يكي دو روز بود كه چند نفر مي آمدند و دستي به آنها ميكشيدند و ميرفتند . همه شان منتظر يك

 

اتفاق تازه بودند تا اينكه بالاخره امروز كه تازه آفتاب زده بود ، صداي مهيبي تن همه شان را

 

لرزاند . يكي از درختان دراز به دراز جلوي همه شان افتاد روي زمين و صداي شاخ و

 

برگهايش تا چند لحظه در گوش بقيه پيچيد .

 

هنوز چند ساعتي بيشتر نگذشته بود كه يكي ديگر هم پهن شد زمين . خيلي پير نبود ، روي شاخه

 

 هايش هم چند پرنده لانه داشتند و تازه داشت چند جوانه ي كوچك از تنه اش سبز ميشد . روي

 

برگهاي ريخته شده در جنگل ، تمام خاك اره ها پخش شده بود . بوي چوب همه جا را گرفته

 

 بود . هوا كم كم تاريك ميشد و دوباره آرامش به جنگل برميگشت ، هيچ چيز به حال اولش

 

 برنگشت .

 

صبح روز بعد ، دوباره جنگل خواب آلود به هم ريخته شد . باز همان صدا و ناگهان سقوط يكي

 

 ديگر . هيچ درختي به زنده ماندن اميد نداشت . دوباره كه صداي خرد شدن يكي از تنه ها داشت

 

 به گوش ميرسيد ، يكي از درختها شروع كرد به داد كشيدن بقيه هم هاج و واج نگاهش

 

ميكردند . زبانش بند آمده بود ، بعد از ترس بريده بريده گفت : (( همه اش تقصير ...... ))

 

همه به طرف درخت پير برگشتند ، درخت پير بعد از چند لحظه اي كه مبهوت مانده بود ، به

 

دسته هاي چوبي اره ها اشاره كرد و داد زد : (( از ماست كه بر ماست .... ))

 

در اعتراض به قطع مجدد درختان پارك جنگلي لويزان