سکوت


دچار درگيری با سکوت شده‌ايم. سکوت طرف مقابل می‌تواند نشانه بسی بسيار


چيزها باشد. بی‌اطلاعی ، بهت‌زدگی ، خودکلاس‌بالابينی ، حواس‌پرتی ، در


عوالم ديگر بودن ، خماری ، خواب‌آلودگی ، شوت‌بودن ، تواضع ، فروتنی ،


عدم توانايی تشخيص هر از بر ، فيلسوف‌بودن ، متفکربودن ، شديد از سطح بحث


بالا بودن ، بی‌تفاوتی ، بی‌اعتنايی ، عاشقی ، مشکوکی ، دختر زيباروی ميز کناری و

سیگار


باز شروع کرده است به سيگار کشيدن. سيگار می ‌کشد نه به‌خاطر اينکه ژان پل

سارتر و شريعتی و فئودر داستایفسکی و کامو هم سيگار می ‌کشيدند. و نه به ‌خاطر

اينکه سيگار نماد انـتـلکـتوالـيـسم است. سيگار می ‌کشد چون دلش می ‌خواهد...


من دیگران ، دیگران ساده ی بدون دغدغه ی یک جهتی را – نه مثل خودم چند جهتی

که در یک دست ادبیات ، در دستی فلسفه ، در دستی مهندسی و در دست دیگر

عقل معاش اندیش دارند ؛ و مگر آدم چند دست دارد ؟ - خیلی دوست دارم .


تو را زنانه می خواهم

زیرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه ی گندم

شیشه ی عطر

حتی پاریس – زنانه است ...

و بیروت – با تمامی زخم هایش – زنانه است

تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند

زن باش

تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند

زن باش.


اینجا قبلاً یک متن تایپ شده بود ، جواب دندان شکنی دست رد به رویش کشید


و می گویند که در بهشت صبح شد ( این خط مخاطب خاص با جوابهای دندان شکن دارد )

روز سوم ( For G. Jafarpor )


روز اول صورتم را شیو می کنم ، پیراهن و شلوارم را هم ست . کفشم برق می زند ؛ من

نگران که به لباس و کیفم بیاید . با وسواس ادکلن را انتخاب می کنم . صندلی ها ، اتوبوسها

، قطارها ، کفش های بی ملاحظه آدم ها ، دشمن ترین های جهان ؛ تا وقتی که تو را ببینم .

تو برایت کار پیش می آید . تو باید بروی . از آن مسیر باید بروی .

روز دوم پیراهنم کمی چروک شده ، شلوارم کمی کثیف ولی هنوز مرتب . کفشم خاک

گرفته ولی هنوز تمیز . ریش یک روزه ام بدک نیست . ادکلن ها سرسریند اما هنوز

خوشبو . هنوز مواظب صندلی ها و اتوبوس ها و قطارها . هنوز آدم ها و کفش های بی

ملاحظه شان ، دشمن ؛ تا وقتی تو را ببینم .

تو نمی توانی بیایی . تو باید بروی . از آن مسیر باید بروی .

روز سوم خودم چروک شده ام . پیراهن ، شلوار ، کفش و صورتم ؟ نمی دانم . چیزها همه

یک بو می دهند . صندلی ها و اتوبوس ها و قطارها همان طورند که برای همه . آدم ها ،

آدم . کفشها ، کفش . من همان طورم که همه هستند .

تو همیشه تازه ای . تمیز ، صاف . لباس هایت ، کفش هایت مرتب . بهترین بوهای جهان

با توست . صندلی ها و اتوبوس ها و آدم ها با تو مهربان بوده اند .

تو می آیی . تو همیشه روز سوم می آیی .


خیلی زود فهمیدم که با بچه های کوچه ، بچه های سینما و فوتبال و تیله بازی و دوچرخه سواری و بستنی فروشی و حتی درسخوان و مودب ، کمی فاصله دارم ؛ کمی تفاوت دارم . این تفاوت اصلاً ربطی به بهتر بودن و بدتر بودن نداشت ، فقط نوعی تفاوت بود ؛ تفاوت و تمایز در تجربه کردن و البته خیال . وقتی بعد از بازی های تمام نشدنی مان ، ظهری ، عصری یا شبی ، از آنها جدا می شدم و هر کس به طرف خانه ی خودش می رفت ، من اغلب بر می گشتم و لحظه ای به آنکه دور می شد نگاه می کردم . هیچ وقت هیچ کدامشان برنگشت تا مرا نگاه کند . این یکی از آن تفاوتها بود .

شبها پیش از خواب به تک تک بچه های کوچه فکر می کردم . دلم می خواست بدانم حالا در خانه هایشان چه می کنند ؛ مشق می نویسند ، از پدرشان کتک می خورند یا به زخم های دست و پاهاشان – که حاصل توپ بازی های توی کوچه بود و تمامی نداشت – پماد می مالند . هر چیزی ممکن بود و تنها چیزی که می دانستم و در دانستنش تردید نداشتم و همیشه هم از دانستنش تفاوت مثل هیولایی باز سر بر می آورد و بیرون می زد و خودش را نشان می داد ، این بود که محال است هیچ کدامشان به من یا به هر کس دیگری از بچه های کوچه فکر کند و این تفاوت دوم بود .

از آن بچه های کودکی ، گاه کسی را می بینم روی موتور با زنی بر ترک موتور – لابد همسرش – و چند بچه ی قد و نیم قد – فرزندانش – روی باک که هیچ شیطان و فضول به نظر نمی رسند . کسانی را هم نمی بینم ، مثلاً حمید که پناهنده شد به انگلستان ، یا مهران که می گویند گوشه ی زندان است به خاطر قاچاق مواد مخدر .

و فرشته ها ..............................

شاید فرشته ها هم بمیرند، وقتی صدایم به جایی نمی رسد. وقتی فریاد می کشم و کسی محل نمی گذارد. وقتی یکی مثل من از شنیدن پارس سگ سیاه همسایه تنش به لرزه می افتد و از زجه های فرشته های درون و بیرون و طبیعت، ککم هم نمی گزد!

گفتم شاید فرشته ها هم بمیرند؟ نه نمی میرند، کشته می شوند، به قتل می رسند. مثل پیر زنی که آفتابه دزد های کوچه و خیابان های تاریک و خالی از وجدان شهر، دوره اش کرده اند و کتکش می زنند و کیفش را می قاپند و برای محکم کاری چند زخم کاری هم نثار قربانی شان می کنند.

بیچاره فرشته ها غصه ی آدم ها را خوردند، آنهایی را که جایشان داغ است. همان ها که بوی سوختگی شان قبل از خلق شدنشان عالم را پر کرد بود. بیچاره فرشته هایی که سعی کردند علاج واقعه قبل از وقوع کنند. همان ها که پرسیدند آیا قرار است بر زمین خونی ریخته شود، هم نوع کشی رایج شود، بزرگان و شریفان بمیرند و حقوق ضایع شوند و عده ای ضعیف نگاه داشته شوند. آیا خداوندگار کسی را خواهد آفرید که بر دوستان سخت بگیرد و با دشمنان سر یک سفره بنشیند. آیا، کم هوش تر از این جماعت احمق چماق به دست بوده ایم که قرار است آفریده شوند؟

طفلک فرشته ها که شنیدند : شما چیزی را نمی دانید. طفلک آن ها که فرمان یافتند که بر آدمی سجده کنند. جدای از اینکه عده ای اندک لایق این سجده اند و لایق بسیار بیش از این اما بیشمارند آنها که لیاقت پارس سگ های سیاه شب گرد را هم ندارند. همان ها که سگ ها هم محلشان نمی گذارند. یعنی برایشان افت دارد که وقتشان و انر‍‍‍ژی و صدایشان را صرف این ... ها کنند.

آهای فرشته، بگذارید یک نفر قدر شما را بداند. این یک بار را بگذارید صدایتان کنم هر چقدر هم که لیاقتش را نداشته باشم اما بگذارید تشکر کنم. ممنونم که سعی خودتان را کردید که جهنم با اجساد امثال من پر نشود. ممنون که خواستید خونی ریخته نشود. که خواستید ظلمی نشود و کسی ضعیف نگه داشته نشود، ممنون که ... !

این ها اگر اتفاق افتاد، تقصیر شما نبود و نیست اما باز ممنون که به فکر بودید. کاش شما را ابدی آفریده باشند. کاش.

روز ، خارجی ، سکانس اول


شروع می کنم به نوشتن .

چون ملاقات با آن زن ، دست دادن با او ، شنیدن صدایش ؛ آن

قدر مرا تحت تاثیر قرار داده بود که می توانستم کاملاً درگیرش شوم و بنویسمش .

نه برای اینکه خودم را از دستش خلاص کنم ، چون نوشتن مرا

از دست چیزی خلاص نمی کند ، بلکه فقط برای اینکه به آنجا

بروم ؛ به جایی که آن زن مرا برده بود . به آنجا بروم و موسیقی اش

 را کشف کنم و ببینم آنجا نوری وجود داشته یا نه .


و خودت را جای کسی گذاشتن، از حوصله ی این بحث خارج است!


و فلسفه ی عشق، احترام است!


و عشق، فلسفه ی احترام است!


و ادب، آداب دارد!


و آن مرد، نان ندارد!


و تهران بزرگ، پایتخت ایران است!


و آبی، رنگ آسمان نیست دیگر!


و نفر، واحد شمارش شتر است!


و عدد، واحد شمارش من و تو نیست!


و سهمی، یک خطی مدرن است!


و فلسفه بافتن، بهتر از سیب کال خوردن است!


و انعطاف پذیری کرم ها، جدا شایسته ی قدردانی است!





باران که می بارد ،

تمام کوچه های شهر،

پر از فریاد من است که میگویم :

من تنها نیستم . . .

تنها منتظرم ، تنها !

یک با یک برابر نیست


علامتهای تعجب که زیاد می شوند سوالها در حیرت این فراوانی از یاد می روند .

یک همیشه یک است ، شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد ؛

اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد .......

یک نگاه ، یک سرنوشت ، یک خاطره ، یک دوست .....


دلم را چنگ می اندازد مدام...تمام شوقت به دنیایی که من را نداری در آن...

 تو می خندی و من لبخند می زنم...چیزی در من فریاد می زند,می شکند,می شکند

و من لبخند می زنم...به تمام دلخوشی های جدیدت...

  پس آرام بگیر بانو!

تاریخ تولید این نوشته تیر ماه 88 است که از لابلای کاغذ پاره ها پیدایش شد ناگهان

 

هيچ گاه چشمهايت را که عاشقانه ميپرستم آن طور که باید نديدم اما ميدانم چشمهايت

 به مهرباني دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين براي من کافي است که بدانم

عمق چشمانت به ژرفاي اقيانوس است و مثل دشتها آرام. من رنگ چشمانت را دیگر

نميخواهم بدانم وقتي نگاهت پر از عشق است وقتي در عميقترين نقطه چشمانت مي شود

 دريا را پيدا کرد و در ساحل چشمانت به آرامش رسيد. رنگ چشمت مهم نيست وقتي

در کنارت به آرامش خيال ميرسم و ميخواهم تمام دنيا در يک لحظه از نگاه تو تمام شود.

 هيچ چيز مهم نيست وقتي ايثار و عشق در نگاه تو معنا پيدا کند. يک نگاهت برايم تمام دنيا

 ميشود. باور ميکني؟

حال من بی تو


آن روز توی پارک

باران می بارید

چتر تو روی سرمان

سر تو روی چتر شانه های من

دست من

دست تو  ، گرم دستان من

قلب تو

قلب من ، گرم چشمان تو

و لبهای سرخ سرخ تو

خندیدیم به تمام غصه ها از ته دل

و رفتیم

پشت سر ، فقط رد پا

جای تک تک لحظه ها

روی تمام درختان ، روی نگاه ها

روی دل هایمان 

 

گاه آنچه که زمانی آرزوی گذشته ات بود ، آنقدر نزدیک و دست یافتنی است به تو که

با کوچکترین حرکت به دستش می آوری اما گاهی حتی همین حرکت کوچک را نیز انجام

نمی دهی زیرا آرزوی گذشته ، گذشته است و به دست آوردنش اکنون ، لذتی را نصیب تو

نمی کند .

 

بزرگ شده ایم و نشانه ی آن ؛ خبرهای گاه و بیگاهی است که دلمان را به درد

می آورد ، دگرگونمان می کند و بهت زده بر جای می گذارد مایی را که تا دیروز

در کوچه پس کوچه های زندگی به تنها چیزی که نمی اندیشیدیم ، بازی سرنوشت

و دست روزگار بود . بزرگ شده ایم رفیق ، بزرگ...........

از دست تو هر چه می کشم ، پاره نمی شود ، شبهایی که وصل شده اند به چشمهایت

 

از دست تو هر چه می کشم ، پاره نمی شود ، شبهایی که وصل شده اند به چشمهایت

روزها توی کله ام یک ماشین بمب گذاری شده منفجر می شود ... !!

خب ، این هم مصیبت تازه ای نیست .

برای خندیدن تو

من

کیلو کیلو

کم بیاورم

بعد

توی ترازو خودم را حساب کنم ؛

دلم

صد گرم

چشمهایت را کم داشته باشد .

پیش از سفر

 

كولي ها چمدان سفر ندارند. كوچي ها سقفي بر سر ندارند. پرستوها مرزها را نمي شناسند .

اما كولي ها و كوچي ها و پرستوها در سفر همراه دارند. همراهان. بيشماران .

قاصدك ها تنها سفر مي كنند.

من پاي سفر ندارم. دلي هم ندارم تا قوي دارمش .

من باز هم به سفر مي روم...

يادت مي آيد؟

مي گفتي خانهُ باد در گودي دستهاي رنگ پريده و پشت رگهاي آبي بازوان من است .

مي داني؟

ديگر فرقي هم نمي كند.

دستهايم يادگار بي خانماني منند اما هنوز توان آن را دارند كه اشكي را از گونه اي پاك كنند.

حالا هم دوباره وقت رفتن است جان دلم ...

سلام مرا به خدايت كه نگهدار توست برسان .

دیشب به خواب رفتم

 

ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه ای از اين زمينِ خاکی در حالی يافتم که

دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور دست

امتداد ميدادی کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم، به عمق  چشمانت فرو رفتم،

وای خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای . پرنده های

 چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند. دلت انگار دنيای

  بکری  است  که  قدمگاه  هيچ  رهگذری نبوده است، به خودم جرأت می دهم و در

گوشه ای  از  آن  بيتوته  می کنم . آهنگِ  دلنشين  قلبت آرامم می کند و خوابِ هزار

ساله ام را می آشوبد. خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايی و تاريکی هايم را نور

بپاشی. با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب سپيدی

به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می کنی و به جايی

می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست. مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک می کشد.

 آه خدایِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را می گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان

بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، می بينی؟  ستاره تو

آن يکی است که نورِ بيشتری دارد .

 ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است.

  دستم را بگير بی تو ديگر جائی را نخواهم ديد...    

 

 

یک یادداشت قدیمی

 

همیشه دیدنت از پشت سر شوری دیگر داشت . اصلا برای همین بود که هر وقت با

هم قدم می زدیم گام هایم را سست می کردم تا تو جلوتر بیافتی و من فرصت دیدنت را

از پشت سر پیدا کنم .

همیشه فکر می کردم و با خود می گفتم : هر کس که تو را از پشت سر ببیند ، آن اصالتی

 که در راه رفتن و وجودت موج می زند ، را ببیند ؛ بدون شک کنجکاو می شود تا از

تو سبقت بگیرد ، و نگاهی به صورتت بیاندازد ؛ خاصه چشمانت .

و همه ی اینها آن زمان که خود را با آن مانتوی کرم رنگت ، قاب می گرفتی ،

صد چندان میشد .

 

برو بانو

بگذار بیدار شوم

 باید بروم. . .

 خیال تورا به دوش کشیدن ، خرج دارد!

آدمها

 

آدمها وقتی با مردمک چشمشان به اضمحلال خیره شوند ، دست به کار می شوند ؛

 وقتی تحت فشار باشند ، رفتار خوب بروز می دهند ؛ وقتی به چیزی احتیاج داشته

باشند ، کار درست را انجام می دهند ؛ و وقتی به هیچ وجه کاری از دستشان بر

نیاید طرف انسانیت را می گیرند .

روزی روزگاری

 

باورم نمي‌شود كابوسهای شبانه و بختكهایم فقط با اين خيال كه او من را بغل كرده و

 محكم فشارم می‌دهد فراری شوند. خاصه شبها که میخواهم بخوابم اورا تصور می کنم

 که مرا تنگ در آغوش گرفته و نمیگذارد هیچ نیروی داخلی و خارجی اذیتم کند. و حالا

 من هر شب اورا تصور میکنم که چشمهای نافذش را دوخته به چشمهای بیقرارم. گاهی

 آرام در گوشم چیزی زمزمه میکند تا خوابم ببرد. انگار تا صبح بالای سرم  نشسته و

نمیگذارد بلایی سرم بیاید.

همیشه دلم آدمی اینطوری خواسته. قوی. مهربان. واقعا وفادار. مثل بعضی های دیگر

نیست که من را میگذارد کنار بقیه های دیگر زندگی اش.  فکر کنم عاشقش میشوم!

 

 

 

سالها پیش در رویایم دیده بودمت

آن جا هم نشد بپرسم :

آیا این که می درخشد باران است یا اشک چشمهایت ؟


می‌ترسم از سگ همسایه

دنبالم می کند

یکی از همین قفس

برایش بساز

تا آدم شود.




برشی از یک سفر


غرق خواب بودی...تا زیر گردنت آمدم...من غرق تو...در خواب بوسیدمت...

و این لحظه فقط یاد من ماند...

مرگ

 

مرگ با گلوله زیاد هم نمی تواند سخت باشد . تکه ای سرب داغ و چرخان در کمتر

 از یک صدم و شاید هم یک هزارم ثانیه از میان جسمی به پهنای بیست سانتی متر

– که بخشی از آن نیز به حساب نمی آید ، نه از آن جهت که وجود ندارد بلکه از آن رو

 که اهمیت ندارد ، یعنی مانعی یا درست این که حایلی یا باز درست تر این که سرعت گیری

 شمرده نمی شود – عبور می کند و این بیست سانت در آن سه هزار و هفتصد متر

برد نهایی – یا موثر ؟ - چنان ناچیز است که اصلا می شود نادیده اش گرفت ؛ به

گونه ای که دیگر تقسیم آن معنایی نداشته باشد و نتوان گفت لحظه ی سوزش یا شدت آن

 یا درد بیشتر یا دریده شدن گوشت و استخوان – لابد دنده های پشت -  و فوران خون و

 از این قبیل . شاید فقط بتوان به سوراخی اندیشید در جسمی ، همچون پنجره ای در

دیواری ، که لحظه ای – یعنی قبل از این که خون یا امحا و احشا آن را پر یا مسدود

کند – مثل دیافراگم دوربینی ؛ یک آن رو به نور یا تاریکی باز می شود و بعد همه چیز

 تمام است . و با همان سرعت ، یعنی حتی فرصت درد کشیدن چندانی هم پیش نمی آید

و دیگر لازم نیست سه روز به انتظار آن بمانی با ستون فقراتی شکسته و قفسه ی

سینه ای فرو رفته ، طوری که حتی نفس کشیدن هم عذاب بزرگی باشد ، چه رسد به

حرف زدن و پرسیدن از وضع دیگران .

زندگی های امروزی

 

بالاخره به آرزویش رسیده بود .

صبح شده بود و باز هم او مانده بود تنها به همراه رویایی شیرین .

اما این بار پیروزمندانه می نگریست . درست است که محبوب حتی نگاهی به او

نمی انداخت اما او در رویایی لطیف کمال خوشبختی را زندگی کرده بود .

در خواب با معشوقش به سینما رفته بود .

تنها یک عشق ناکافی می تواند رمانتیک باشد

اگر آدم می خواهد از همه چیز مطمئن باشد باید به روابط کوتاه مدت اکتفا کند . روابط راحت

،آشنا ، بی دغدغه . با یک آغاز مشخص ، یک وسط و یک انتها ، یک راه مشخص با مراحل

کاملا واضح و تعیین شده ، اولین لبخندی که رد و بدل می شود ، اولین قهقهه ی خنده ، اولین

 شب ، اولین جر و بحث ، اولین آشتی ، اولین کسالت ، اولین سوء تفاهم ، اولین تعطیلات

 خراب شده ، اولین جدایی ، دومین ، سومین و بعد هم جدایی واقعی . بعدش آدم دوباره

شروع می کنه . همون بساطو ولی با یه آدم دیگه . بهش می گویند یک زندگی پر ماجرا .

 ولی در واقع یک زندگی بی ماجراست . یک زندگی فهرست گونه . عشق ابدی عاقلانه

 نیست ، این که آدم مدت ها کسی رو دوست داشته باشه دیوانگی محضه . کار عاقلانه

 این است که فقط دوران شیرین عاشقی ، عاشق باشی . آره عقل گرایی عاشقانه اینه :

 تا وقتی که اوهام عاشقانه ادامه دارند همدیگر را دوست می داریم ، همین که تموم شد

همدیگر را ترک می کنیم . به  محض این که در برابر شخصیت واقعی قرار گرفتیم و

نه آنی که در رویایمان بود از هم جدا می شویم .

اما من دل گرایی رو ترجیح می دهم :

اینکه اگر می خواهی یک رابطه ادامه پیدا کند ، باید عدم اطمینان و تردید را قبول کرد . از

 امواج سهمگین گذشت ، کاری که فقط با اعتماد میشه انجام داد ( اعتماد داشتن . آدمی

هیچ وقت اعتماد ندارد . اعتماد مالکیت پذیر نیست . می تواند در اختیار کسی قرار بگیرد .

 آدمی اعتماد می کند ؛ همین ) . باید خود را به امواج متضاد و متناقض سپرد ، گاهی شک

 ، گاهی خستگی ، گاهی آسایش ؛ ولی در ضمن باید دائم خشکی را هم در نظر داشت .

 من هر وقت مایوس می شدم به تو نگاه می کردم و از خودم سوال می کردم که علی رغم

 تردیدها ، سوء ظن ها ، خستگی ها ؛ آیا دلم می خواهد که این زن را از دست بدهم ؟ و

جوابش را پیدا می کردم . همیشه یکی بود . با این جواب امید و شجاعتم هم بر می گشت .

و این شاید فرق میان دو نفر باشد .