سالها گوشه ي انباري تاريك و نمور نشسته بود ، هر از گاهي چيزي براي

 

خوردن گير مي آورد . دلش براي آفتاب تنگ شده بود . دلش ميخواست

 

 از آن گوشه ي تاريك بيرون بيايد و با يكي مثل خودش حرف بزند .

 

خانه اش ديگر تكراري شده بود .....

 

عنكبوت خيلي تنها بود .