به بهانه روز کارگر
کودکی همیشه همراه با چند سوال مهم است . اولی اش این است که مامانت را بیشتر
دوست داری یا بابات را ؟ و بعدی حتما این که : بزرگ شدی می خوای چه کاره
بشی ؟ و جواب این سوال چقدر ساده است ، حتی ساده تر از جواب سوال اول
که مغز کوچکمان را به چالش می کشید و احساسات معصومانه مان را درگیر خود
میکرد و نمی دانستیم یا خجالت میکشیدیم بگوییم مادرمان را بیشتر دوست داریم یا
پدرمان را . اما چه کاره می خواهی بشوی ؟ اصلا احتیاج به فکر کردن نداشت .
همیشه می خواستیم دکتر شویم یا مهندس یا معلم یا خلبان . پنجمی هم نداشت .
اما هر چه ما بزرگ می شدیم جواب این سوال هم بزرگتر میشد . خیلی بزرگتر از
ما . از ما فاصله میگرفت و دست نیافتنی میشد . آن وقت از او ترسیدیم . از او که
دور میشد و دود میشد . خشن میشد . با ما راه نمی آمد . دست ما را نمی گرفت و
حتی نمی گذاشت به او دست بزنیم و می رفت توی رویاهایمان و بعد کابوسمان میشد .
پنج ، شش ساله که بودیم چه کاره شدن مثل آب خوردن بود . دکتر شدن به سادگی این
که گوشت را بگذاری روی سینه کسی و صدای قلبش را بشنوی . مهندس شدن به
راحتی کوبیدن چکش بود روی میخ ، معلمی یعنی دو تا دفتر و مداد و خلبانی پرواز
دادن چند تا موشک کاغذی .
کاری که تو دوست داشتی مثل عمویت مهربان بود ، مثل سایه ات خوش تیپ و
مثل معلمت عزیز .
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد