در ستایش بهار

دانه های الماس گون باران ، جوانه های زمردفام بر شاخه های پر پیچ
و بی برگ درختان ، شکوفه های سپید و صورتی ، بنفشه های سر خم کرده
بر خاک خیس ، دستان ورزیده ی باغبان ، همه و همه پیامبر آمدنت هستند ،
آمدن تو که با قدم به قدمت زندگی و شادی را ارزانی میداری . تو که گام نهادنت
بر هر کوی و دشت ودمن نوید زندگی ست ، باروری و بیداری .
آری تو از راه می رسی ، روز نو میشود ، درختان ، سبزه ها ، گلها ،
کوه ها و جنگلها ، همه وهمه ، پرندگان نیز ، تو می آیی و من اینجا
روبروی آینه به دنبال چین تازه ای در گوشه ی چشمانم میگردم .
دستان تو طبیعت را نو میکند و دستان مرا پیر ؛ نه تو میتوانی نیایی و
نه من میتوانم بمانم .
خوش آمدی .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 17:14 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد