دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.
بی یار در کنار.
رود از جریان باز خواهد ایستاد،
اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد،
دریا هرگز لب به خنده نمیگشاید،
اگر ابرها نباشند تا بر اشکهایش بوسه زنند،
و
بی یار در کنار
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر ۱۳۸۹ ساعت 0:7 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد