هراس از بغض
اينجا وقتي گنجشكها ميخواهند گريه كنند ، سر بر شانه هاي نحيف من ميگذارند
و من مي انديشم به وقتي كه بغض خسته ي من . بعد از اين همه صبر طاقتش طاق
شد و شكست . من سر بر شانه هاي بي برگ كدام درخت خواهم گذاشت و
عقده خالي خواهم كرد و تو را از ميان درختان سر به فلك كشيده باغ
چگونه پيدا خواهم كرد .
ميدانم نميشود به برگهاي خشك و ناآشناي درختان غريبه اعتماد كرد ،
حتي نميشود براي پرستوها نيز درد و دل كرد . تو نيستي و من سخت
ميهراسم از آن روزي كه دلم مثل آسمان ابري شود . من در كلمات نميتوانم
گريه كنم . در شعر نميتوانم زاري ام را بسرايم و در هيچ قصه اي فصل باراني
دلم را نميتوانم بنويسم . كاش وقت برگ ريزان كنار تو باشم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 15:50 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد