اگر
اگر آفتاب و باران دست به دست هم بدهند و رنگین کمان بیافرینند ، حتما به خاطر ما
است . اگر برگ ها که سبزند نارنجی میشوند ، زرد می شوند ، قرمز می شوند و
اگر آسمان آبی دم غروب پر از رنگ می شود ، به خاطر ما است . به خاطر ما
که می توانیم رنگ ها را گره بزنیم و در کویر قهوه ای ها ، قالی های رنگین کمانی
خلق کنیم بدون آفتاب ، بدون باران .
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:8 توسط chris cakurys
|
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک می کنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف می کنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را می بیند که شاید برای شما هم جالب باشد