گفتا ز که نالیم
يكي دو روز بود كه چند نفر مي آمدند و دستي به آنها ميكشيدند و ميرفتند . همه شان منتظر يك
اتفاق تازه بودند تا اينكه بالاخره امروز كه تازه آفتاب زده بود ، صداي مهيبي تن همه شان را
لرزاند . يكي از درختان دراز به دراز جلوي همه شان افتاد روي زمين و صداي شاخ و
برگهايش تا چند لحظه در گوش بقيه پيچيد .
هنوز چند ساعتي بيشتر نگذشته بود كه يكي ديگر هم پهن شد زمين . خيلي پير نبود ، روي شاخه
هايش هم چند پرنده لانه داشتند و تازه داشت چند جوانه ي كوچك از تنه اش سبز ميشد . روي
برگهاي ريخته شده در جنگل ، تمام خاك اره ها پخش شده بود . بوي چوب همه جا را گرفته
بود . هوا كم كم تاريك ميشد و دوباره آرامش به جنگل برميگشت ، هيچ چيز به حال اولش
برنگشت .
صبح روز بعد ، دوباره جنگل خواب آلود به هم ريخته شد . باز همان صدا و ناگهان سقوط يكي
ديگر . هيچ درختي به زنده ماندن اميد نداشت . دوباره كه صداي خرد شدن يكي از تنه ها داشت
به گوش ميرسيد ، يكي از درختها شروع كرد به داد كشيدن بقيه هم هاج و واج نگاهش
ميكردند . زبانش بند آمده بود ، بعد از ترس بريده بريده گفت : (( همه اش تقصير ...... ))
همه به طرف درخت پير برگشتند ، درخت پير بعد از چند لحظه اي كه مبهوت مانده بود ، به
دسته هاي چوبي اره ها اشاره كرد و داد زد : (( از ماست كه بر ماست .... ))
در اعتراض به قطع مجدد درختان پارك جنگلي لويزان
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد