اينجا وقتي گنجشكها ميخواهند گريه كنند ، سر بر شانه هاي نحيف من ميگذارند

و من مي انديشم به وقتي كه بغض خسته ي من . بعد از اين همه صبر طاقتش طاق

 شد و شكست . من سر بر شانه هاي بي برگ كدام درخت خواهم گذاشت و

 عقده خالي خواهم كرد و تو را از ميان درختان سر به فلك كشيده باغ

چگونه پيدا خواهم كرد .

ميدانم نميشود به برگهاي خشك و ناآشناي درختان غريبه اعتماد كرد ،

حتي نميشود براي پرستوها نيز درد و دل كرد . تو نيستي و من سخت

 ميهراسم از آن روزي كه دلم مثل آسمان ابري شود . من در كلمات نميتوانم

 گريه كنم . در شعر نميتوانم زاري ام را بسرايم و در هيچ قصه اي فصل باراني

 دلم را نميتوانم بنويسم . كاش وقت برگ ريزان كنار تو باشم .