، فروزان نگاه خواهد داشت . و انتظاري غير ، از او نمي رفت ، چرا كه اساسا او انساني از جنس ديگر بود و كتيبه اش از نوري ديگر .............

و اما در اين مسير پر نشيب بزرگترين بهار را برايمان به ارمغان آورد ، بهاري كه سمبلش را شايد بتوان اين  چنين خلاصه كرد :  بادبادك با باد مخالف است كه اوج مي گيرد پس زنده باد مخالف من .............

او به راستي دگرگونه مردي بود در اين وادي ؛ مردي كه با عشق آمد ، با عشق ماند و با عشق رفت

درود و بدرود خاتمي ....................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:32  توسط chris cakurys | 
 

سياست به طور عام و به ويژه سياست ورزي در نوع شرقي اش ، يعني راست نگفتن . يعني پوشاندن حقيقت ، يعني(( تو نبايد بداني )) يعني (( تو نميتواني بداني )) اين يك اصل كلي در سياست ورزي امروز است و هر چه جز آن ميبينيم استثنائاتي هستند در حاشيه ي متن سياست . در جهان سياست حقيقت هاي ساده و روشن به شكلي معما گونه سخت و پيچيده ميشوند .

آن قدر پيچيده كه بديهيات را با هزاران دليل نمي توان اثبات كرد . اين قانون سياست است . مگر برخي استثناها . در ساحت فرهنگ و هنر اما راست گفتن و راست بودن شرط اول است . دروغ گفتن بنياد هنر ار بر باد ميدهد . در ساحت فرهنگ و هنر پيچيده ترين معماها مثل روز روشن ميشوند . هنر يعني گذار از پيچيدگي به سادگي . يعني ترجمه ي پيچيدگي هاي روح انسان به سادگي و روشني . از همين روست كه ذات فرهنگ و هنر با ذات سياست تنافر دارد . و اين دو ساحت هرگز نميتوانند بر هم منطبق شوند . دست كم به سهولت نمينوانند با هم ازدواج كنند .

تصور ميكنم خاتمي كوشيد تا اين استثناها را اندكي ـ و تنها اندكي ـ زياد كند . خاتمي نتوانست ـ يا نخواست قانون هاي سياست را به سود فرهنگ و هنر و ادبيات و انسانيت تغيير دهد اما استثناهاي خوبي بر حاشيه ي آن  قوانين نوشت . در شهر هنر لطافت روح و مهر ورزي و لبخند و دوست داشتن و خوب بودن و البته اشك ريختن فراوان است . چيزهايي كه با چراغ هم نميتوانيد در شهر سياست ببينيد . و وقتي خاتمي در موقعيت هايي اشك ريخت ، اين قانون هم استثنا خورد . با اين همه حالا كه به گذشته نگاه ميكنيم و به سال هاي پشت سر ، بيشتر اين حقيقت ـ اين حقيقت تلخ ـ شفاف ميشود كه خاتمي خودش هم يك استثنا بود بر قاعده هايي كه خيلي دشوار ميتوان بر آنها استثنا نوشت .

 

                                                                                مصطفي مستور

                                                                      بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:29  توسط chris cakurys | 
 

آن مرد .... آن بغض ....آن غرور ....آن اشك .... امان از آن اشك .... دستم را گرفت و گوشه اي برد و دري وري بافت كه  (( مرد گريه نمي كند )) .

گفت و گذشت تا آن روز كه روز ديگري بود . تا آن روز كه مرد آمد . جلوي صدها دوربين و ميليون ها چشم ، جلوي من ، جلوي ما ايستاد . خواست حرف بزند . هميشه خوب حرف ميزد ، اما اين بار انگار يك چيزي گره ميشد در كلماتش كه هيچ گاه گره نمي خورد . انگار يك چيزي لكنت ميشد در كلامش كه هيچ گاه الكن نميشد .... و گفت . گفت كه قرار نبوده بيايد .... گفت كه چرا باز هم آمده .... گفت كه اميدوار است .... گفت كه هر كس صدا و سخنش را به او رسانده از او خواسته كه بيايد .... و بغض .... مقاومت .... بغض .... و مرد سرزمين من كه چهار سال ، حرف و تهمت و دشنام و كج فهمي و نا فهمي و بحران را تاب آورده بود ، اشك را تاب نياورد ، ريخت .

مرد سرزمين من با همان بغض و اشك يك خط در ميان گفت كه سرمايه اي ندارد جز آبرويي كه به زحمت اندوخته ، گفت كه با همين سرمايه پا به ميدان گذاشته است ، گفت كه .... گفت كه .... چه اهميت دارد چه گفت وقتي آن بغض و اشكها هزاران حرف نا زده داشتند .

مرد كه گريه نميكند . مرد تا آن روز گريه نميكرد . اگر تملق است ، جو زدگي است ، هر چه هست از آن روز ، مرد سرزمين من اشك را حرمت بخشيد .

دستش را گرفتم ، گوشه اي بردم . گفتم كه گفته بودي مرد گريه نميكند . نگفته بودي ابر مردها گريه ميكنند و خوب هم گريه ميكنند . طفلي تا آن روز ابر مرد نديده بود . ابر مرد سرزمين من ! چهار سال پيش گريستي كه اندك سرمايه اي داري ، اندك آبرويي كه آن را در طبق اخلاص گذاشته اي . امروز گريان ميگويم كه به من ، به ما و به سرزمين من هم آبرو بخشيدي و سرمايه دار ميروي . مي گويم .... مي گويم .... اي امان از اين بغض .... امان از اين اشك ....

 

 

 

 

                                                                                                   امير مهدي ژوله

                                                                              بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:28  توسط chris cakurys | 
 

فصل 1 خرداد 80

 

بيرون زدم . خسته و عرق ريزان از دانشگاه . روزهاي اول تبليغات انتخابات رياست جمهوري بود . آن موقع ها يك روزنامه خوان ساده بودم و نه بيشتر ، ناآشنا با دنياي پر از تيتر ، ستون و ليد . خبرها تيترها همه خبر از شور اشتياقي ديگر را ميدادند . وسط ميدان هفت تير . تكه اي كاغذ با حروفي كشيده ، آدرس ستاد راي اولي هاي خاتمي يا همان سيمرغ را ميداد . ستاد انتهاي بزرگراهي بود ، كه در روز اعلام نتايج از خوشحالي اتومبيل ها را در آغوش كشيد . سيمرغ نقطه ي شروعي بود براي نوشتن و سيد محمد خاتمي انگيزه ي آن .

 

فصل 2 پس از سيمرغ

 

سيمرغ بال پرواز ما بود . بال پروازي كه به اسم او شكل گرفت و خودش چه نيك ميدانست اين اوج گرفتن را . حجت خود تمام كرده بودي ، زيرا اسطوره ها در دنياي پر پيچ و خم امروز ، راه به سر منزل مقصود نبرده اند و نمي برند . و تو اسطوره نيستي ؛ اين را با سكوتهاي ممتد ، با نگاههاي پر سوال خويش به تاريخ فهمانديم كه جنس تو جنس ديگري است ، نه آب و آتش ، نه خاك و باد ، انساني ديگر .

 

فصل 3 حس يا منطق ؟

 

كدامين حس در اين 8 سال ، كلمه را به سمت نقد منطقي كاستي ها پيش ميبرد و قلم هايمان را از غرق شدن در ورطه ي احساس زدگي باز ميداشت ؟

اين سوال را خاموش پاسخ گفتي ، كه همانا بهترين پاسخ بود . حال چرا پس از انتخابات اين سوال را ده باره صد باره تكرار ميكنيم .

 

فصل 4 شمارش

 

بسياري از آنها كه در دوره ي تو نام جوان را به واقع به دست آوردند و امروز راه خود را پيدا كرده اند و رفتند آنجايي كه بايد . پدران و برادرهايشان به ياد مي آورند زماني را كه واژه ي فرهنگ نقشي بود بر آب .

شمارش هيچگاه به درستي به ياري دستها نيامده ، به همين دليل ساده هيچ كس نميشمارد ، چند صد نقاش ؟ چند صد روزنامه نگار ؟ چند صد نوازنده ؟  چند صد داستان نويس ؟ چند صد شاعر ؟ و چند صد هاي بسيار ديگر را كه در اين 8 سال مجال آفريدن پيدا نكردند ، و باز سعي در شمارش با انگشتاني الكن .

 

فصل 5 هجرت

 

آنهايي كه بار عمر خويش را داخل چمداني ريختند و رفتند . آنهايي كه به جرم هيچ با سرزمين مادري وداعي  تلخ داشتند باز گشتند ، بازگشت به خويشتن . آخر او در مكاني بين المللي عظمت نام ايران را به تصوير كشيد . من از ايران مي آيم .........

 

فصل 6 راههاي رفته

 

راههاي پيموده شده ، را امروز كسي نميتواند بريده به نقطه اي نا معلوم متصل نمايد . آوازهاي 8 ساله نت هايي هستند خوش آهنگ كه به ياد هر پرنده خوش خواني خواهد ماند و هستند كساني كه به سان اخلاف خويش در انتهاي كوچه اي بن بست نشسته اند و هم چنان شعارهاي تاريخ مصرف گذشته ي ، خاتمي هيچ كاري نكرد ، را طوطي وار سر ميدهند .

 

فصل آخر

 

تلفن زنگ خواهد زد و پشت سيمها صدايي خبر از 12 مرداد ميدهد و از بازگشتت به جايي كه 8 سال قبل آنجا آرام بودي ، بغض نميكردي ؛ كتابخانه ي ملي ايران .

 

 

                                                                                                 كاوه مشكات

                                                                                           بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:26  توسط chris cakurys | 
 

كوچك كه بودم ،  دوست داشتم مثل پدرم ،  دليران تنگستان ببينم . اما ساعت 9 وقت خواب بود و من هر چه به مامان اصرار ميكردم اجازه نميداد .

بزرگ كه شدم ، دوست داشتم مثل خواهر كوچكم كارتون تماشا كنم !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 11:12  توسط chris cakurys | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما
زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست
پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما
از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟
های و هوی مستی اش با من شرابش با شما
عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب
معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما
باز استاد نگاهت امتحانم میکند
امتحان پس دادنش با من جوابش با شما

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
یادداشتهای امپراطور
ماهی سیاه کوچولو
thcm
لوح
انا من الحیدریون
ایران تئاتر
ترانه چین
كيمياي هنر
سايت محمد رضا زائري
نمايندگي مجاز
تاريخچه هنر ايران زمين در گذر قرنها
رودخانه
حصار سكوت
سيب گاز زده
براده هاي يك ذهن
فروغ سحر
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
آفونيا
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
طرح ملي ساماندهي ايده هاي جوان
***********آينه**********
***********وب سايت سامي يوسف************
زندگی اندیشه و دیگر هیچ
انسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان