جبر ادبیات
دیشب نـام
تــو را صـدا خـواهم زد .
فــردا بود کـه نگـ آهت در من آمیـخت .
و ام روز نمرهی ادبیـات من بیسـت شد!
دیشب نـام
تــو را صـدا خـواهم زد .
فــردا بود کـه نگـ آهت در من آمیـخت .
و ام روز نمرهی ادبیـات من بیسـت شد!
گزارش نویسی در شهرسازی به این ترتیب است : یک محقق چند هفته یا چند
ماه کار می کند و بعد پیش نویس اولیه گزارش را تحویل می دهد ، بعد چند هفته
یا چند ماه منتظر می ماند تا اظهار نظرهایی از مهندسین ، ناظران ، کارفرمایان
و چند هزار نفر دیگر دریافت کند . بعد پژوهشگر باید به این یادداشتها جواب
بدهد و براساس آنها گزارش را بازنویسی کند . این فرایند شاید ساده به نظر برسد
ولی در عمل بسیار شکنجه آور است . برای من این شکنجه از آنجا ناشی می شود
که هیچ وقت نمی توانم یک کلمه ، یک نظریه یا یک حرف اضافه بنویسم و مطمئن
باشم که تغییر نمی کند . هر وقت پشت میزم می نشینم تا روی یک گزارش
کار کنم ، صدای آنها را توی سرم می شنوم . هر وقت درباره شهر و شهرسازی
فکر می کنم صدای آنها را توی سرم می شنوم و صدای آنها همیشه جملات
مشابهی می گوید که می توان همگی شان را در ترجیع بند ترانه ای که نوشته ام
خلاصه کرد :
به نظر ما گزارشت حرف نداره ، به نظر ما کارت خوبه ؛ اما می شه فقط این
قسمت کوچیکش را تغییر بدی ؟
مطمئنم که این فرایند به تدریج موجب فرسودگی روح علمی تان می شود ؛ مثلاً
خود من هیچ وقت یادداشتی دریافت نکرده ام که بخواهد گزارش را اندکی دشوارتر
کنم یا مستندات و اشاره های علمی اش را زیاد کنم تا کار عمق فکری بیشتری پیدا
کند . در عوض این یادداشتها همیشه و همیشه از من می خواهند که گزارش را
ملموس تر و قابل فهم تر کنم .
بله این مغز من است ، تخم مرغی کوچک و خوشگل و این هم مغز من است ،
روی گزارش هایم ، تخم مرغی در حال جلز ولز توی ماهیتابه با ده سرنگ و
شش آمپول مرفین و یک نسخه از کتاب آموزش گزارش نویسی سیدفیلد .
شکافته خواهد شد
یا
ماری بزرگ ما را خواهد بلعید
همه چیز
بستگی دارد
به عصایی که تو خواهی انداخت
اینبار
کودکی که در رودخانه افتاد
غرق خواهد شد
ومادران
به جای موسی
از آب گل آلود
ماهی می گیرند
عصایت را نینداختی
مادران
کودکانشان را به رودخانه سپردند
وسالها بعد
شهر
پر بود از پیامبرانی
که معجزه اشان
تنها
عصای پیریشان بودایستاده در وسط حوض
قدش کوتاه و بلند می شود
به شوخی
بند بندِ انگشتان مایعش را
پرت می کند سمت من
خم می شود
چهر ه بی حالتش را
در دامن آبی اش می بیند
این آرزوی بیوه زنیست که اصرار داشت
در شعر های من باشد
چیزی نمی گویم
خودش لباس کاشی کاری شده اش را تن می کند
تاج مقرنسش را سر می گذارد
هیچ نمی گویم
تنها به زانوهای حوض می نشینم
پاچه هایم را بالا می دهم
و آرامشی سرد را با او تجربه می کنم