![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
|
رفتگر جواني عاشق دختري شد . به كسي جرات گفتنش را نداشت . دختر هم نميدانست . فقط
صبحهاي سحر ، كوچه ي دختر را از هر جاي ديگري تميزتر ميكرد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 12:11 توسط chris cakurys |
|
هنوز با غم از دست دادن منوچهر آتشي و مرتضي مميز كنار نيامده بوديم كه غمي سنگينتر و عجيبتر بر قلبمان نشست و سنگينيش بر دوش ، تاب تحمل را از ما گرفت . غمي كه در توصيفش چيزي بهتر از تيتر روزنامه هاي صبح به خاطرم نرسيد ........... روزنامه هايي كه براي نخستين بار علاقه اي به خريدشان نداشتم تا شايد بتوانم به نحوي از باور اين اتفاق شانه خالي كنم شايد رويايي بيش نباشد اما نشد ......... واقعيت اينهاست : ديگر نيست آن كسي كه سالها سلام صبحگاهمان با او گره خورده بود ، ديگر نيست آن ديگري كه سالها به تصاوير خبريش عادت كرده بوديم و ديگر نيستند آن ديگران و ديگران ............. آنها رفته اند هر چند كه در باورمان نميگنجد ............ جامعه ي خبري عزادار شد پرواز ناتمام خبرنگاران
پرنده ي مرگ پرواز آخر در گذشت بيش از100 نفر در سقوط هواپيما ............. ............. ............. روحشان در كنار خداوند خورشيد قرين آرامش باد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:16 توسط chris cakurys |
|
|
مرد همانند هر روز به خانه برگشت . زنگ زد ... اما كسي در را برايش باز نكرد ! پس خود وترد شد . سلام كرد ... كسي جوابش را نداد ! دليلش را پرسيد ... باز همه سكوت كردند ! كسي به او اعتنايي نميكرد ، حتي دختر كوچكش . حيران و غمگين گوشه اي نشست . زنگ تلفن به صدا درآمد ... به همسرش خبر دادند كه مرد در سانحه اي كشته شده است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:17 توسط chris cakurys |
|
|
در مغازه را گشود . مثل هر روز اول چند جعبه ي خالي را بيرون آورد و در پياده رو گذاشت . بعد جعبه هاي ديگر را از ميوه پر كرد و با كمي شيب روي آنها قرار داد ، به داخل مغازه رفت ، اما قبل از اينكه به كارهاي ديگر برسد نگاهش به بيرون افتاد و متوجه پسركي شد كه دستش در يكي از جعبه ها بود و چيزي برميداشت . همين كه خواست به سراغش برود پسرك شروع به دويدن كرد . بلوزي پاره و كثيف به تن داشت . شلوار كوتاهش به تنش چسبيده بود و با پاهاي سياه و لاغرش به سرعت ميدويد تا به آن طرف خيابان برود . ميوه فروش هم به دنبالش بود ... ناگهان صداي گوشخراش ترمز ماشيني بلند شد و پسرك چند متر آن طرفتر به زمين افتاد و بهت زده به ميوه فروش خيره شد . انگشتانش از هم باز شد و توپ ماهوتي كوچكي در خيابان به حركت در آمد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:45 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|