فقط به خاطر عید
عيد به عيد ميرفتيم خانه شان . يك اتاق بيشتر نداشتند . به سختي جا ميشديم و يكي
معمولا دم درگاهي نزديك پله ها مينشست . بايد خدا خدا ميكرديم مهمان ديگري نيايد
. توي تاقچه هاي همين اتاق كوچك پر بود از سبزه هاي عيد . خوردني ها و شيريني ها
را چيده بودند روي كمد لباس قديمي شان . طوري كه انگار اقدس خانم همه ي سال را به
خاطر همين عيد زندگي ميكند . به خاطر همين لحظه كه مينشستيم توي اتاقشان .
موقع رفتن قرآن را مي آورد كه لايش از مدتها پيش اسكناسهايي را كه گاه كهنه بودند
گذاشته بود و ميگفت : باعث شرمندگي است ولي چون تبرك است ......
نميدانم چرا هيچ وقت دلم نيامده بود با آن اسكناس عيدي آدامس بخرم يا پفك ........ كه
بيشتر از اينها هم نميشد . وقتي كوچكتر بودم فكر كرده بودم چند سال آنها را جمع كنم
و براي خود اقدس خانم يك خانه بخرم تا اتاقش آنقدر جا داشته باشد كه من مجبور
نباشم روي زانوهاي خواهرانم بنشينم .
به بهانه ي عيد نوروز
اگر روزي در جهان ظلمي روا نشود ....آن روز عيد است
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد