نمیدانم!
شاید میخواستم تنهایی مسافرت تفریحی رفتن را تجربه کنم
نمیدانم!
شایدمیخواستم قدرت بودن یک معشوقه خیالی را در کنارم تجربه کنم
نمیدانم!
شاید میخواستم افکارم را در دریای شور شیرین کنم
نمیدانم!
شاید میخواستم شبها کنار ساحل قدم بزنم
وحس شاعرانه را به خود بدهم و آواز بخوانم
نمیدانم!
شاید میخواستم نقاشی ات کنم بر روی شن های ساحل
با احساس،بی احساس،برهنه،نیمه برهنه،بامنطق،بی منطق
چه فرقی می کند اصلاً؟
خلاصه همین که خودکارم را روی شن ها کشیدم جوهر پس داد!
چشمهایم را بستم و فرو رفتم در عمق دریا....
مرا به آتش کشیدند یادها...
وقتی دوباره پلک هایم بالا رفت
آخرین تصویر عریانی هایم رابه یاد آوردم
دیشب ها همه گذشته بود!
حالا امشب بود
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 13:42 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد