![]() |
![]() |
|
| آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند |
|
من درس می خواندم و یک چیز دیگر و همیشه این یک چیز دیگر وبال گردنم بوده است . بهتر است آدم همان مهندسی یا هر زهرمار دیگری را که شغلی علمی قلمداد میشود بخواند . چون در نهایت علم بی خطر است و مثل ادبیات ، هنر و فلسفه آدمها را به رنج نمی اندازد . ادبیات و هنر و بالاخص این دو آن مبانی ممنوعه ای است که چشم تو را می گشاید ، بغضت را زیاد می کند ؛ شاید از چیزی که میبینی یا چیزی که دوست داری ببینی و یا بایست ببینی ، و این گونه است که اندوه میخوری ، زجر میکشی و زود پیر میشوی . مثل من ! همیشه دو گروه راحت ترند : عوام و خواص . آنهایی که نمی دانند و آنهایی که خیلی می دانند . این وسطی ها رنج میکشند . و من از طبقه ی وسط ام . وقتی که می دانی ، کمی می دانی ، مصائب تو شروع میشود . دیگرحتی نمی توانی پایین بروی یعنی مثل عوام باشی ، چون بالاخره یک چیزهایی را می دانی ، چیزهایی را دیده ای که شاید نباید می دیدی و این دیگر همیشه با تو هست . همیشه و همیشه تا به ابد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:32 توسط chris cakurys |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خستگی با من فقط لالای خوابش با شما
تشنگی با من فقط یک جرعه آبش با شما زائر شعرم در اطراف ضریح چشم توست پس زیارت بامن و شمع و گلابش با شما از چه میترسی؟ که چشمت باز هم مستم کند ؟ های و هوی مستی اش با من شرابش با شما عشق شاید معصیت باشد و شاید هم ثواب معصیتها پای من اجر و ثوابش با شما باز استاد نگاهت امتحانم میکند امتحان پس دادنش با من جوابش با شما |
|
RSS
|