تبليغاتX
دستنوشته
آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
 

و ببينيد چگونه آرامش ما را اسير خود كرده است ...... در حالي كه هم كيشانمان

 در خاكي آشنا ، كمي آن طرفتر در كنار درختان زيتون و زندگي جان ميدهند ......

براي هدي قارية :

هدي عزيز ! او در راه است . از كمي روندگان نهراس ؛ كه بيشتر مردم بر گرد

 سفره اي جمع شده اند كه سيري آن كوتاه و گرسنگي اش طولاني است . ميدانيم

 كه سخت است اما باور داشته باش ، و منتظرش بمان چرا كه انتظار او تنها حقيقت

 سپيد روزگار ماست ...

                                                              

                            به بهانه ي جنايات وحشيانه ي رژيم صهيونيستي در نوار غزه  

 

پي نوشت : از شما دوست عزيز تقاضا ميشود در صورت امكان براي هدي

 پيامي به تسلي بنويسيد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:12  توسط chris cakurys | 
 

خسته و بي رمق رسيد خانه . در را كه باز كرد ، يكهو نور اتاق پاشيد روي صورتش .

 فكر كرد .... صبح كه ميرفت ، انگار چراغها را خاموش كرده بود . يادش نيامد .

 راديو را روشن كرد و لباسهايش را يكي يكي به جالباسي آويزان كرد . دستي به

موهايش كشيد و نشست .

دست و دلش به هيچ كاري نميرفت . دلش كه نه .... دلش ميخواست الان بلند شود و

 به جاي عذرخواهي ، يك شام حسابي درست ميكرد ، اما نتوانست . فقط زل زد به

گلهاي پيچ و تاب خورده ي قالي و رفت توي فكر . هميشه همين طوري بود . وقتي

 دعواشان ميشد ، تا چند روز ، نه قهر بودند ، نه آشتي . اما اين دفعه فرق ميكرد

 انگار ؛ يك جور ديگري بود . دلش براي او تنگ شده بود . دوست داشت زودتر

 مي آمد خانه . يعني الان كجا بود ؟ پيش دوستاش ؟ سر كارش ؟ رفته بود به

 مادرش سر بزند ؟ يا داشت – همين جوري ، الكي – توي خيابان راه ميرفت ؟ ...........

خسته بود . خوابش مي آمد . رفت توي اتاق كه يكهو خشكش زد . آنجا بود ؛

با دهاني باز و چشمهايي كه به در خيره مانده بود ..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:15  توسط chris cakurys | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما
زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست
پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما
از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟
های و هوی مستی اش با من شرابش با شما
عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب
معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما
باز استاد نگاهت امتحانم میکند
امتحان پس دادنش با من جوابش با شما

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
یادداشتهای امپراطور
ماهی سیاه کوچولو
thcm
لوح
انا من الحیدریون
ایران تئاتر
ترانه چین
كيمياي هنر
سايت محمد رضا زائري
نمايندگي مجاز
تاريخچه هنر ايران زمين در گذر قرنها
رودخانه
حصار سكوت
سيب گاز زده
براده هاي يك ذهن
فروغ سحر
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
آفونيا
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
طرح ملي ساماندهي ايده هاي جوان
***********آينه**********
***********وب سايت سامي يوسف************
زندگی اندیشه و دیگر هیچ
انسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان