.....به تجمل بنشیند به جلالت برود....
او هم ، آن چنانكه آمده بود ، رفت . چرا كه اصولا هر آمدني ، رفتني هم در پي دارد و خوشا به حال آناني كه با لبخند مي آيند و با لبخند هم ميروند .
و او انساني متفاوت بود . چرا كه بودن ، رفتن و حتي آمدنش هم متفاوت بود . او مردي بود كه با لبان خندان ، خود را به ما شناساند ، با تبسم مهربارش در كنارمان بود و با لبخندي كه هرگز از چهره ي آرامش حتي در سختترين دشواري ها هم محو نشد رفت كه نه !! ماندگار شد .
و چگونه لبخندي ؟! لبخندي كه در باطن هزاران غنچه ي اشك نهفته را ، نويد مي داد . قطراتي كه حكايت جدايي از همنشيناني را مي سرود كه هماره با او بودند و هرگز درد و دل هاشان با او تمام نشد چرا كه اصالتا در انتظارش بوديم تا حرفهاي دلمان را برايش بازگو كنيم و به حق ، حرفها چقدر بوي غربت ميداد و نگاه گرم مهربان او عطر قربت .
و چه رفتني ؟! رفتني كه تنها اشك را براي ديدگان هزاران جوان عاشق كه به قول خودش صادق ترين همراهانش بودند به وديعه گذاشت . اشكهايي كه پيام آور زيباترين لبخندها به او بود و از چشمان پر نوري نشات ميگرفت كه توان هضم معناي تلخ خروج او از عرصه ي سياست و فرهنگ جامعه اي كه حالا به بركت وجودش رنگ و بويي دگر گونه گرفته بود را نداشت .
او آمده بود كه با نگاه زلالش شميم ياسهاي سپيد از ياد رفته را برايمان باز آورد ..............
او لوح گونه اي در جان تمام مردمان اين سرزمين نگاشت كه تا ابد قلبهايمان را روشن و استوار و مشعل ايرانمان را بر فراز ، فروزان نگاه خواهد داشت . و انتظاري غير ، از او نمي رفت ، چرا كه اساسا او انساني از جنس ديگر بود و كتيبه اش از نوري ديگر .............
و اما در اين مسير پر نشيب بزرگترين بهار را برايمان به ارمغان آورد ، بهاري كه سمبلش را شايد بتوان اين چنين خلاصه كرد : بادبادك با باد مخالف است كه اوج مي گيرد پس زنده باد مخالف من .............
او به راستي دگرگونه مردي بود در اين وادي ؛ مردي كه با عشق آمد ، با عشق ماند و با عشق رفت
درود و بدرود خاتمي ....................
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد