تبليغاتX
دستنوشته
آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
 

اينجا وقتي گنجشكها ميخواهند گريه كنند ، سر بر شانه هاي نحيف من ميگذارند

و من مي انديشم به وقتي كه بغض خسته ي من . بعد از اين همه صبر طاقتش طاق

 شد و شكست . من سر بر شانه هاي بي برگ كدام درخت خواهم گذاشت و

 عقده خالي خواهم كرد و تو را از ميان درختان سر به فلك كشيده باغ

چگونه پيدا خواهم كرد .

ميدانم نميشود به برگهاي خشك و ناآشناي درختان غريبه اعتماد كرد ،

حتي نميشود براي پرستوها نيز درد و دل كرد . تو نيستي و من سخت

 ميهراسم از آن روزي كه دلم مثل آسمان ابري شود . من در كلمات نميتوانم

 گريه كنم . در شعر نميتوانم زاري ام را بسرايم و در هيچ قصه اي فصل باراني

 دلم را نميتوانم بنويسم . كاش وقت برگ ريزان كنار تو باشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:50  توسط chris cakurys | 

هيچ وقت به مرگ فكر نميكرد و حالا غافلگير شده بود . سايه ي بالاي سرش

 

 او را هر لحظه به مرگ نزديكتر ميكرد . براي فرار ديگر دير شده بود .

 

در اين لحظه ي آخر به ياد خيلي چيزها افتاد ، به ياد اينكه زندگي چقدر

 

كوتاه است ، به ياد اينكه دنيا چقدر كوچك است .... و اينكه چرا اين آدم ها

 

 به خاطر يك مورچه زير پايشان را نگاه نمي كنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:1  توسط chris cakurys | 

من نوشتم از چپ

 

 

                        تو نوشتي از راست

 

 

                                                وسط راه رسيديم به هم 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:58  توسط chris cakurys | 

آمدم بگويم وجودش روح خانه است ، ديدم جلوي تلويزيون خوابش برده .

 

آمدم بگويم كه دوستش دارم ، داشت جدول حل ميكرد . آمدم بگويم كه وقتي

 

 نيست يا حتي وقتي هست دلم برايش تنگ ميشود ، پاي تلفن بود .

 

آمدم بگويم يك دنيا حرف دارم كه برايش بزنم ، چرت ميزد ....

 

آمدم بگويم دارم ميروم و شايد هرگز برنگردم ، سرش توي حساب كتاب خودش بود .

 

من هم نگفتم و رفتم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:16  توسط chris cakurys | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما
زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست
پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما
از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟
های و هوی مستی اش با من شرابش با شما
عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب
معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما
باز استاد نگاهت امتحانم میکند
امتحان پس دادنش با من جوابش با شما

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
یادداشتهای امپراطور
ماهی سیاه کوچولو
thcm
لوح
انا من الحیدریون
ایران تئاتر
ترانه چین
كيمياي هنر
سايت محمد رضا زائري
نمايندگي مجاز
تاريخچه هنر ايران زمين در گذر قرنها
رودخانه
حصار سكوت
سيب گاز زده
براده هاي يك ذهن
فروغ سحر
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
آفونيا
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
طرح ملي ساماندهي ايده هاي جوان
***********آينه**********
***********وب سايت سامي يوسف************
زندگی اندیشه و دیگر هیچ
انسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان