دانه های الماس گون باران ، جوانه های زمردفام بر شاخه های پر پیچ

و بی برگ درختان ، شکوفه های سپید و صورتی ، بنفشه های سر خم کرده

 بر خاک خیس ، دستان ورزیده ی باغبان ، همه و همه پیامبر آمدنت هستند ،

آمدن تو که با قدم به قدمت زندگی و شادی را ارزانی میداری . تو که گام نهادنت

 بر هر کوی و دشت ودمن نوید زندگی ست ، باروری و بیداری .

آری تو از راه می رسی ، روز نو میشود ، درختان ، سبزه ها ، گلها ،

 کوه ها و جنگلها ، همه وهمه ، پرندگان نیز ، تو می آیی و من اینجا

 روبروی آینه به دنبال چین تازه ای در گوشه ی چشمانم میگردم .

 دستان تو طبیعت را نو میکند و دستان مرا پیر ؛ نه تو میتوانی نیایی و

 نه من میتوانم بمانم .

خوش آمدی .