عنوان ندارد
نمی دانم چرا وقتی به این موضوع می رسم قلمم از آنچه باید بنویسد سر باز می زند ؛
عقلم کار می کند ، قلبم فریاد می زند و جملات پشت سر هم در ذهنم ردیف می شود و
کسی آنها را در گوشم بلند بلند می خواند ، اما وقتی می خواهم آنها را روی کاغذ بیاورم فرار
می کنند ، شاید این گریز به خاطر تکرار فراوان این جملات باشد ، اما چه کنم ؟ باید بگویم ،
حداقل برای تویی که از معدود کسانی هستی که هنوز چیزی می خوانی ، حتی اگر یک
مشت حرف بی ربط من باشد .
عقلم کار می کند ، قلبم فریاد می زند و جملات پشت سر هم در ذهنم ردیف می شود و
کسی آنها را در گوشم بلند بلند می خواند ، اما وقتی می خواهم آنها را روی کاغذ بیاورم فرار
می کنند ، شاید این گریز به خاطر تکرار فراوان این جملات باشد ، اما چه کنم ؟ باید بگویم ،
حداقل برای تویی که از معدود کسانی هستی که هنوز چیزی می خوانی ، حتی اگر یک
مشت حرف بی ربط من باشد .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:51 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد