می خوانمت
خانه ای ساخته ام ،
پلکانش همه مهر، دربهایش احساس ؛
شیشه اش آینه ادراک است .
آه اما خانه ،
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق ؛
من کسی می خواهم رغبت یکرنگی در وجودش باشد ،
کسی می خواهم که وجودم باشد ،
رنج ابیات دلم را خواند ، هیجان نگه ام را داند ؛
من کسی می خواهم ، نی لبک زن باشد ،
بربط و ضرب و سه تار ،
همه فرمانبر دستش باشند .
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگاه نرگس مستش باشند .
من تو را می خواهم ...
نغمه ام شیوا کن ؛
خانه ام زیبا کن .
پلکانش همه مهر، دربهایش احساس ؛
شیشه اش آینه ادراک است .
آه اما خانه ،
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق ؛
من کسی می خواهم رغبت یکرنگی در وجودش باشد ،
کسی می خواهم که وجودم باشد ،
رنج ابیات دلم را خواند ، هیجان نگه ام را داند ؛
من کسی می خواهم ، نی لبک زن باشد ،
بربط و ضرب و سه تار ،
همه فرمانبر دستش باشند .
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگاه نرگس مستش باشند .
من تو را می خواهم ...
نغمه ام شیوا کن ؛
خانه ام زیبا کن .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 13:43 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد