انگار کن که ما دو گنگ خواب دیده ایم . ما دو بیگانه ایم با زبانی به ظاهر مشترک ،

 که در باطن هیچ نیست جز اصوات معلق در فضای مکدر ناباوری .

او برای دیدن کنار دیدگاه زندگی ننشسته است . او برای آنکه باوری را در درونش

بارور کند ، آنجا ، کنار پنجره ، رو به خیابان وسیع زندگی نمانده است .

او ، مرگ مجسم است . تصویر منفی امید ، وارونه ی حقیقت است .

او پوک پوک ، خالی خالی ، بی دلیل مطلق است . او ، دیگر نیست تا

حتی همین ها که می گویم ، باشد .