یخرج الحی من المیت (انعام/95)

شاید این دنیا در کلیت خود قناس و کج و معوج به نظر بیاید، که می­آید، شاید از

 آن شکل کامل آرمانی خود فرسنگ­ها دور باشد، که هست، شاید اصلا چنان که

باید نباشد، که نیست، شاید آشفتگی از سر و روی آن ببارد، که می­بارد، شاید آنطور

 که گفته­اند یک جای کار و بلکه صد جای کار آن بلنگد، که می­لنگد، شاید به هیچ

 وجه ممکن نشود در هوای سربی این دنیا یک نفس راحت کشید، که نمی­شود، شاید

 این عالم خاکی اصلا نه شرایط لازم برای زندگی ایده­آل را داشته باشد، که ندارد، و

 نه به قول حافظ گفتنی هیچ آدم درست و درمانی در آن به دست بیاید، که نمی­آید، شاید

 آنطورها که گفته­اند و درست گفته­اند هرگز این دنیا به درد سر سپردن و دل بستن

نخورد، که نمی­خورد، شاید نتوان آن را به شکل دلخواه خود در آورد، که نمی­توان،

 شاید از زشتی­های آن روزها و هفته­ها و ماه­ها و سال­ها بتوان سخن گفت، که می­توان،

 شاید این دنیا را آنطور که باید نساخته­اند، که نساخته­اند،...

همه­ی اینها درست. اما مگر نه اینکه تو هم از اهالی همین دنیایی؟ مگر نه اینکه تو هم

 در حوالی همین گوشه کنار نفس می­کشی؟ مگر نه اینکه تو با آن ظرافت خاص

 اندامت، آن نگاه نافذ شاعر کش­ات، آن سفیدی مسحور کننده­ات، آن دست­های نرم

 و زنانه­ات، آن لبان مست کننده­ی عاشق پرورت، و همه­ی آن موی و میان و طلعت

 و "آنی" که در اختیار داری، در نهایت اعتدال و کمال خودی؟ تو چنانی که باید

باشی. غزل حافظی! بهترین انتخابی برای دل بستن. قاطعانه­ترین دلیلی برای بودن.

 پایان دربدری­هایی. "فسخ عزیمت جاودانه" ای. وطنی. تو مبعوث شده­ای برای دل بردن.

 برگزیده شده­ای برای دوست داشته شدن. می­توان از ریز و درشت قشنگی­های تو

روزها و هفته­ها و ماه­ها و سال­ها سخن گفت و گفت و گفت و باز هم گفت. نمی­شود

 به تو فکر کرد و عاشق نشد. تو را آنطور که باید ساخته­اند.

این به آن در!             

شنیده ام در دوردست ها شهری است. شهری مملو از زیبائی های پایان ناپذیر. گویند در

 آن شهر فرشته ها هستند. به سراغ فرشته ها می روم. می گویند فرشته نیستند و

علاقه ای به فرشته شدن ندارند. چند قدم به عقب باز می گردم. کمی به اطراف خود

 می نگرم. انسان ها را می بینم. وای. خدایا. همه هراسانند.

چند قدم آن طرف تر پری از پرهای فرشتگان را می یابم. یک پر سفید در شهری که

 با آمدنم سیاه گشت. پر سفید هم سیاه شد. بی قرار نگشتم. آسوده ام و هیچ ناراحتی

 را نمی بینم. در شهر قدم می زنم.

دیگر نه فرشته ای است و نه انسانی. تنها یک سیاهی به دنبال من است. هر جا هستم

او هم با من است. چشمان خود را می بندم ولی باز هم او ا می بینم. انسان ها رفتند؟ کجا؟

فرشتگان نیستند.

نگرانم. شاید آن سیاهی راهنمای من باشد. به طرفش می روم. از من دور می شود.

 در مانده ام. چرا هیچ کس مرا یاری نمی دهد. قدم زنان به چشمه ای می رسم.

 قبل از نوشیدن آب، خود را در آن می بینم. من سیاه تر از آن سیاهم.

 من سایه ای از آن سیاهیم!

دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.

بی یار در کنار.

 رود از جریان باز خواهد ایستاد،

 اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد،

 دریا هرگز لب به خنده نمیگشاید،

 اگر ابرها نباشند تا بر اشکهایش بوسه زنند،

 و

 بی یار در کنار

 دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.

ترس همان آرزوی نهان است . ناهشیارانه زندگی خود را در تلاش برای اثبات این

 می گذرانیم که حق با پدران ما بوده ـ چون مهمترین چیز را به ما بخشیده اند : عشق را .

اما داغ ترس های راستین شان را هم بر ما گذاشته اند ؛ و ما ، برای آن که تصاویر

نیرومندی را که از آنها داشته ایم ، نابود نکنیم ، می گذاریم این ترس ها به ما منتقل شوند .

دوستانم از من می پرسند : این نیرو را از کجا آورده ام ؟

پاسخ می دهم : از دشمن پنهان . می پرسند : این دشمن پنهان کیست ؟

می گویم : آن که دست ما از او کوتاه است . شاید پسرکی باشد که در کودکی ما

 را کتک زده ، شاید معشوقی باشد که در هجده سالگی ما را رها کرده ، شاید معلمی

 که ما را کودن خوانده ، ........................ ؛ به گاه خستگی به یاد می آورم که

 هنوز فرصت اثبات شجاعتم را نیافته ام .

به انتقام نمی اندیشم . چرا که دشمن پنهان دیگر حضوری در سرگذشت من ندارد .

تنها به افزودن توانایی می اندیشم تا آوازه ی فتوحاتم در جهان بگسترد و به گوش

آنانی برسد که در گذشته مرا آزرده اند .

درد دیروز ، سرچشمه ی نیروی امروز من است .

ذهنم از کلمه خالی است ، پر از بغضم ، پر از غم ، پر از درد ... لبخند را از یاد

برده ام . بی حوصلگی دارد از سر و کولم می بارد ، دل نازک شده ام این روزها ،

 زود گریه ام می گیرد ، دلم می خواهد قلم که به دست می گیرم ؛ بنویسم : من حالم

 خوب است ، خوشحالم ، شادم ؛ بنویسم دارد این روزها حسابی به من خوش

می گذرد ؛ بنویسم زندگی را با تمام زیبایی هایش دوست دارم ! 

اما نمی نویسم ..... ذهنم از این کلمه ها خالی است ، دلم چیز دیگری می خواهد ،

 دلم می خواهد فریاد بزنم ، بلند فریاد بزنم ، آن قدر فریاد بزنم تا خسته شوم ،

 کرخت شوم و خوابم ببرد . 

دلم می خواهد خواب ببینم ، خواب روزهای خوب ، خواب رویاهای کودکی ام

 را .......... دلم می خواهد روی این زمین ، بین این آدم ها ، در هجوم انبوه

نگاه ها و ترسها نباشم . 

دلم نبودن می خواهد ؛ مردن شاید .

به كوچه نگاه مي كنم

به راهي كه تو از آن مي‌آيي

مي آيي

مي آيي

پرستار پرده را پايين مي كشد

مي گويد

بايد استراحت كنم

سرم را روي بالشت ِنرم بگذارم

و به چيزي فكر نكنم.

به كوچه نگاه مي كنم

به راهي كه تو از آن مي‌آيي

مي آيي

مي آيي

گوسفندهایم تمام شده اند

اما خوابم نمي برد

خوابم نمي برد

دلتنگم

اندازه يك گاو دلتنگم.

به كوچه نگاه مي كنم

به راهي كه تو از آن مي آيي

مي آيي

مي آيي

به تكرار اين جمله عادت مي كني

چون تكرارِ آب در رودخانه

صداي ِ آمدن پاها از كوچه

يا تكرار همين قطره هاي سرخ بر كاشي.

پرستار پلكم را پايين مي كشد

مي گويد

بايد استراحت كنم
.

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک

هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها

را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم

که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از

پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من

پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به

عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .

اين کليد ماشين من ، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
.

ارجاعمان دادند به بنیاد ملی نخبگان ، آنجا که رسیدیم گفتند شما که نخبه


نیستید!!!!!! ؛ آخرش نفهمیدیم چی شد ، ولی اولش عجیب تحویل مان گرفتندها

می خوانمت

خانه ای ساخته ام ،

پلکانش همه مهر، دربهایش احساس ؛

شیشه اش آینه ادراک است .

آه اما خانه ،

ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق ؛

من کسی می خواهم رغبت یکرنگی در وجودش باشد ،

کسی می خواهم که وجودم باشد ،

رنج ابیات دلم را خواند ، هیجان نگه ام را داند ؛

من کسی می خواهم ، نی لبک زن باشد ،

بربط و ضرب و سه تار ،

همه فرمانبر دستش باشند .

ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگاه نرگس مستش باشند .


من تو را می خواهم ...

نغمه ام شیوا کن ؛

خانه ام زیبا کن .


همان چشمها ؛ بار دوم :

- بالاخره آمده بود ، دختری بر روی صندلی نشسته بود ، دختری که مطمئنا تمام

وقت پشت سرم نشسته بوده است : موهای تیره داشت و روسری اش به سبزی

چمن بود ، چمنی که در یک شب گرم به شدت باران خورده باشد . روسری اش چنان

سبز بود که فکر می کردم باید بوی چمن بدهد ؛ موهایش به سیاهی یک شب لطیف

و صاف بعد از بارش باران می مانست ، صورتش تقریبا سفید روشن بود ، به سفیدی

یک بوم نقاشی ؛ و گاهی قهوه ای متمایل به زرد . با خودم گفتم باید آرایش کرده باشد ،

اما این طور نبود ، من فقط به روسری سبز روشن و آن سیما نگاه می کردم . زیبایی

آرامی در چشمانش موج می زد . برایم غیر قابل درک بود که هنوز کسی پی به زیبایی

چشمهای او نبرده باشد ، کسی او را نشناخته و این زیبایی را کشف نکرده باشد ،

شاید هم او در همین لحظه که من او را می دیدم به وجود آمده باشد ؛ به مانند

آن افسانه ی پریان .

خنده ی بنفشه را سه کس می شنود

"" خنده ی بنفشه را سه کس می شنود : عاشق ، کودک و مَلک ... "

فرقی نمی کند که چه فکر می کنم

اما فکر می کنم

ربط میان ما تنها

همین خط بنفشی ست

که از دهان تو تا پلک های من می رسد

باد آمد از میان ما گذشت

و نگاه تو از من رفت

فرقی نمی کند کدام طرف

اما

هربار که آتشی میان انگشت های تو سرخ می شود

انگار زنی غریبه رخت می کند از شانه ها

در آغوش تو می لغزد

تب می کند

می لرزد

تب می کنی

خواب ...

حالا

تو از پاییز شمال آمده باشی

یا از تابستان تهران

فرقی نمی کند

بهار که از لای انگشت های من افتاد

از تمام باغ های اطراف

تنها

پرتقال های کوچکِ توسرخ

برای چشم های من

و هزار نخ

غریبه ی سرخ

برای انگشت های تو ...

باد آمد از میان ما گذشت

فرقی نمی کند به چه فکر می کنم

اما فکر می کنم

صدای تو خوب است

بیا تا برایم بگویی

چه اندازه تنهایی من

و تنهایی من ...

صدا کن مرا ...


.


انگار

انگار که هرچه هست در عالم نیست ؛ پندار که هرچه نیست در عالم هست .

یک داستان کوتاه

پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش

سکه‌ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه

عمر را زیاد می‌کند... پیرمرد منصرف شد
!!!

دیشب صدایت خسته بود و غمگین ، هر چند کوتاه به گوشم رسید و در حسرت

باقی ام گذارد ؛ اما غنیمت شمردمش .

شکست دلم ، بغض کرد گلویم و آری گریستم . گریه کردم از اینکه دیدم دستانم

خالی اند دوباره ( از برای کسی که هر آنچه پیشکشش کنم ناچیز است ) و اینکه

باز نمی توانم آنجا که باید ، و آن چنان که می باید همراهی ات کنم .

دوستت دارم و صدایت را هر آن گونه که باشد می پرستم ، هر گونه که باشد .

حتی اگر هماره این چنین جانم را بسوزاند .

برایت دعا می کنم . بپذیز این کمترین را .


عنوان ندارد

نمی دانم چرا وقتی به این موضوع می رسم قلمم از آنچه باید بنویسد سر باز می زند ؛

عقلم کار می کند ، قلبم فریاد می زند و جملات پشت سر هم در ذهنم ردیف می شود و

کسی آنها را در گوشم بلند بلند می خواند ، اما وقتی می خواهم آنها را روی کاغذ بیاورم فرار

می کنند ، شاید این گریز به خاطر تکرار فراوان این جملات باشد ، اما چه کنم ؟ باید بگویم ،

حداقل برای تویی که از معدود کسانی هستی که هنوز چیزی می خوانی ، حتی اگر یک

مشت حرف بی ربط من باشد .

خندید و رفت

من به چشم خویشتن دیدم  که جانم می رود

تنهایی

برخی ترسها ورای یک ترس اند

برخی ترسها به جای آنکه تو را برای رویارویی شجاع کنند سست و ضعیفت میگردانند

به جای آنکه آماده ات کنند مثل خوره به جانت ، و فراتر از آن روحت چنگ می اندازند .

به جای آنکه وحشت کنی ، از پیش تسلیمشان میشوی

نه آنکه تو آدم ضعیف النفسی باشی ، نه مدار این ترسها مختصات تو را می بلعند .

اصلا بزرگتر از آنند که بخواهی با آنها در گیر شوی

حتی فرصت نمی دهند تا خودت را در کنارشان مقایسه کنی و از جثه ی ضعیفت

در برابرشان مبهوت شوی

تویی که زمانی می اندیشیدی دنیا را تکان میدهی ناخودآگاه می لرزی

هیچ ضعفی از آن تو نیست بعضی ترسها ترس نیستند

همین
.





زندگی این چنین است

من کسی را دوست می دارم

تا سر حد بی جان شدن

تا سرحد عاشق ماندن

تا سرحد لذت هایی غریب

تا سرحد لذت لمس کردن ابروهای یک نفر

تا سرحد نوازشهای صورتت

تا سرحد دستی که توی موهایم می رود

تا سر حد بازی با خطوط چانه ات

تا سرحد بی حدی

تا سر حد تو

تویی که همه ای

و منی که دیگر من نیست

هر آن چه که هست تویی

کاش زندگی این گونه نباشد

آدمی معمولا هیچ چیز نیست

نیست که حتی همین ها که مینویسم هم باشد

آنچنان در نهانم رسوخ کرده ای که هیچ کس را یارای جدا کردنت از من نیست
حتی افکاری که همیشه بر من مسلط بوده اند هم حتی دیگر جرات نزدیک شدن به تو را ندارند
تویی که جانانم بوده ای و اینک جانم شده ای

برای خانم جلالی

می دانی چرا این قدر به چشمهایت می نگرم  :

آخر ، دنیا به تمامی در بند چشمهای توست .

زندگی ماشینی

از خانه تا ایستگاه ، از ایستگاه تا شب ، از شب تا خانه . مردم با چهره های خشمگین تو

را نگاه می کنند . می توانی لبخند بزنی و فریادهای راننده را نشنوی.

اتوبوس فردا هم شلوغ خواهد بود .


اگر

اگر آفتاب و باران دست به دست هم بدهند و رنگین کمان بیافرینند ، حتما به خاطر ما

است . اگر برگ ها که سبزند نارنجی میشوند ، زرد می شوند ، قرمز می شوند و

 اگر آسمان آبی دم غروب پر از رنگ می شود ، به خاطر ما است . به خاطر ما

که می توانیم رنگ ها را گره بزنیم و در کویر قهوه ای ها ، قالی های رنگین کمانی

 خلق کنیم بدون آفتاب ، بدون باران .

قدم اول

تصمیم سختی بود که دیشب گرفتیم . تصمیمی که خیلی زود تبعاتش را نشان داد . همین که از تو

جدا شدم و تو پشت دیوار خانه تان از چشمانم محو شدی ، تازه وحشت چیزی که قبولش کردم در

وجودم رخنه کرد . تصمیم خیلی سختی است و برای من به مراتب سختتر چرا که چیزی را تازه همین

دیروز پیدا کردم که سالها منتظرش بودم ، باور کن که برای من سختتر است . تصمیمی که مرا تا

نیمه های شب شایدم صبح سرگردان خیابانها نگه داشت . خواب را از من گرفت و باعث شد تا صبح

ضربانهای سنگین قلبم را بشنوم و احساس کنم .

سخت بود گرفتنش . با تمام اتفاقاتی که در این هفته برایم افتاد و برای تمام زندگی ام کافی بود ،

با تمام سختی هایی که دیروز کشیدم و البته نتیجه اش برای خودم دلپذیر بود و پایانش غیر قابل انتظار ،

با تمام قولها و قرارهایی که داده و گذاشته بودیم ، اما گرفتمش . تصمیمی گرفتم که ثابت کنم اگر که

می گویم تمام شده ام ، اگرچه که می گویم خالی شدم و هزار چیز دیگر هیچ کدامش برای تو

نیست (همه اش درد و دل بود و از فردایش من بلند میشدم با تمام قوا و ای کاش میفهمیدی که

میخواستم بشنوی شان فقط و فقط ) و هنوزم حاضرم که جای دو نفرمان بجنگم ، قبولش کردم که

باز هم به خاطر تو بجنگم .

شاد میشوم وقتی به دوستانت می اندیشم که سراغم را از تو می گیرند یا به دوستان خودم که

اکثر جمعیت صمیمی شان دیروز سراغ تو را ازمن می گرفتند حتی آنهایی که نمیشناختندت . و در

عین حال میشکنم وقتی یادم می افتد که چقدر سخت خواهد بود سپری کردن دوران این تصمیم سخت

که اصلا معلوم نیست سپری می شود یا نه .

مادرم دارد برای صبحانه نیمرو درست میکند و چقدر صدای جدا شدن پوسته ی تخم مرغ حالم را به

هم میزند چرا که از درون پوسته ی شکسته زندگی ما دیشب چیزی بیرون افتاد که نه مثل نارنجی های

زرده ی تخم مرغ مامان پر نشاط بود و نه مثل سفیدی اش سپید و پر امید ، و اینها همه در حالی است

که تخم مرغ سفره ی هفت سینی که به من هدیه اش دادی در مقابلم بدجور هنوز چشمک میزند .

همه اش فکر میکنم که چرا به اینجا رسیدیم و نمی توانم بفهمم اما فکر میکنم که شاید اگر اندکی

بیشتر پای حرفهایمان بودیم هرگز اینجا پایان دیروزمان نبود . من که میگفتم همه ی تلاشم آرامش توست

یا تو که میگفتی دیگر تنهایم نمی گذاری ، من که سر قولم نبودم و تو که سر قولت نبودی .

فکر میکنم تمام وقت به خودم به خودت ، به روزهایی که با هم زندگی کردیم با تمام فراز و

نشیب هایش ، از همان ابتدایش تا همین انتهای بی انتهایش . فکر میکنم به حرفهایی که زدم ، به

حرفهایی که زدی ، به قولهایی که دادم ، به قولهایی که دادی ، به گند هایی که زدم و به اشتباهاتی

که تو کردی و به روزهایی که خواستیم بسازیم . فکر میکنم به روزهایی که از اکنون پیش رویم اند و

تویی که هنوز در آنها نقش داری ، به روزهایی که خواهند آمد و تو شادمانه در آنها به من میخندی .

میماند این وسط روزهای تو که آیا تو نیز مرا میبینی یا نه ؟

به خودت فکر کن به من ، به روزهایی که داشتیم به روزهایی که می توانستیم داشته باشیم .

آقای سینکی با تمام حرفهایش و با تمام معیارهایش به درک ، پدرت با تمام اتفاقاتی که به او مربوط

میشوند بروند به جهنم ، به خود خودت فکر کن به معیارهای خودت که می گویی وجود ندارند ، اما

هستند اگر بخواهی که خوب بگردی . به حرفهایی فکر کن که میخواستی بگویی و نگفتی ، به اینجایی

فکر کن که هستیم و همه را نا امید خواهد کرد .

سخت خواهد گذشت این روزها بر من ، که دوستت دارم بیش از پیش ، و بر تو نیز که میدانم دیگر

دوستم نداری همچون پیش .

به سختی این روزها ، به همه ی اینها فکر کن .




راستی : هر چه کردم نتوانستم بگویم که حق با تو بود می توانستم دیروز زودتر از اینها هم به تو برسم

، اما چه کنم که آن قدر وضع مالی ام خراب است که مجبور شدم کلی از راه را پیاده بیایم .


به بهانه روز کارگر

کودکی همیشه همراه با چند سوال مهم است . اولی اش این است که مامانت را بیشتر

 دوست داری یا بابات را ؟ و بعدی حتما این که : بزرگ شدی می خوای چه کاره

 بشی ؟  و جواب این سوال چقدر ساده است ، حتی ساده تر از جواب سوال اول

که مغز کوچکمان را به چالش می کشید و احساسات معصومانه مان را درگیر خود

 میکرد و نمی دانستیم یا خجالت میکشیدیم بگوییم مادرمان را بیشتر دوست داریم یا

پدرمان را . اما چه کاره می خواهی بشوی ؟ اصلا احتیاج به فکر کردن نداشت .

 همیشه می خواستیم دکتر شویم یا مهندس یا معلم یا خلبان . پنجمی هم نداشت .

اما هر چه ما بزرگ می شدیم جواب این سوال هم بزرگتر میشد . خیلی بزرگتر از

 ما . از ما فاصله میگرفت و دست نیافتنی میشد . آن وقت از او ترسیدیم . از او که

 دور میشد و دود میشد . خشن میشد . با ما راه نمی آمد . دست ما را نمی گرفت و

 حتی نمی گذاشت به او دست بزنیم و می رفت توی رویاهایمان و بعد کابوسمان میشد .

پنج ، شش ساله که بودیم چه کاره شدن مثل آب خوردن بود . دکتر شدن به سادگی این

که گوشت را بگذاری روی سینه کسی و صدای قلبش را بشنوی . مهندس شدن به

راحتی کوبیدن چکش بود روی میخ ، معلمی یعنی دو تا دفتر و مداد و خلبانی پرواز

دادن چند تا موشک کاغذی .

کاری که تو دوست داشتی مثل عمویت مهربان بود ، مثل سایه ات خوش تیپ و

 مثل معلمت عزیز .

روزی که قرمز شروع شود

صبح چشم که باز کنی و وحشت را در صورت مادرت ببینی چه حالی میشوی ؟

بلند میشوم . بالش و رختخوابم مملو از خون است . و صورتم هم دست کمی ندارد .

قرمزی خون شتک زده روی صورت و ریش های قهوه ای ام در آیینه زیبا به نظر میرسد .

مادر با گریه اصرار میکند که به درمانگاه برساندم و با خدای نکرده های پی در پی

از هزار و یک علل پزشکی ممکن میگوید .

بلافاصله وقی بی تفاوتی و لبخندم را جلوی آیینه میبیند حرصش میگیرد و از

 بی ارزش بودن شستن رو بالشی حرف میزند .

و من به خون رفته نمی اندیشم .

فکر میکنم به سرخی خونهایی که نه در خواب بلکه در روز ، میان کثرت جماعت

بیدار ! ریخته میشود و ککی هم نمیگزد چه رسد به اشکی .

حال مادر به این نتیجه رسیده که عمده علت این اتفاق از کم خوابی های این چند

شب اخیر من ناشی میشود و با تحکم خاصی مرا از کار کردن های شبانه منع  و

در همان حال تلویزیون را روشن میکند .

هنوز هم تصاویر انفجار کربلا را پخش میکنند .

 

پی نوشت : به احتمال زیاد الان هاست که یکی زنگ بزنه و سراسیمه احوالم را

 بپرسه . یکی که نگرانی هاش رو دوست دارم چون تا حالا هیچ کی مثل اون

نگرانم نشده ، و خودش را خیلی خیلی بیشتر دوست می دارم .

راستی یادم رفت : خیلی دلم برات تنگ شده .

برای او که میشناسد مرا لااقل به احساس

هر یک از ما در این دنیای پهناور تنهاییم

لحظه ای خود را در باریکه ای از نور خورشید گرم میکنیم و ناگهان شب فرا میرسد .

اگر با من بمانی

خورشید را با هم قسمت میکنیم و باور کن

شب دیگر آن قدرها ترسناک نخواهد بود .

آگهی استخدام

 

 به یک نفر که زبان مرا بفهمد ، نیازمندیم .

برای بنفشه ج باشد که باورم کند

یک ( در تنهایی )  :

 

منم از مردم همین شهرم ، همه ی آدمهای این شهر رو هم دوست دارم ، چون تقریبا

هیچ کدومشونو نمی شناسم .

اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد ، آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

اینجا ساختمونا بهتر از آدمها حرف می زنند ، یا لااقل حرفاشونو بهتر میشنوم .

اینجا از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم ، اگر کسی حرف این

مجسمه ها را باور کند باید بین خودش و مردم دیگه نرده بکشه . من حرفشون رو باور

 کردم ، متنفرم ، از مجسمه ی آدم ها ، از آدم های مجسمه .

اینجا روشنی زیادم جالب نیست ، تو روشنایی همه آدم رو میبینند اما تو تاریکی آدم میتونه

 خیال کنه که چیزی ، کسی ، در جایی منتظرش هست اما تو روشنایی نمی شه ،

 معلومه که نمیشه .

اینجا آدم ها برای اینکه از تنهایی دربیان می گردن تا یکی مثل خودشونو پیدا کنند ، اما من

نمی گردم چون از خودمم خوشم نمیاد .

اینجا آدم وقتی منتظره ، چقدر زمان بد میگذره ، وقتی هم منتظر نیست خیلی هم خوش نمیگذره .

اینجا آدم وقتی میخواد دو کلمه حرف بزنه ، میگرده تا یه نفر رو پیدا کنه ، اینقدر میگرده تا

پیدا کنه اما راه های دیگه ای هم هست . با خودم گفتم : چرا باید دنبال کسی بگردم ؟ پس

حرفامو به خودم گفتم ، اگر آدم به اینجا برسه نه دیگه می ترسه نه دیگه میگرده .

می بینی دنیا همچین جایی یه ، باز هم میگی به مصیبتش می ارزه !

خوشحالم ، همون قدر که یک آدم الکی خوش . مثل اون آدمی که یک خبر خوش داره ،

 اما کسی رو نداره که خبر رو بهش بده .

 

 

همان یک (  اما با حضور تو ) :

 

با تو ، این همون شهری نیست که می شناختم ، جاهایی می روم که هیچ وقت نرفتم ،

از رازهایی حرف زدم که به هیچ کس نگفتم ، با تو جاهایی را میشناسم که پیش تر

 نمی شناختم و جاهایی را که میشناختم بهتر .

چرا زندگی اینجوریه ؟ ............ زندگی اینجوریه چون آدم ها این جورین ، زندگی با

آدم هاست که معنا پیدا میکنه .

اینجا کسی دنبالم گشت ، به من نزدیک شد ، از روی نرده ها پرید و دو کلمه با من حرف زد .

من مردم این شهر را دوست دارم ، چون یکی شون رو می شناسم .

تا حالا فکر میکردم قصه ها جزئی از نویسنده شون هستند اما حالا میفهمم که

شخصیت ها چه جوری خواننده و نویسندشونو به هر کجا بخوان می برند .

شاید یک شعر دنیای شاعرش رو به اندازه ی دنیای شنوندش عوض کند .

آشکارا نهان کنم تا چند     

دوست می دارمت به بانگ بلند