![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
چرا حالا كه ميخواهم تو نميخواهي ! چرا حالا كه بايد، نيستي؟ چرا حالا كه وقت گفتن است ، نميشنوي ؟ واي اگر به موقع ميرسيديم ديگر نيازي به ساعتهاي ديواري و مچي نبود . ديگر نه تيك تاكي و نه زنگي ؛ اما حالا كه بايد ابرهاي ترديد كنار بروند و خورشيد يقين طلوع كند ، معلوم نيست تو در كدام اتاق كدام طبقه از كدام آسمانخراش ترس گير كرده اي ؟ شايد تو هم مثل من مرددي ، اما من مثل تو مردد نيستم . من به واقعيت يقينم شك دارم ؛ اما تو به من شك داري ، به خودت ، به احساست ، به حرفت ، به عملت . به هر چيزي كه ما را به هم متصل كند . اگر اكنون بگذرد اكنون هاي ديگر همه ديرند و وقتي دير ميشود ديگر آني نيستيم كه بايد ميبوديم . زمان همه چيز را تغيير ميدهد . اين عهد و پيمان طبيعت است با همه چيز . ميترسم كه پيش از آن كه مرا بشنوي ، تصميمي بگيري كه پروانه ها را شرمنده كند . كاش ميفهميدي كه بايد توضيح بدهيم براي چيزهايي كه ديگران قادر به دركشان نيستند . بايد لغات را تشريح كرد تا علت مرگ كلام ظاهر شود و گرنه من و تو تا قيامت در هاله اي از ندانستن ، نفهميدن ، نديدن و در رنج بي حساب باقي خواهيم ماند . حالا كه ميخواهم نيمي از راه را با من بيايي و گپي دوستانه بزنيم ، معلوم نيست در پشت كدام چراغ قرمز گرفتار شده اي ؟ شايد در راه كه مي آمدي ، تصادف كرده اي و منتظر پليسي تا بيايد و كروكي بكشد . چرا زماني كه با من تصادف كردي ، نخواستي كروكي بكشند و صبر نكردي ؟ چرا نماندي تا حقت را بگيري ؟ حالا كه ميخواهم حقوقت را بدهم ، ادعاي هيچ حقي نداري . حالا كه ميخواهم عدالت را برايت به دادگاه بكشانم ، فرار ميكني . حالا كه ميخواهم سلامت بدهم با ترديد ، تنها نگاهم ميكني . از جان اين لحظه ها چه ميخواهي ؟ از جان خودت ؟ من آزموده ام ، براي رسيدن بايد جنگيد ؛ اما حالا كه ميخواهم برسم تو صلح كرده اي . كاش ميگفتي چه ميخواهي ؟ كاش ميگفتي چه ميكني ؟ آن وقت شايد دوباره بلبل ها بلند آواز مي خواندند و كبوترهايي كه راه خانه را گم كرده اند باز ميگشتند . اگر دير شود هيچ عقربه اي برايمان دلش نخواهد سوخت . بايد سريعتر خودمان را ملاقات كنيم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:11 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|