و خودت را جای کسی گذاشتن، از حوصله ی این بحث خارج است!
و فلسفه ی عشق، احترام است!
و عشق، فلسفه ی احترام است!
و ادب، آداب دارد!
و آن مرد، نان ندارد!
و تهران بزرگ، پایتخت ایران است!
و آبی، رنگ آسمان نیست دیگر!
و نفر، واحد شمارش شتر است!
و عدد، واحد شمارش من و تو نیست!
و سهمی، یک خطی مدرن است!
و فلسفه بافتن، بهتر از سیب کال خوردن است!
و انعطاف پذیری کرم ها، جدا شایسته ی قدردانی است!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 1:16 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد