آگهی استخدام

 

 به یک نفر که زبان مرا بفهمد ، نیازمندیم .

برای بنفشه ج باشد که باورم کند

یک ( در تنهایی )  :

 

منم از مردم همین شهرم ، همه ی آدمهای این شهر رو هم دوست دارم ، چون تقریبا

هیچ کدومشونو نمی شناسم .

اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد ، آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

اینجا ساختمونا بهتر از آدمها حرف می زنند ، یا لااقل حرفاشونو بهتر میشنوم .

اینجا از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم ، اگر کسی حرف این

مجسمه ها را باور کند باید بین خودش و مردم دیگه نرده بکشه . من حرفشون رو باور

 کردم ، متنفرم ، از مجسمه ی آدم ها ، از آدم های مجسمه .

اینجا روشنی زیادم جالب نیست ، تو روشنایی همه آدم رو میبینند اما تو تاریکی آدم میتونه

 خیال کنه که چیزی ، کسی ، در جایی منتظرش هست اما تو روشنایی نمی شه ،

 معلومه که نمیشه .

اینجا آدم ها برای اینکه از تنهایی دربیان می گردن تا یکی مثل خودشونو پیدا کنند ، اما من

نمی گردم چون از خودمم خوشم نمیاد .

اینجا آدم وقتی منتظره ، چقدر زمان بد میگذره ، وقتی هم منتظر نیست خیلی هم خوش نمیگذره .

اینجا آدم وقتی میخواد دو کلمه حرف بزنه ، میگرده تا یه نفر رو پیدا کنه ، اینقدر میگرده تا

پیدا کنه اما راه های دیگه ای هم هست . با خودم گفتم : چرا باید دنبال کسی بگردم ؟ پس

حرفامو به خودم گفتم ، اگر آدم به اینجا برسه نه دیگه می ترسه نه دیگه میگرده .

می بینی دنیا همچین جایی یه ، باز هم میگی به مصیبتش می ارزه !

خوشحالم ، همون قدر که یک آدم الکی خوش . مثل اون آدمی که یک خبر خوش داره ،

 اما کسی رو نداره که خبر رو بهش بده .

 

 

همان یک (  اما با حضور تو ) :

 

با تو ، این همون شهری نیست که می شناختم ، جاهایی می روم که هیچ وقت نرفتم ،

از رازهایی حرف زدم که به هیچ کس نگفتم ، با تو جاهایی را میشناسم که پیش تر

 نمی شناختم و جاهایی را که میشناختم بهتر .

چرا زندگی اینجوریه ؟ ............ زندگی اینجوریه چون آدم ها این جورین ، زندگی با

آدم هاست که معنا پیدا میکنه .

اینجا کسی دنبالم گشت ، به من نزدیک شد ، از روی نرده ها پرید و دو کلمه با من حرف زد .

من مردم این شهر را دوست دارم ، چون یکی شون رو می شناسم .

تا حالا فکر میکردم قصه ها جزئی از نویسنده شون هستند اما حالا میفهمم که

شخصیت ها چه جوری خواننده و نویسندشونو به هر کجا بخوان می برند .

شاید یک شعر دنیای شاعرش رو به اندازه ی دنیای شنوندش عوض کند .

آشکارا نهان کنم تا چند     

دوست می دارمت به بانگ بلند

 

ساعت نبضی

از همان بچگی ، ساعت سیکوی مادربزرگ که خودش به آن می گفت : (( نبضی ))

 برایم شده بود یک راز . این که چطور میشود نبض آدم که آن قدر ظریف است یک

ساعت مچی را کوک کند . اما آن سال که ساعت نبضی مادربزرگ یکی از سین های

 هفت سینمان بود ، موقع سال تحویل عقربه هایش تکان نمی خورد ....

و این طوری جای خالی مادربزرگ کنار سفره بیشتر خودش را نشان میداد .