بی قرار
خسته و بي رمق رسيد خانه . در را كه باز كرد ، يكهو نور اتاق پاشيد روي صورتش .
فكر كرد .... صبح كه ميرفت ، انگار چراغها را خاموش كرده بود . يادش نيامد .
راديو را روشن كرد و لباسهايش را يكي يكي به جالباسي آويزان كرد . دستي به
موهايش كشيد و نشست .
دست و دلش به هيچ كاري نميرفت . دلش كه نه .... دلش ميخواست الان بلند شود و
به جاي عذرخواهي ، يك شام حسابي درست ميكرد ، اما نتوانست . فقط زل زد به
گلهاي پيچ و تاب خورده ي قالي و رفت توي فكر . هميشه همين طوري بود . وقتي
دعواشان ميشد ، تا چند روز ، نه قهر بودند ، نه آشتي . اما اين دفعه فرق ميكرد
انگار ؛ يك جور ديگري بود . دلش براي او تنگ شده بود . دوست داشت زودتر
مي آمد خانه . يعني الان كجا بود ؟ پيش دوستاش ؟ سر كارش ؟ رفته بود به
مادرش سر بزند ؟ يا داشت – همين جوري ، الكي – توي خيابان راه ميرفت ؟ ...........
خسته بود . خوابش مي آمد . رفت توي اتاق كه يكهو خشكش زد . آنجا بود ؛
با دهاني باز و چشمهايي كه به در خيره مانده بود ..................
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد