باران که می بارد ،
تمام کوچه های شهر،
پر از فریاد من است که میگویم :
من تنها نیستم . . .تنها منتظرم ، تنها !
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 9:10 توسط chris cakurys
|
باران که می بارد ،
تمام کوچه های شهر،
پر از فریاد من است که میگویم :
من تنها نیستم . . .تنها منتظرم ، تنها !
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد