قصه ی چشمهای تو ......
اشتياق را ديدم. در چشمان يك فراري سرگردان. كنار رودخانهي وهم. در كشوري از جانب غربي. او تازه به اين سرزمين آمده بود و تغيير مكان، برايش حكم سرگرمي داشت. تا چند ماه خويش را به دست فراموشي سپرد؛ و به ضرب جلوات سلبي و كثرات حكمي، دلخوش و بيسؤال، عمر گذراند. امّا تو در انعكاس زمزمه رودخانه، بر او خواندي؛ آيات خويش را. چند قرن بعد، ابدال او را در اقليمي از شرق ارض، ديدند. نشسته در معبدي مملوّ از بتهاي جوراجور. خوگرفته به رقص سنّتي «چهائو» در هند. در قبيله بتپرستان «پوروليا» و تنها هزار سال بعد، فراري بيچيز و سرگردان، حقيقت را دريافت. منزل و مأواي قديم خويش را در واقعهاي ديد و بر خسارت عمر تلف كرده گريست. گريستني تلخ و بيتدبير. امّا در دل بغض رها شدهاش. شيريني درك و دريافت حق را مزمزه كرد فراري ناگهان برخاست و به انهدام خويش، همّت گمارد. در حال، دوران تنهايي و سرگرداني او به پايان رسيد؛ و حيات پاك را غنيمت شمرد.
آنگاه كه همه شب را باور كردهاند و باد سرد يأس، امكان كمترين سوسو زدن شعله اميد را از بين ميبرد؛ و در ميان هياهوي كاذب پهلوان پنبههايي كه در آكادميهاي مختلف، به رتق و فتق! امور بشريّت مشغولند، اين ستارگانند كه بيهيچ چشمداشت، نورافشاني ميكنند تا راه آناني را روشن كنند كه دل به سفر آسماني خوش كردهاند. راه آناني را روشن بدارند كه در راه پرده نشين و مستوري از همه چيز گذشتهاند كه جلوهگرياش آفاق را به رقص واداشته است. از همه چيز گذشتهاند و تنها او را مالك دل ديوانه خويش شمردهاند. اينك در خويش تفكّر خواهم كرد. از خويش پرسش خواهم نمود. تو نيز، به پاسخي مرا زنده بدار. از گفتاري كه در آن عشق ميبيني روي برمتاب؛ هر چند ظاهرش تو را در ورطه چند و چون عقلاني بكشاند. اين سخن را بنيوش! در جستوجوي خويش، قدري صادق باش. دست در دامن پرسشساز اعظم زن، تا به قدر وسعت دلت، به امر او، مقصد را به تو نشان دهند.
در پيچ و خم ترّهات ارباب لفظ و اهل ظاهر تنها، خودت را معطّل نكن. بر خويش خرده بگير. وجودت را به آب روشن مي طاهر كن تا حضرت دوست، معني خويش را بر تو نازل فرمايد. اينك بالهاي شيدايي خويش را فرش روحت ساز و زمزمه كن: «آمدهام تا جمله كائنات را در چشمان تو تماشا كنم.» هيهات! چه گمان سستي! چشمهايت كائنات را به فراموشي ميكشاند. هياهوي دو جهان را خاموش ميكند همه چيز گويي به پايان خويش نزديك ميشود. در آغاز قصه چشمهاي تو؛ و كائنات همان نقش چشم توست.
فتنه و آشوبي كه در جهان حكم خويش را ميخواند، درك نهايي ديدار توست. عقدههاي متراكم را به سوي بارش ياري كن. به سوي نهرهاي جاري در بهشت. براي ريختن به رودخانههاي وسيع غيرت. براي وصال به دريا. اينك فوج از هستي گذشتگان، با تيغهاي آخته ميآيند. در دشت بلاخيز كاوش. شوق آنان را به طواف ميكشاند. چرخ، حيران اين همه ركوع ميماند و عرش و اهتزاز اين همه اشك. نام او كه امير اشك است، رشك بيدلان رياكار و بيحكمتان دل بسته به دنياست. اينك بالهاي شيدايي خويش را فرش روحت ساز و زمزمه كن: «تو را ميخوانم اي دليل پروا و بيپروايي زاهد و عارف، در ظلمت شام تار غيبت.» حاليا زلف خويش به دست باد مسپار. اي ترس دلهاي واگشته از صحراي بيسبز و گناه آلود. اي تنهاترين فرد. فردي كه تنها، جمله در بسط يد اويند. تو را چگونه بخوانم؟ اي كاش خاك بودم. مجنون چه بيچاره است! از خاك بايد چارهاي طلبيد. آيا از قلب بيقرار و پريشان عاشق، حال معشوق را ميپرسند؟
راه آسمانها، هيچگاه بسته نخواهد شد و نَفَس رحماني، چه به صورت مقطّع و چه به طريق مستمر، همواره در وزش خواهد بود. مشكل تاريكيهاست و ره گمكردگي ما و ناشناختن اقليم وجود، گويا هبوط پايان يافته است و بشر در حيرت سقوط، با وحشت به اطراف خويش مينگرد؛ و كجاست علمالاسماء؟ چه شيرين است نامهاي تو! اي فرمانفرماي مؤمنان و ملحدان. اي كه در شش جهت وجود اورنگ سلطانيات را پرتوافكن ساختهاي؛ و فوج كوردلان، به اهتمام حواس، در رؤياي ديدار تو عمر ميگذرانند. تو را وصف ميكنند؛ و تو هزاران هزار بار، منزّه و مبرّايي از توصيف اعما و بينا، اعما معطّل است و حيرتنشين؛ و بينا سرگردان است و شگفتزده و هيچ كدام در حدّرسم تو نيستند؛ و تو برتر از حدّي و رسم.
با نام خويش، شورش در تاريخ افكندهاي. وقت را به فطرت مخموره پيوند زدهاي. تاريخ چيزي نيست، جز تكرار اسمهايت. چشم بيانتظار، ظهور نام تو را چگونه انتظار خواهد كشيد؟ گرچه از آغاز غيبت، ظهور نام تو برپاست. هيچ نميدانم. هيچ. آنكه تو را ميداند، از سيطره زمان و مكان رهيده است. قدم زنان در كوچه بيخبري راه سپردن؛ سلوك تا نفي تعيّنات. رهيدن امّا از تو محال است و عاقلان و زيركان نيز، گرفتار عيّاري تو شدهاند. بيچارگاني كه در تو ماندهاند. اصرار در انكار، آنان را اسير آيات تو ساخته است. خود را به نازلترين مراتب وجود رساندهاند، بيآنكه كمترين شبههاي در استحقاق و طلب داشته باشند. سر در آخور انكار، طفيل هستي عشقند. روزگارشان بيگزند باد!
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد