![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
|
كاش فقر آنقدر تقوا داشت كه هيچ ايماني را به كفر تبديل نميكرد . كاش آرزوها آنقدر سبك بودند كه بعد از نشستن بر سينه ، دل را به سوي خدا پرواز ميدادند . كاش عشق آنقدر باورشدني بود كه هيچ قلبي او را انكار نميكرد . كاش دل آنقدر به خدا نزديك بود كه هرگز احساس تنهايي نميكرد . ……………………….. ………………………………….. ……………………………………………. اما يادمان نرود آن كس كه به وجود آب اطمينان دارد تشنه نمي ماند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 19:43 توسط chris cakurys |
|
|
از وقتي خودم را شناختم ، هميشه در حال نوشتن بودم . انگار روح من با نوشتن پيوند خورده است . اولين باري كه نوشتم ده سال داشتم ؛ انشايي در مورد معلم كه براي جايزه ي آن يك ساعت به من دادند . عقربه هاي طلايي ساعت پشت سر هم ايستاده بودند و به من چشمك ميزدند . از آن به بعد هيچ وقت جرات نكردم نوشته هايم را به كسي بدهم يا بخواهم براي كسي بخوانم . شايد به اين دليل كه هيچ وقت نخواستم نوشته هايم را با يك ساعت عوض كنم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 21:40 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|