دیشب صدایت خسته بود و غمگین ، هر چند کوتاه به گوشم رسید و در حسرت
باقی ام گذارد ؛ اما غنیمت شمردمش .
شکست دلم ، بغض کرد گلویم و آری گریستم . گریه کردم از اینکه دیدم دستانم
خالی اند دوباره ( از برای کسی که هر آنچه پیشکشش کنم ناچیز است ) و اینکه
باز نمی توانم آنجا که باید ، و آن چنان که می باید همراهی ات کنم .
دوستت دارم و صدایت را هر آن گونه که باشد می پرستم ، هر گونه که باشد .
حتی اگر هماره این چنین جانم را بسوزاند .
برایت دعا می کنم . بپذیز این کمترین را .
باقی ام گذارد ؛ اما غنیمت شمردمش .
شکست دلم ، بغض کرد گلویم و آری گریستم . گریه کردم از اینکه دیدم دستانم
خالی اند دوباره ( از برای کسی که هر آنچه پیشکشش کنم ناچیز است ) و اینکه
باز نمی توانم آنجا که باید ، و آن چنان که می باید همراهی ات کنم .
دوستت دارم و صدایت را هر آن گونه که باشد می پرستم ، هر گونه که باشد .
حتی اگر هماره این چنین جانم را بسوزاند .
برایت دعا می کنم . بپذیز این کمترین را .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 14:35 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد