عشق
رفتگر جواني عاشق دختري شد . به كسي جرات گفتنش را نداشت . دختر هم نميدانست . فقط
صبحهاي سحر ، كوچه ي دختر را از هر جاي ديگري تميزتر ميكرد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۴ ساعت 12:11 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد