شاید این دنیا در کلیت خود قناس و کج و معوج به نظر بیاید، که می­آید، شاید از

 آن شکل کامل آرمانی خود فرسنگ­ها دور باشد، که هست، شاید اصلا چنان که

باید نباشد، که نیست، شاید آشفتگی از سر و روی آن ببارد، که می­بارد، شاید آنطور

 که گفته­اند یک جای کار و بلکه صد جای کار آن بلنگد، که می­لنگد، شاید به هیچ

 وجه ممکن نشود در هوای سربی این دنیا یک نفس راحت کشید، که نمی­شود، شاید

 این عالم خاکی اصلا نه شرایط لازم برای زندگی ایده­آل را داشته باشد، که ندارد، و

 نه به قول حافظ گفتنی هیچ آدم درست و درمانی در آن به دست بیاید، که نمی­آید، شاید

 آنطورها که گفته­اند و درست گفته­اند هرگز این دنیا به درد سر سپردن و دل بستن

نخورد، که نمی­خورد، شاید نتوان آن را به شکل دلخواه خود در آورد، که نمی­توان،

 شاید از زشتی­های آن روزها و هفته­ها و ماه­ها و سال­ها بتوان سخن گفت، که می­توان،

 شاید این دنیا را آنطور که باید نساخته­اند، که نساخته­اند،...

همه­ی اینها درست. اما مگر نه اینکه تو هم از اهالی همین دنیایی؟ مگر نه اینکه تو هم

 در حوالی همین گوشه کنار نفس می­کشی؟ مگر نه اینکه تو با آن ظرافت خاص

 اندامت، آن نگاه نافذ شاعر کش­ات، آن سفیدی مسحور کننده­ات، آن دست­های نرم

 و زنانه­ات، آن لبان مست کننده­ی عاشق پرورت، و همه­ی آن موی و میان و طلعت

 و "آنی" که در اختیار داری، در نهایت اعتدال و کمال خودی؟ تو چنانی که باید

باشی. غزل حافظی! بهترین انتخابی برای دل بستن. قاطعانه­ترین دلیلی برای بودن.

 پایان دربدری­هایی. "فسخ عزیمت جاودانه" ای. وطنی. تو مبعوث شده­ای برای دل بردن.

 برگزیده شده­ای برای دوست داشته شدن. می­توان از ریز و درشت قشنگی­های تو

روزها و هفته­ها و ماه­ها و سال­ها سخن گفت و گفت و گفت و باز هم گفت. نمی­شود

 به تو فکر کرد و عاشق نشد. تو را آنطور که باید ساخته­اند.

این به آن در!