از دست تو هر چه می کشم ، پاره نمی شود ، شبهایی که وصل شده اند به چشمهایت
از دست تو هر چه می کشم ، پاره نمی شود ، شبهایی که وصل شده اند به چشمهایت
روزها توی کله ام یک ماشین بمب گذاری شده منفجر می شود ... !!
خب ، این هم مصیبت تازه ای نیست .
برای خندیدن تو
من
کیلو کیلو
کم بیاورم
بعد
توی ترازو خودم را حساب کنم ؛
دلم
صد گرم
چشمهایت را کم داشته باشد .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 13:15 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد