حسرت
سالها گوشه ي انباري تاريك و نمور نشسته بود ، هر از گاهي چيزي براي
خوردن گير مي آورد . دلش براي آفتاب تنگ شده بود . دلش ميخواست
از آن گوشه ي تاريك بيرون بيايد و با يكي مثل خودش حرف بزند .
خانه اش ديگر تكراري شده بود .....
عنكبوت خيلي تنها بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 10:25 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد