گاه آنچه که زمانی آرزوی گذشته ات بود ، آنقدر نزدیک و دست یافتنی است به تو که
با کوچکترین حرکت به دستش می آوری اما گاهی حتی همین حرکت کوچک را نیز انجام
نمی دهی زیرا آرزوی گذشته ، گذشته است و به دست آوردنش اکنون ، لذتی را نصیب تو
نمی کند .
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 12:26 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد