ذهنم از کلمه خالی است ، پر از بغضم ، پر از غم ، پر از درد ... لبخند را از یاد
برده ام . بی حوصلگی دارد از سر و کولم می بارد ، دل نازک شده ام این روزها ،
زود گریه ام می گیرد ، دلم می خواهد قلم که به دست می گیرم ؛ بنویسم : من حالم
خوب است ، خوشحالم ، شادم ؛ بنویسم دارد این روزها حسابی به من خوش
می گذرد ؛ بنویسم زندگی را با تمام زیبایی هایش دوست دارم !
اما نمی نویسم ..... ذهنم از این کلمه ها خالی است ، دلم چیز دیگری می خواهد ،
دلم می خواهد فریاد بزنم ، بلند فریاد بزنم ، آن قدر فریاد بزنم تا خسته شوم ،
کرخت شوم و خوابم ببرد .
دلم می خواهد خواب ببینم ، خواب روزهای خوب ، خواب رویاهای کودکی ام
را .......... دلم می خواهد روی این زمین ، بین این آدم ها ، در هجوم انبوه
نگاه ها و ترسها نباشم .
دلم نبودن می خواهد ؛ مردن شاید .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 1:53 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد