آقاي سيب نفهميد چطور عاشق خانم پرتقال شد . فقط ميدانست ديگر طاقت ندارد آنجا بالاي
درخت بايستد و همان طور خانم پرتقال را نگاه كند . هر چه خانم پرتقال از سبزي در مي آمد و
نارنجي تر ميشد ، سيب بي طاقت تر ميشد.سيب هم دلش ميخواست هر چه زودتر به يك سيب
قرمز تبديل شود تا خانم پرتقال او را به غلامي قبول كند . همه سيبها آقاي سيب را مسخره
ميكردند هيچ كس نديده بود سيب عاشق يك پرتقال شود . به قول خانم بلبل : (( كبوتر با كبوتر
باز با باز )) . خانم پرتقال هم مهر سيب به دلش نشسته بود ، اما رويش نميشد چيزي بگويد . يك
روز باغبان آمد تا همه ي پرتقالها را بچيند . دل آقاي سيب ميلرزيد او فكر كرد الان است كه قلبش
از كار بيفتد . سيبهاي ديگر قاه قاه ميخنديدند . اما قبل از اينكه خانم پرتقال را توي كاغذ بپيچند و
بگذارند توي جعبه ، آقاي سيب آنقدر خودش را تكان داد تا از شاخه افتاد و قل قل رفت كنار جعبه
و خانم پرتقال را صدا كرد .
خانم پرتقال گفت : آقاي سيب ! دارند مرا ميبرند . آقاي سيب گفت : من نميگذارم . همين موقع
باغبان سيب را ديد و گفت به به چه سيبي و آب دهانش را قورت داد و يك دفعه ياد زنش گلاب
خانم افتاد كه حامله بود .
ـ اين را ميبرم براي گلاب تا بخورد و يك پسر لپ قرمز به دنيا بياورد .
و سيب را برداشت و انداخت توي ماشين . سيب وقتي خودش را توي شيشه ي ماشين ديد تعجب
كرد . توي همين فرصت كوتاه او يك سيب قرمز و بزرگ شده بود در حالي كه فكر ميكرد تبديل
به يك سيب ترش و سفت ميشود مثل بقيه ي سيبهاي درخت . خانم پرتقال هم آنقدر حرص
ميخورد و لپهاي خودش را كند كه دلش خون شد و شد پرتقال خوني . به طوري كه پوستش نازك
شد و پر شد از خالهاي قرمز . پرتقالهاي ديگر ، خودشان را كشيدند كنار و گفتند : واي سرخك
گرفتي ؟ آدم براي يك سيب بي مزه خودش را به اين روز نمي اندازد خانم . اما پرتقال عين
خيالش نبود . باغبان چشمش به پرتقال افتاد و گفت : عجيبه پرتقال خوني .
پرتقال خجالت كشيد و فكر كرد حتما باغبان فهميده كه او عاشق سيب شده است . باغبان خنديد
و گغت : اين هم براي گلاب خانم . و پرتقال را گذاشت كنار آقاي سيب . سيب كه قند توي دلش
آب شده بود گفت : واي چرا قرمز شدي ؟ پرتقال گفت : زشت شدم ؟ سيب گفت : نه عزيزم تو
هميشه خوشگلي .
پرتقالهاي توي جعبه و سيبهاي توي باغ هنوز داشتند غيبت پرتقال و سيب عاشق را ميكردند ، اما
آنها تا شب با هم حرفها زدند و رازهاي عاشقانه گفتند . بعد از شام وقتي آقاي باغبان پرتقال و
سيب را توي بشقاب گذاشت و براي گلاب خانم آورد گلاب خانم حيرت زده گفت : اينها چقدر زود
رسيده اند ، پرتقال خوني از كجا آوردي ، سيب قرمز ....
سيب گفت : الان ما را ميخورند . پرتقال گفت : بي خيال . سيب گفت : نمي ترسي ؟ پرتقال گفت :
حالا ديگر نه .
ديگر پرتقالهاي توي انباري داشتند ميلرزيدند از اين فكر كه بايد توي دستگاه فشارشان ميدادند ، يا
پوستشان را ميكندند . اما پرتقال خوني داشت براي آقاي سيب ترانه ميخواند . گلاب خانم گفت :
ميخواهم تخمهاي اين پرتقال را بكارم . شايد يك درخت پرتقال در بيايد كه همه ي پرتقالهايش
خوني باشد . باغبان گفت : سيبش هم مرغوب است ، تك تك تخمهايش را توي همين حياط
ميكارم . آنها پرتقال و سيب عاشق را خوردند و تخمهايشان را كاشتند . خانم گلاب مطمئن بود بچه
اش از همه ي بچه هاي ده قشنگتر ميشود و درختهاي خانه اش بهترين ميوه ها را ميدهند .