خنده ی بنفشه را سه کس می شنود
"" خنده ی بنفشه را سه کس می شنود : عاشق ، کودک و مَلک ... "
فرقی نمی کند که چه فکر می کنم
اما فکر می کنم
ربط میان ما تنها
همین خط بنفشی ست
که از دهان تو تا پلک های من می رسد
باد آمد از میان ما گذشت
و نگاه تو از من رفت
فرقی نمی کند کدام طرف
اما
هربار که آتشی میان انگشت های تو سرخ می شود
انگار زنی غریبه رخت می کند از شانه ها
در آغوش تو می لغزد
تب می کند
می لرزد
تب می کنی
خواب ...
حالا
تو از پاییز شمال آمده باشی
یا از تابستان تهران
فرقی نمی کند
بهار که از لای انگشت های من افتاد
از تمام باغ های اطراف
تنها
پرتقال های کوچکِ توسرخ
برای چشم های من
و هزار نخ
غریبه ی سرخ
برای انگشت های تو ...
باد آمد از میان ما گذشت
فرقی نمی کند به چه فکر می کنم
اما فکر می کنم
صدای تو خوب است
بیا تا برایم بگویی
چه اندازه تنهایی من
و تنهایی من ...
صدا کن مرا ...
.
فرقی نمی کند که چه فکر می کنم
اما فکر می کنم
ربط میان ما تنها
همین خط بنفشی ست
که از دهان تو تا پلک های من می رسد
باد آمد از میان ما گذشت
و نگاه تو از من رفت
فرقی نمی کند کدام طرف
اما
هربار که آتشی میان انگشت های تو سرخ می شود
انگار زنی غریبه رخت می کند از شانه ها
در آغوش تو می لغزد
تب می کند
می لرزد
تب می کنی
خواب ...
حالا
تو از پاییز شمال آمده باشی
یا از تابستان تهران
فرقی نمی کند
بهار که از لای انگشت های من افتاد
از تمام باغ های اطراف
تنها
پرتقال های کوچکِ توسرخ
برای چشم های من
و هزار نخ
غریبه ی سرخ
برای انگشت های تو ...
باد آمد از میان ما گذشت
فرقی نمی کند به چه فکر می کنم
اما فکر می کنم
صدای تو خوب است
بیا تا برایم بگویی
چه اندازه تنهایی من
و تنهایی من ...
صدا کن مرا ...
.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 17:44 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد