تبليغاتX
دستنوشته
آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

عيد به عيد ميرفتيم خانه شان . يك اتاق بيشتر نداشتند . به سختي جا ميشديم و يكي

 

 معمولا دم درگاهي نزديك پله ها مينشست . بايد خدا خدا ميكرديم مهمان ديگري نيايد

 

 . توي تاقچه هاي همين اتاق كوچك پر بود از سبزه هاي عيد . خوردني ها و شيريني ها

 

 را چيده بودند روي كمد لباس قديمي شان . طوري كه انگار اقدس خانم همه ي سال را به

 

خاطر همين عيد زندگي ميكند . به خاطر همين لحظه كه مينشستيم توي اتاقشان .

 

موقع رفتن قرآن را مي آورد كه لايش از مدتها پيش اسكناسهايي را كه گاه كهنه بودند

 

 گذاشته بود و ميگفت : باعث شرمندگي است ولي چون تبرك است ......

 

نميدانم چرا هيچ وقت دلم نيامده بود با آن اسكناس عيدي آدامس بخرم يا پفك ........ كه

 

 بيشتر از اينها هم نميشد . وقتي كوچكتر بودم فكر كرده بودم چند سال آنها را جمع كنم

 

 و براي خود اقدس خانم يك خانه بخرم تا اتاقش آنقدر جا داشته باشد كه من مجبور

 

 نباشم روي زانوهاي خواهرانم بنشينم .

 

                                                                  

                                      به بهانه ي عيد نوروز

 

 

اگر روزي در جهان ظلمي روا نشود ....آن روز عيد است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:1  توسط chris cakurys | 

ماشين حامل وزير ، طبق برنامه به همراه محافظان به طرف شهر در حركت بود كه ناگهان با

 

انفجار ماشين جلويي متوقف شد . محافظان به سرعت از ماشينها خارج شدند ، دور ماشين وزير

 

 جمع شدند و شروع به تيراندازي كردند .... اما آدم ربايان كه نفرات و تجهيزاتشان بيشتر بود ،

 

همه را از پاي درآوردند و با هلي كوپتر وزير را ربودند !

 

در اين حال مردي شتابان خود را بين اجساد و ماشينهاي منهدم شده رساند و فرياد زد :

       

          (( كات ...... معركه بود بچه ها )) ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 18:44  توسط chris cakurys | 

دخترك لحظه اي ماند ، گره روسري اش را محكم كرد و برگشت . تا دكه ي روزنامه فروشي

 

سر خيابان دويد . پيرمرد هنوز ايستاده بود و سر مقاله ي روزنامه ها را ميخواند .

 

-         آقا ببخشيد ! كيفتان افتاده بود ... بفرماييد .

 

پيرمرد لبخند زد ، كيف را گرفت ، تشكر كرد و يك اسكناس هزار توماني كف دست دخترك

 

گذاشت . بغض گلوي دخترك را گرفت ، دويد و در پيچ كوچه گم شد .

 

پيرمرد ، رو به روزنامه فروش گفت : ديدي گفتم بر ميگردد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16:16  توسط chris cakurys | 

قضيه ي تيم ملي و بازي هايش هم شده كانه ضرب المثل معروف يكي به نعل و يكي به ميخ .

طرفه آنكه مسئولين مربوطه نگراني خود را از كاهش حمايت تماشاگران نيز ابراز كرده اند ؛ اما ما جماعت ايراني با وجود آگاهي از نگراني ها انگار عادت كرده ايم بي تفاوت باشيم ، يا از ترس چرايي اش ( چرا تماشاگران از فوتبال ايراني زده شده اند ؟ ) يا چگونگي اش ؟ ( چگونه تماشاگران را به سكوها باز گردانيم ؟)

اما چراي قضيه آنچنان هم كه فكر ميكنيم مبهم نيست ، از كاهش مقبوليت سرمربي تيم ملي بگيريد تا ضعف در تمامي خطوط تيم و منتقدين و .... همه و همه از دلايل اصلي اين مشكل احساس ميشوند . مشكلي كه خسته شديم از بس گفتيم و به ما گفتند و چسباندند كه قصد تخريب داريم ، كه اصالتا من ايراني چگونه ميتوانم به خود اجازه ي تخريب تيم ملي را بدهم .

ولي به نظر ميرسد اگر بعضي ها !! نقد كنند تخريب كرده اند و برخي نه .

حال چرا مقبوليت سرمربي روز به روز رو به كاهش است ؟

تعويض هاي درست و مقبولي كه هرگز انجام نشد و اگر هم تعويضي انجام شد نفهميديم چرا ؛ عدم ارائه ي بازي تاكتيكي ، زيبا و با برنامه ( كه حسرتش سالهاست بر دلمان مانده ؛ حتي شايد بتوان گفت بعد از آن بازي معروف با استراليا ) ؛ انتخاب مهره هاي تيم كه معلوم نيست مغرضانه است يا منصفانه ؛ و مسائل ديگري چون بد شانسي كاظميان در هم پست بودن با مهدوي كيا ( كه عدم حضور كيا ما را متقاعد كرد دستهاي پشت پرده كم هم نيستند ) دلايل مناسبي براي اين كاهش روز افزون به نظر ميرسد . مربي اي كه اعتقادي در پشتيباني اش از سوي مردم نباشد حتي با حضور در رسانه ها و دعوت علني هم نميتواند صندلي هاي آزادي را پر كند .

ضعف در خطوط تيم ملي ديگر چيست ؟!

تيم ها به طور معمول از 4 خط اصلي تشكيل ميشوند :

1-     دروازه بان : جايي كه حضور چند ساله و اشتباهات پي در پي همچنان تجربه ي كافي را براي تنظيم حركات در خروج ها و كنترل توپها به ارمغان نياورده است .

2-     خط دفاعي : كه در پاره اي موارد آن هم معدود !! بيشتر در صحت انجام وظايف مهاجمان حريف ايفاي نقش ميكنند تا وظايف دفاعي خود .

3-     خط مياني : كه انصافا با حضور لژيونرها رنگ و بويي ديگر دارد . اما همين امروز شاهد بوديم كه علي كريمي نيمه ي دوم را روي نيمكت ذخيره ها گذراند تا اين محدود فرصتهاي بازي در كنار ديگر افراد تيم را از دست بدهد و بفهميم نيمكت در هماهنگ شدن بازيكنان يك تيم نقش مهمتري ايفا ميكند تا ...

4-     خط حمله : متشكل از مهاجماني كه سبك بازي يكسان و تكراري شان براي همه حتي غريب ترين حريف هايمان نيز روشن است و همچنان اين سوال كه كداميك بايد با تكنيكش براي ديگري توپ سازي كند مجهول مانده است .

و ناگفته نماند بازيكناني كه در طول بازي بايد تنها به شنيدن چهار يا پنج باره ي نامشان از سوي گزارشگر اكتفا كنيم و اشتباهاتشان را بارها و بارها نظاره گر باشيم ولي انتظار تعويض شان را هرگز نداشته باشيم .

نقش منتقدين كجاست ؟

از هم اكنون خود را براي آناليزهاي رايانه اي و خوشرنگ منتقدين در برنامه هاي فردا آماده كنيد ، منتقديني كه شروع به تمجيد و تعريف از بازي بي نظير تيم ملي ميكنند اما هيچ كس نخواهد پرسيد : چرا به سادگي هر چه تمامتر بايد دو گل بخوريم ، چرا هرگز نبايد يك خط منسجم از بازيكنان پست دفاع ببينيم ، يا چرا در طول بازي جز 3 شوت خارج از چهار چوب نبايد ضربه ي از راه دور ديگري داشته باشيم ؟

و مهمتر چرا تيم ملي برتري سه بر صفر را به سه بر دو فروخت ؟

راستي فدراسيون ؟!

و تشكر ويژه از انتخاب حريفهايي كه در هيچ وجهي متناسب با تيم ما نيستند . البته شايد با مرور شرايط سياسي حق بيشتري به فدراسيوني ها بدهيم ؛ از اين رو بهتر است روي اين قسمت زياد پافشاري نكنيم .

يادمان نرود يك نقد هم بايد به نويسندگان چنين مقالاتي كرد كه به چه علت سعي در اثبات گفته هايشان دارند چرا كه به نظر ميايد نه گوش شنوايي هست و نه دل گيرايي .

در پايان لازم به ذكر است اگر مطالب فوق الذكر مقبول افتاد راه حلش ( راه كار ) هم موجود است !

                                                                                           والسلام

                                                                                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 20:36  توسط chris cakurys | 

يكي دو روز بود كه چند نفر مي آمدند و دستي به آنها ميكشيدند و ميرفتند . همه شان منتظر يك

 

اتفاق تازه بودند تا اينكه بالاخره امروز كه تازه آفتاب زده بود ، صداي مهيبي تن همه شان را

 

لرزاند . يكي از درختان دراز به دراز جلوي همه شان افتاد روي زمين و صداي شاخ و

 

برگهايش تا چند لحظه در گوش بقيه پيچيد .

 

هنوز چند ساعتي بيشتر نگذشته بود كه يكي ديگر هم پهن شد زمين . خيلي پير نبود ، روي شاخه

 

 هايش هم چند پرنده لانه داشتند و تازه داشت چند جوانه ي كوچك از تنه اش سبز ميشد . روي

 

برگهاي ريخته شده در جنگل ، تمام خاك اره ها پخش شده بود . بوي چوب همه جا را گرفته

 

 بود . هوا كم كم تاريك ميشد و دوباره آرامش به جنگل برميگشت ، هيچ چيز به حال اولش

 

 برنگشت .

 

صبح روز بعد ، دوباره جنگل خواب آلود به هم ريخته شد . باز همان صدا و ناگهان سقوط يكي

 

 ديگر . هيچ درختي به زنده ماندن اميد نداشت . دوباره كه صداي خرد شدن يكي از تنه ها داشت

 

 به گوش ميرسيد ، يكي از درختها شروع كرد به داد كشيدن بقيه هم هاج و واج نگاهش

 

ميكردند . زبانش بند آمده بود ، بعد از ترس بريده بريده گفت : (( همه اش تقصير ...... ))

 

همه به طرف درخت پير برگشتند ، درخت پير بعد از چند لحظه اي كه مبهوت مانده بود ، به

 

دسته هاي چوبي اره ها اشاره كرد و داد زد : (( از ماست كه بر ماست .... ))

 

در اعتراض به قطع مجدد درختان پارك جنگلي لويزان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 10:56  توسط chris cakurys | 

صداي صاحب خانه كه بلند شد به يادش آمد چندين ماه است اجاره اش را

 

پرداخت نكرده است . چشم گرداند تا ببيند چيزي مانده است يا نه و به جز

 

كت مندرسش چيزي به چشمش نخورد .

 

از پنجره باز ، صداي فرياد مرد ميامد و او بايد كاري ميكرد . پس كتش را

 

پوشيد ، طناب را جابجا كرد و از پنجره بيرون پريد و مردم مردي را ديدند كه

 

در هواي دودگرفته ي شهر تاب ميخورد .
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 21:13  توسط chris cakurys | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما
زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست
پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما
از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟
های و هوی مستی اش با من شرابش با شما
عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب
معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما
باز استاد نگاهت امتحانم میکند
امتحان پس دادنش با من جوابش با شما

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
یادداشتهای امپراطور
ماهی سیاه کوچولو
thcm
لوح
انا من الحیدریون
ایران تئاتر
ترانه چین
كيمياي هنر
سايت محمد رضا زائري
نمايندگي مجاز
تاريخچه هنر ايران زمين در گذر قرنها
رودخانه
حصار سكوت
سيب گاز زده
براده هاي يك ذهن
فروغ سحر
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
آفونيا
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
طرح ملي ساماندهي ايده هاي جوان
***********آينه**********
***********وب سايت سامي يوسف************
زندگی اندیشه و دیگر هیچ
انسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان