تصمیم سختی بود که دیشب گرفتیم . تصمیمی که خیلی زود تبعاتش را نشان داد . همین که از تو
جدا شدم و تو پشت دیوار خانه تان از چشمانم محو شدی ، تازه وحشت چیزی که قبولش کردم در
وجودم رخنه کرد . تصمیم خیلی سختی است و برای من به مراتب سختتر چرا که چیزی را تازه همین
دیروز پیدا کردم که سالها منتظرش بودم ، باور کن که برای من سختتر است . تصمیمی که مرا تا
نیمه های شب شایدم صبح سرگردان خیابانها نگه داشت . خواب را از من گرفت و باعث شد تا صبح
ضربانهای سنگین قلبم را بشنوم و احساس کنم .
سخت بود گرفتنش . با تمام اتفاقاتی که در این هفته برایم افتاد و برای تمام زندگی ام کافی بود ،
با تمام سختی هایی که دیروز کشیدم و البته نتیجه اش برای خودم دلپذیر بود و پایانش غیر قابل انتظار ،
با تمام قولها و قرارهایی که داده و گذاشته بودیم ، اما گرفتمش . تصمیمی گرفتم که ثابت کنم اگر که
می گویم تمام شده ام ، اگرچه که می گویم خالی شدم و هزار چیز دیگر هیچ کدامش برای تو
نیست (همه اش درد و دل بود و از فردایش من بلند میشدم با تمام قوا و ای کاش میفهمیدی که
میخواستم بشنوی شان فقط و فقط ) و هنوزم حاضرم که جای دو نفرمان بجنگم ، قبولش کردم که
باز هم به خاطر تو بجنگم .
شاد میشوم وقتی به دوستانت می اندیشم که سراغم را از تو می گیرند یا به دوستان خودم که
اکثر جمعیت صمیمی شان دیروز سراغ تو را ازمن می گرفتند حتی آنهایی که نمیشناختندت . و در
عین حال میشکنم وقتی یادم می افتد که چقدر سخت خواهد بود سپری کردن دوران این تصمیم سخت
که اصلا معلوم نیست سپری می شود یا نه .
مادرم دارد برای صبحانه نیمرو درست میکند و چقدر صدای جدا شدن پوسته ی تخم مرغ حالم را به
هم میزند چرا که از درون پوسته ی شکسته زندگی ما دیشب چیزی بیرون افتاد که نه مثل نارنجی های
زرده ی تخم مرغ مامان پر نشاط بود و نه مثل سفیدی اش سپید و پر امید ، و اینها همه در حالی است
که تخم مرغ سفره ی هفت سینی که به من هدیه اش دادی در مقابلم بدجور هنوز چشمک میزند .
همه اش فکر میکنم که چرا به اینجا رسیدیم و نمی توانم بفهمم اما فکر میکنم که شاید اگر اندکی
بیشتر پای حرفهایمان بودیم هرگز اینجا پایان دیروزمان نبود . من که میگفتم همه ی تلاشم آرامش توست
یا تو که میگفتی دیگر تنهایم نمی گذاری ، من که سر قولم نبودم و تو که سر قولت نبودی .
فکر میکنم تمام وقت به خودم به خودت ، به روزهایی که با هم زندگی کردیم با تمام فراز و
نشیب هایش ، از همان ابتدایش تا همین انتهای بی انتهایش . فکر میکنم به حرفهایی که زدم ، به
حرفهایی که زدی ، به قولهایی که دادم ، به قولهایی که دادی ، به گند هایی که زدم و به اشتباهاتی
که تو کردی و به روزهایی که خواستیم بسازیم . فکر میکنم به روزهایی که از اکنون پیش رویم اند و
تویی که هنوز در آنها نقش داری ، به روزهایی که خواهند آمد و تو شادمانه در آنها به من میخندی .
میماند این وسط روزهای تو که آیا تو نیز مرا میبینی یا نه ؟
به خودت فکر کن به من ، به روزهایی که داشتیم به روزهایی که می توانستیم داشته باشیم .
آقای سینکی با تمام حرفهایش و با تمام معیارهایش به درک ، پدرت با تمام اتفاقاتی که به او مربوط
میشوند بروند به جهنم ، به خود خودت فکر کن به معیارهای خودت که می گویی وجود ندارند ، اما
هستند اگر بخواهی که خوب بگردی . به حرفهایی فکر کن که میخواستی بگویی و نگفتی ، به اینجایی
فکر کن که هستیم و همه را نا امید خواهد کرد .
سخت خواهد گذشت این روزها بر من ، که دوستت دارم بیش از پیش ، و بر تو نیز که میدانم دیگر
دوستم نداری همچون پیش .
به سختی این روزها ، به همه ی اینها فکر کن .
راستی : هر چه کردم نتوانستم بگویم که حق با تو بود می توانستم دیروز زودتر از اینها هم به تو برسم
، اما چه کنم که آن قدر وضع مالی ام خراب است که مجبور شدم کلی از راه را پیاده بیایم .