امروز
امروز آبی بود
امروز عصبانی شدم
امروز شعر خواندم
امروز حرف شنیدم
امروز دیوانه شدم
امروز صبر کردم
امروز بی تفاوت نگاه کردم در عین عصبانیت
امروز باز هم صبر کردم
امروز عصبانیتم را سر کس دیگری خالی کردم
امروز غیبت کردم و سر کلاس حاضر نشدم
امروز خندیدم بی دلیل ، امروز با داشتن دلیل گریه نکردم
امروز ناسزا گفتم
امروز خاکستری شد .
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 16:45 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد