برشی از کودکی ها
جرقه نخستین دعواهای کودکی را معمولاً شکست خوردن ، تقلب کردن و
سربه سر گذاشتن های بیش از حد می زد ، اما چیزی که نفت به آتششان
می ریخت ، رقابت بود . دعوا نمی کردیم که مشخص شود حق با چه کسی است ،
دعوا می کردیم که معلوم شود چه کسی قوی تر ، با استعدادتر ، داناتر
یا باهوش تر است . دعواها به جز این ، بستری بود برای بروز اضطراب
و تشویشمان ؛ اضطراب حاصل از اجبار به دانستن و یاد گرفتن قواعد دنیایی
که به زودی ما را فرا می خواند تا چالاکی جسم و مهارت ذهنمان را اثبات کنیم .
سایه فضا و فرهنگ حاکم بر کودکی مان در این رقابت ها پیدا بود ؛ فرهنگی که
در کتاب های درسی مان و در ذکر فتوحات تاریخ معاصرمان اغراق می کرد .
مادرم هم احتمالاً در این ماجرا سهمی داشت ، چون برای آسان کردن زندگی
روزمره اش ، هر چیزی را به رقابت و مسابقه تبدیل می کرد . « هر کسی که
زودتر لباس بپوشد ، یک بوس می گیرد » یا « هر کس که شامش را زودتر تمام
کند و چیزی رو لباسش نریزد ، بیشتر دوستش دارم » این تحریکات مادرانه قرار
بود دو پسر را ساکت تر و سر به راه تر کند و در مسیر پرهیزکاری و صلاح
بیندازد . اگر دعواهای نخستینمان کمک می کرد تا راه و چاه دنیا را بشناسیم ،
نزاع های بعدی بیشتر شیطانی و تهدید آمیز بود . زمانی دو برادر بودیم که داشتیم
با هم بزرگ می شدیم – زیر نگاه نگران و تذکرات پیاپی مادر – ولی حالا مثل
دو موجود مذکر تازه بالغ رفتار می کردیم که هر کدام عزمش را برای مشخص
کردن قلمروی شخصی جزم کرده بود . در این فضای جدید ، حتی قوانین و
مقرراتی که طی سالیان دراز برای حفظ صلح بین خودمان وضع کرده
بودیم – چیزهایی مثل این که کدام بخش قفسه مال چه کسی است ، کدام کتابها به
چه کسی تعلق دارد ، چه کسی و برای چه مدت می تواند توی ماشین کنار
پدر بنشیند _ حتی چنین قراردادهای جا افتاده و تثبیت شده ای هم محل بحث و
جدال و توهین و طعنه و تهدید می شد . کوچکترین اظهار نظر خصمانه ای
- « مال منه ، دست به اش نزن » یا « حواستو جمع کن و گرنه پشیمون
می شی » - به مشت و لگدو خشونت می انجامید و برادرم برای محافظت از
خودش به جا لباسی های چوبی ، انبرهای فلزی ، دسته جارو و هر چیزی
که می توانست نقش شمشیر را بازی کند ، متوسل می شد .
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد