ذهنم از کلمه خالی است ، پر از بغضم ، پر از غم ، پر از درد ... لبخند را از یاد

برده ام . بی حوصلگی دارد از سر و کولم می بارد ، دل نازک شده ام این روزها ،

 زود گریه ام می گیرد ، دلم می خواهد قلم که به دست می گیرم ؛ بنویسم : من حالم

 خوب است ، خوشحالم ، شادم ؛ بنویسم دارد این روزها حسابی به من خوش

می گذرد ؛ بنویسم زندگی را با تمام زیبایی هایش دوست دارم ! 

اما نمی نویسم ..... ذهنم از این کلمه ها خالی است ، دلم چیز دیگری می خواهد ،

 دلم می خواهد فریاد بزنم ، بلند فریاد بزنم ، آن قدر فریاد بزنم تا خسته شوم ،

 کرخت شوم و خوابم ببرد . 

دلم می خواهد خواب ببینم ، خواب روزهای خوب ، خواب رویاهای کودکی ام

 را .......... دلم می خواهد روی این زمین ، بین این آدم ها ، در هجوم انبوه

نگاه ها و ترسها نباشم . 

دلم نبودن می خواهد ؛ مردن شاید .