یک داستان کوتاه
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش
سکهای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه
عمر را زیاد میکند... پیرمرد منصرف شد!!!
سکهای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه
عمر را زیاد میکند... پیرمرد منصرف شد!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ ساعت 2:54 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد