بودن یا نبودن

انگار کن که ما دو گنگ خواب دیده ایم . ما دو بیگانه ایم با زبانی به ظاهر مشترک ،
که در باطن هیچ نیست جز اصوات معلق در فضای مکدر ناباوری .
او برای دیدن کنار دیدگاه زندگی ننشسته است . او برای آنکه باوری را در درونش
بارور کند ، آنجا ، کنار پنجره ، رو به خیابان وسیع زندگی نمانده است .
او ، مرگ مجسم است . تصویر منفی امید ، وارونه ی حقیقت است .
او پوک پوک ، خالی خالی ، بی دلیل مطلق است . او ، دیگر نیست تا
حتی همین ها که می گویم ، باشد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:44 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد