خاتمی استثنا بود
سياست به طور عام و به ويژه سياست ورزي در نوع شرقي اش ، يعني راست نگفتن . يعني پوشاندن حقيقت ، يعني(( تو نبايد بداني )) يعني (( تو نميتواني بداني )) اين يك اصل كلي در سياست ورزي امروز است و هر چه جز آن ميبينيم استثنائاتي هستند در حاشيه ي متن سياست . در جهان سياست حقيقت هاي ساده و روشن به شكلي معما گونه سخت و پيچيده ميشوند .
آن قدر پيچيده كه بديهيات را با هزاران دليل نمي توان اثبات كرد . اين قانون سياست است . مگر برخي استثناها . در ساحت فرهنگ و هنر اما راست گفتن و راست بودن شرط اول است . دروغ گفتن بنياد هنر ار بر باد ميدهد . در ساحت فرهنگ و هنر پيچيده ترين معماها مثل روز روشن ميشوند . هنر يعني گذار از پيچيدگي به سادگي . يعني ترجمه ي پيچيدگي هاي روح انسان به سادگي و روشني . از همين روست كه ذات فرهنگ و هنر با ذات سياست تنافر دارد . و اين دو ساحت هرگز نميتوانند بر هم منطبق شوند . دست كم به سهولت نمينوانند با هم ازدواج كنند .
تصور ميكنم خاتمي كوشيد تا اين استثناها را اندكي ـ و تنها اندكي ـ زياد كند . خاتمي نتوانست ـ يا نخواست قانون هاي سياست را به سود فرهنگ و هنر و ادبيات و انسانيت تغيير دهد اما استثناهاي خوبي بر حاشيه ي آن قوانين نوشت . در شهر هنر لطافت روح و مهر ورزي و لبخند و دوست داشتن و خوب بودن و البته اشك ريختن فراوان است . چيزهايي كه با چراغ هم نميتوانيد در شهر سياست ببينيد . و وقتي خاتمي در موقعيت هايي اشك ريخت ، اين قانون هم استثنا خورد . با اين همه حالا كه به گذشته نگاه ميكنيم و به سال هاي پشت سر ، بيشتر اين حقيقت ـ اين حقيقت تلخ ـ شفاف ميشود كه خاتمي خودش هم يك استثنا بود بر قاعده هايي كه خيلي دشوار ميتوان بر آنها استثنا نوشت .
مصطفي مستور
بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد