زندگی


زندگی یعنی یک آدم ، چند واقعه ، کمی احساس

یعنی چند کلمه در اندوه آن مرد ، در سکوت این زن

یعنی آدمها در کلماتی زخمی ، خسته ، منگ ، مرده

یعنی یک قاشق عشق در یک کاسه اندوه در یک سینی خیال

وقتی که در تب سی و نه درجه می سوزی

یعنی " لطفاً اون تلویزیون رو خفش کن "

یعنی " پس این سیگارهای من کدوم جهنمی هستند ؟ "

یعنی گرفتار شدن زیر مشتهای حریف وقتی ضربه تو از جنس کلمات است

و حریف اسمش عشق است و رنج و شکست و تنهایی

یعنی تقلای کسی که تا حالا مورچه ای را نکشته است برای کشتن با قساوت

چند آدم

یعنی تلاش برای ساده کردن پیچیده ترین فلسفه ها با چند زن خیابان گرد

و قاتل و عاشق

یعنی بهانه ای برای گفتن حرفهای نگفتنی به کسی که می خواهیم با او حرف

بزنیم اما بلد نیستیم

یعنی حقه بازی برای بیرون آوردن روح از جعبه جسم

یعنی روایت مینیاتوری عشق های مکرر مستمر بی حاصل

یعنی تقلای کلمات سیاه و خسته و از نفس افتاده برای گشودن رازهای نیم گفته ،

کم گفته ، ناگفته

زندگی یعنی من ، یعنی تو ، یعنی او

یعنی من که تویی ، یعنی او که من است ، یعنی من که کمی من است با کمی تو

و کمی او

یعنی براده های براق شده روح

یعنی « هیچ » که از هزار بیشتر است

یعنی راست ترین دروغ ها

یعنی دروغ هایی که بارها می شنویم و می شنویم و می شنویم و می شنویم و باز

می شنویم

و خسته نمی شویم ، بس که دوستشان داریم .


کاش گوزنی بودم

سر و شاخ هایم در اتاق پذیرایی تان

آویزان بود

 پدرت 

به اینکه زل زده ام به تو افتخار می کرد

 و گاهی به تفنگ شکاری اش

 خوشحال بودم

هر کجای جهان که راه بروم

تو را می بینم

هر موزیک عاشقانه ای که گوش بدهی

من به رقص می آیم

کاش آن لحظه که پدرت

قلبم را نشانه گرفت

به دره های شعر 

فرار نمی کردم


نمیدانم!

شاید میخواستم تنهایی مسافرت تفریحی رفتن را تجربه کنم 

نمیدانم!

شایدمیخواستم قدرت بودن یک معشوقه خیالی را در کنارم تجربه کنم

نمیدانم!

شاید میخواستم افکارم را در دریای شور شیرین کنم

نمیدانم!

شاید میخواستم شبها کنار ساحل قدم بزنم

وحس شاعرانه را به خود بدهم و آواز بخوانم

نمیدانم!

شاید میخواستم نقاشی ات کنم بر روی شن های ساحل

با احساس،بی احساس،برهنه،نیمه برهنه،بامنطق،بی منطق

 چه فرقی می کند اصلاً؟

خلاصه همین که خودکارم را روی شن ها کشیدم جوهر پس داد!

چشمهایم را بستم و فرو رفتم در عمق دریا....

 مرا به آتش کشیدند یادها...

وقتی دوباره پلک هایم بالا رفت

آخرین تصویر عریانی هایم رابه یاد آوردم

دیشب ها همه گذشته بود!

حالا امشب بود


دوست من باش مرد شرقی


بیا و دوست من باش

چه زیباست اگر دوست من باشی

هر زنی گاه محتاج دست دوست است

محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است

اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست

دوست من باش

چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی

چرا به آنچه زنان را خشنود می سازد نمی اندیشی

دوست من باش

بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی شنها راه بروم

: من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

من نمی خواهم برایم قایقی بخری

و کاخ را هدیه ام کنی

من نمی خواهم که عطرها را بر سرم ببارانی

و کلید های ماه را به من ببخشی

نه این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سرگرمی هایم کوچک اند

دلم می خواهد ساعت ها

با تو زیر موسیقی باران راه بروم

دل تنگی به گریه ام می اندازد

دلم می خواهد صدای تو را بشنوم

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام

دل خسته ام از دوره ای که

زن را مجسمه ی مرمرین می انگارد

مرا که می بینی حرف بزن

چرا مرد شرقی،

وقتی زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند

و چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند وبخواب می رود