![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
|
يك : اين چه خبر مهمي است كه از آن پرس و جو ميكنند ؟ دو : خبري بزرگ سه : بعضي هاشان قبولش دارند ، بعضيها نه . چهار : اين جور نيست كه منكرينش ميگويند . پنج : اصلا اين جور نيست كه ميگويند ، به زودي ميفهمند . (1) گفتند : ما از اين پنج آيه چيزي نميفهميم منظور همان قيامت است ديگر ؟ خبر بزرگ و سوال و اين حرفها حضرتش فرمود : خبر بزرگ علي است (2) مات شده بودند . نباء عظيم ؟ .... علي ؟ .... قيامت ؟ .... حضرتش فرمود : پدرم علي خودش گفت خدا آيه اي برتر از من ندارد ، خدا خبري بزرگتر از
من ندارد(3) سكوت شد . بهت كشف همه را گرفته بود . پس ماجرا اين بود ساده و روشن : خدا خبر مهمش
را رو كرده بود . تكذيبش كردند . بزرگي اش را كسي نفهميده بود . ناسپاسي ! كفران ! به
عذاب خبرهاي كوچك مبتلا شده بودند .... شده بوديم . كلا سيعلمون ! ثم كلا سيعلمون ! 1- آيات يك تا پنج سوره ي نباء 2- اصول كافي ، روايت از امام باقر 3- قال اميرا لمومنين : ما لله آيه هي اكبر مني ، ما لله نبا هو اعظم مني ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:10 توسط chris cakurys |
|
|
آقاي سيب نفهميد چطور عاشق خانم پرتقال شد . فقط ميدانست ديگر طاقت ندارد آنجا بالاي درخت بايستد و همان طور خانم پرتقال را نگاه كند . هر چه خانم پرتقال از سبزي در مي آمد و نارنجي تر ميشد ، سيب بي طاقت تر ميشد.سيب هم دلش ميخواست هر چه زودتر به يك سيب قرمز تبديل شود تا خانم پرتقال او را به غلامي قبول كند . همه سيبها آقاي سيب را مسخره ميكردند هيچ كس نديده بود سيب عاشق يك پرتقال شود . به قول خانم بلبل : (( كبوتر با كبوتر باز با باز )) . خانم پرتقال هم مهر سيب به دلش نشسته بود ، اما رويش نميشد چيزي بگويد . يك روز باغبان آمد تا همه ي پرتقالها را بچيند . دل آقاي سيب ميلرزيد او فكر كرد الان است كه قلبش از كار بيفتد . سيبهاي ديگر قاه قاه ميخنديدند . اما قبل از اينكه خانم پرتقال را توي كاغذ بپيچند و بگذارند توي جعبه ، آقاي سيب آنقدر خودش را تكان داد تا از شاخه افتاد و قل قل رفت كنار جعبه و خانم پرتقال را صدا كرد . خانم پرتقال گفت : آقاي سيب ! دارند مرا ميبرند . آقاي سيب گفت : من نميگذارم . همين موقع باغبان سيب را ديد و گفت به به چه سيبي و آب دهانش را قورت داد و يك دفعه ياد زنش گلاب خانم افتاد كه حامله بود . ـ اين را ميبرم براي گلاب تا بخورد و يك پسر لپ قرمز به دنيا بياورد . و سيب را برداشت و انداخت توي ماشين . سيب وقتي خودش را توي شيشه ي ماشين ديد تعجب كرد . توي همين فرصت كوتاه او يك سيب قرمز و بزرگ شده بود در حالي كه فكر ميكرد تبديل به يك سيب ترش و سفت ميشود مثل بقيه ي سيبهاي درخت . خانم پرتقال هم آنقدر حرص ميخورد و لپهاي خودش را كند كه دلش خون شد و شد پرتقال خوني . به طوري كه پوستش نازك شد و پر شد از خالهاي قرمز . پرتقالهاي ديگر ، خودشان را كشيدند كنار و گفتند : واي سرخك گرفتي ؟ آدم براي يك سيب بي مزه خودش را به اين روز نمي اندازد خانم . اما پرتقال عين خيالش نبود . باغبان چشمش به پرتقال افتاد و گفت : عجيبه پرتقال خوني . پرتقال خجالت كشيد و فكر كرد حتما باغبان فهميده كه او عاشق سيب شده است . باغبان خنديد و گغت : اين هم براي گلاب خانم . و پرتقال را گذاشت كنار آقاي سيب . سيب كه قند توي دلش آب شده بود گفت : واي چرا قرمز شدي ؟ پرتقال گفت : زشت شدم ؟ سيب گفت : نه عزيزم تو هميشه خوشگلي . پرتقالهاي توي جعبه و سيبهاي توي باغ هنوز داشتند غيبت پرتقال و سيب عاشق را ميكردند ، اما آنها تا شب با هم حرفها زدند و رازهاي عاشقانه گفتند . بعد از شام وقتي آقاي باغبان پرتقال و سيب را توي بشقاب گذاشت و براي گلاب خانم آورد گلاب خانم حيرت زده گفت : اينها چقدر زود رسيده اند ، پرتقال خوني از كجا آوردي ، سيب قرمز .... سيب گفت : الان ما را ميخورند . پرتقال گفت : بي خيال . سيب گفت : نمي ترسي ؟ پرتقال گفت : حالا ديگر نه . ديگر پرتقالهاي توي انباري داشتند ميلرزيدند از اين فكر كه بايد توي دستگاه فشارشان ميدادند ، يا پوستشان را ميكندند . اما پرتقال خوني داشت براي آقاي سيب ترانه ميخواند . گلاب خانم گفت : ميخواهم تخمهاي اين پرتقال را بكارم . شايد يك درخت پرتقال در بيايد كه همه ي پرتقالهايش خوني باشد . باغبان گفت : سيبش هم مرغوب است ، تك تك تخمهايش را توي همين حياط ميكارم . آنها پرتقال و سيب عاشق را خوردند و تخمهايشان را كاشتند . خانم گلاب مطمئن بود بچه اش از همه ي بچه هاي ده قشنگتر ميشود و درختهاي خانه اش بهترين ميوه ها را ميدهند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:11 توسط chris cakurys |
|
|
ميدانست به خاطر بزرگي و هيبتش هيچ پرنده اي جرات نزديك شدن به مزرعه را ندارد . باد كه در لباس سياهش ميافتاد روحش از روياي فرمانروايي پر ميكشيد . اما كسي از هراسي كه در دل او بود خبر نداشت تا روزي كه چشمان پرندگان از حيرت خيره ماند . موريانه ها پايه ي مترسك را ويران كرده بودند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 18:25 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|