تبليغاتX
دستنوشته
آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
 

چرا حالا كه ميخواهم تو نميخواهي ! چرا حالا كه بايد، نيستي؟ چرا حالا كه وقت گفتن

 است ، نميشنوي ؟ واي اگر به موقع ميرسيديم ديگر نيازي به ساعتهاي ديواري و مچي

 نبود . ديگر نه تيك تاكي و نه زنگي ؛ اما حالا كه بايد ابرهاي ترديد كنار بروند و خورشيد

 يقين طلوع كند ، معلوم نيست تو در كدام اتاق كدام طبقه از كدام آسمانخراش ترس

 گير كرده اي ؟

شايد تو هم مثل من مرددي ، اما من مثل تو مردد نيستم . من به واقعيت يقينم شك دارم ؛

اما تو به من شك داري ، به خودت ، به احساست ، به حرفت ، به عملت . به هر چيزي

 كه ما را به هم متصل كند .

اگر اكنون بگذرد اكنون هاي ديگر همه ديرند و وقتي دير ميشود ديگر آني نيستيم كه بايد

 ميبوديم . زمان همه چيز را تغيير ميدهد . اين عهد و پيمان طبيعت است با همه چيز .

ميترسم كه پيش از آن كه مرا بشنوي ، تصميمي بگيري كه پروانه ها را شرمنده كند .

 كاش ميفهميدي كه بايد توضيح بدهيم براي چيزهايي كه ديگران قادر به دركشان نيستند .

 بايد لغات را تشريح كرد تا علت مرگ كلام ظاهر شود و گرنه من و تو تا قيامت در

 هاله اي از ندانستن ، نفهميدن ، نديدن و در رنج بي حساب باقي خواهيم ماند .

حالا كه ميخواهم نيمي از راه را با من بيايي و گپي دوستانه بزنيم ، معلوم نيست در پشت

كدام چراغ قرمز گرفتار شده اي ؟ شايد در راه كه مي آمدي ، تصادف كرده اي و منتظر

 پليسي تا بيايد و كروكي بكشد . چرا زماني كه با من تصادف كردي ، نخواستي كروكي

 بكشند و صبر نكردي ؟

چرا نماندي تا حقت را بگيري ؟ حالا كه ميخواهم حقوقت را بدهم ، ادعاي هيچ حقي

 نداري . حالا كه ميخواهم عدالت را برايت به دادگاه بكشانم ، فرار ميكني . حالا كه

ميخواهم سلامت بدهم با ترديد ، تنها نگاهم ميكني . از جان اين لحظه ها چه ميخواهي ؟

از جان خودت ؟

من آزموده ام ، براي رسيدن بايد جنگيد ؛ اما حالا كه ميخواهم برسم تو صلح كرده اي .

 كاش ميگفتي چه ميخواهي ؟ كاش ميگفتي چه ميكني ؟

آن وقت شايد دوباره بلبل ها بلند آواز مي خواندند و كبوترهايي كه راه خانه را گم كرده اند

 باز ميگشتند . اگر دير شود هيچ عقربه اي برايمان دلش نخواهد سوخت . بايد سريعتر

خودمان را ملاقات كنيم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:11  توسط chris cakurys | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما
زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست
پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما
از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟
های و هوی مستی اش با من شرابش با شما
عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب
معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما
باز استاد نگاهت امتحانم میکند
امتحان پس دادنش با من جوابش با شما

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
یادداشتهای امپراطور
ماهی سیاه کوچولو
thcm
لوح
انا من الحیدریون
ایران تئاتر
ترانه چین
كيمياي هنر
سايت محمد رضا زائري
نمايندگي مجاز
تاريخچه هنر ايران زمين در گذر قرنها
رودخانه
حصار سكوت
سيب گاز زده
براده هاي يك ذهن
فروغ سحر
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
آفونيا
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
طرح ملي ساماندهي ايده هاي جوان
***********آينه**********
***********وب سايت سامي يوسف************
زندگی اندیشه و دیگر هیچ
انسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان