فکر میکنی به چه میگویند تضاد ؟
آینده با تمام وسعتش از آن ماست ، نه حال با تمام حقارتش
آینده حال میشود ، گذشته میشود ...... و تو می گندی بی آنکه حتی آینده را بو کشیده باشی .
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 18:52 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد