ترور
ماشين حامل وزير ، طبق برنامه به همراه محافظان به طرف شهر در حركت بود كه ناگهان با
انفجار ماشين جلويي متوقف شد . محافظان به سرعت از ماشينها خارج شدند ، دور ماشين وزير
جمع شدند و شروع به تيراندازي كردند .... اما آدم ربايان كه نفرات و تجهيزاتشان بيشتر بود ،
همه را از پاي درآوردند و با هلي كوپتر وزير را ربودند !
در اين حال مردي شتابان خود را بين اجساد و ماشينهاي منهدم شده رساند و فرياد زد :
(( كات ...... معركه بود بچه ها )) !
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 18:44 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد