یخرج الحی من المیت (انعام/95)
شاید این دنیا در کلیت خود قناس و کج و معوج به نظر بیاید، که میآید، شاید از
آن شکل کامل آرمانی خود فرسنگها دور باشد، که هست، شاید اصلا چنان که
باید نباشد، که نیست، شاید آشفتگی از سر و روی آن ببارد، که میبارد، شاید آنطور
که گفتهاند یک جای کار و بلکه صد جای کار آن بلنگد، که میلنگد، شاید به هیچ
وجه ممکن نشود در هوای سربی این دنیا یک نفس راحت کشید، که نمیشود، شاید
این عالم خاکی اصلا نه شرایط لازم برای زندگی ایدهآل را داشته باشد، که ندارد، و
نه به قول حافظ گفتنی هیچ آدم درست و درمانی در آن به دست بیاید، که نمیآید، شاید
آنطورها که گفتهاند و درست گفتهاند هرگز این دنیا به درد سر سپردن و دل بستن
نخورد، که نمیخورد، شاید نتوان آن را به شکل دلخواه خود در آورد، که نمیتوان،
شاید از زشتیهای آن روزها و هفتهها و ماهها و سالها بتوان سخن گفت، که میتوان،
شاید این دنیا را آنطور که باید نساختهاند، که نساختهاند،...
همهی اینها درست. اما مگر نه اینکه تو هم از اهالی همین دنیایی؟ مگر نه اینکه تو هم
در حوالی همین گوشه کنار نفس میکشی؟ مگر نه اینکه تو با آن ظرافت خاص
اندامت، آن نگاه نافذ شاعر کشات، آن سفیدی مسحور کنندهات، آن دستهای نرم
و زنانهات، آن لبان مست کنندهی عاشق پرورت، و همهی آن موی و میان و طلعت
و "آنی" که در اختیار داری، در نهایت اعتدال و کمال خودی؟ تو چنانی که باید
باشی. غزل حافظی! بهترین انتخابی برای دل بستن. قاطعانهترین دلیلی برای بودن.
پایان دربدریهایی. "فسخ عزیمت جاودانه" ای. وطنی. تو مبعوث شدهای برای دل بردن.
برگزیده شدهای برای دوست داشته شدن. میتوان از ریز و درشت قشنگیهای تو
روزها و هفتهها و ماهها و سالها سخن گفت و گفت و گفت و باز هم گفت. نمیشود
به تو فکر کرد و عاشق نشد. تو را آنطور که باید ساختهاند.
این به آن در!
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد