دیشب صدایت خسته بود و غمگین ، هر چند کوتاه به گوشم رسید و در حسرت

باقی ام گذارد ؛ اما غنیمت شمردمش .

شکست دلم ، بغض کرد گلویم و آری گریستم . گریه کردم از اینکه دیدم دستانم

خالی اند دوباره ( از برای کسی که هر آنچه پیشکشش کنم ناچیز است ) و اینکه

باز نمی توانم آنجا که باید ، و آن چنان که می باید همراهی ات کنم .

دوستت دارم و صدایت را هر آن گونه که باشد می پرستم ، هر گونه که باشد .

حتی اگر هماره این چنین جانم را بسوزاند .

برایت دعا می کنم . بپذیز این کمترین را .