مرگ
هيچ وقت به مرگ فكر نميكرد و حالا غافلگير شده بود . سايه ي بالاي سرش
او را هر لحظه به مرگ نزديكتر ميكرد . براي فرار ديگر دير شده بود .
در اين لحظه ي آخر به ياد خيلي چيزها افتاد ، به ياد اينكه زندگي چقدر
كوتاه است ، به ياد اينكه دنيا چقدر كوچك است .... و اينكه چرا اين آدم ها
به خاطر يك مورچه زير پايشان را نگاه نمي كنند .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 22:1 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد