گفتا ز که نالیم

يكي دو روز بود كه چند نفر مي آمدند و دستي به آنها ميكشيدند و ميرفتند . همه شان منتظر يك

 

اتفاق تازه بودند تا اينكه بالاخره امروز كه تازه آفتاب زده بود ، صداي مهيبي تن همه شان را

 

لرزاند . يكي از درختان دراز به دراز جلوي همه شان افتاد روي زمين و صداي شاخ و

 

برگهايش تا چند لحظه در گوش بقيه پيچيد .

 

هنوز چند ساعتي بيشتر نگذشته بود كه يكي ديگر هم پهن شد زمين . خيلي پير نبود ، روي شاخه

 

 هايش هم چند پرنده لانه داشتند و تازه داشت چند جوانه ي كوچك از تنه اش سبز ميشد . روي

 

برگهاي ريخته شده در جنگل ، تمام خاك اره ها پخش شده بود . بوي چوب همه جا را گرفته

 

 بود . هوا كم كم تاريك ميشد و دوباره آرامش به جنگل برميگشت ، هيچ چيز به حال اولش

 

 برنگشت .

 

صبح روز بعد ، دوباره جنگل خواب آلود به هم ريخته شد . باز همان صدا و ناگهان سقوط يكي

 

 ديگر . هيچ درختي به زنده ماندن اميد نداشت . دوباره كه صداي خرد شدن يكي از تنه ها داشت

 

 به گوش ميرسيد ، يكي از درختها شروع كرد به داد كشيدن بقيه هم هاج و واج نگاهش

 

ميكردند . زبانش بند آمده بود ، بعد از ترس بريده بريده گفت : (( همه اش تقصير ...... ))

 

همه به طرف درخت پير برگشتند ، درخت پير بعد از چند لحظه اي كه مبهوت مانده بود ، به

 

دسته هاي چوبي اره ها اشاره كرد و داد زد : (( از ماست كه بر ماست .... ))

 

در اعتراض به قطع مجدد درختان پارك جنگلي لويزان

مردی که پرواز میکرد

صداي صاحب خانه كه بلند شد به يادش آمد چندين ماه است اجاره اش را

 

پرداخت نكرده است . چشم گرداند تا ببيند چيزي مانده است يا نه و به جز

 

كت مندرسش چيزي به چشمش نخورد .

 

از پنجره باز ، صداي فرياد مرد ميامد و او بايد كاري ميكرد . پس كتش را

 

پوشيد ، طناب را جابجا كرد و از پنجره بيرون پريد و مردم مردي را ديدند كه

 

در هواي دودگرفته ي شهر تاب ميخورد .

عکس

 

از مادرش پرسيد : مامان اون عكس بزرگ اول اتوبان ، اون سربازه .... عكس

 

 كيه ؟

مادر همچنان كه فرمان را ميپيچاند بدون اينكه به عكس نگاه كند گفت :

 

نميدونم شايد عكس همون كسي باشه كه اتوبان رو ساخته .

 

كودك به لبخند شهيد نگاه كرد و انديشيد : چه آدم بزرگي بوده كه اتوبان به

 

 اين بزرگي را ساخته .

 

مادر باز دنده عوض كرد تا از ديگران عقب نماند .

 

به بهانه ي شهداي راه انقلاب

 

 

 

ملت شما پنج نفره است ؟

 

گفتي : (( ما بچه هامونو صدا ميكنيم ، شما بچه هاتونو . ما زن هامونو صدا ميكنيم ، شما زن

هاتونو . ما مي آييم ، شما مي آييد . ما اين ور ، شما اون ور . ما ميگيم خدا ، شما ميگيد خدا . ما

 ميگيم هر كي راسته ، بمونه ، شما ميگيد هر كي نا راسته عذاب اونو بگيره . ))

يادته اين حرفارو ؟ يادته اين قرارو ؟ خب اگه يادته پس كجان ؟ كجان بچه هاتون ؟ كجان زنهاتون

 ؟ كو خودهاتون ؟ همينيد شما ؟ ملتتون پنج تاييد ؟ ما چشمامون عوضي ميبينه يا راستي راستي

پنج تاييد ؟ سمت ما رو ببينين ؛ تا چشم ميبينه آدم وايساده ، هر چي نصراني بوده آورديم . فقط

چند تا صف پيرمرد داريم . حالا اقل كم بگو اين مردمت بيان جلوتر ، بگو بيان زير اون درخت

رو به رويي تا همديگر رو ببينيم ...

آقا ! اسقفمون ميگه تو رو روح عيسي بگو اون دو تا بچه دست هاشونو بيارن پايين ؛ بگو اون

 خانم بلند شه از زمين ؛ بگو اون بلند بالا كه شانه به شانه ات ايستاده نگاهشو از آسمون بگيره .

 اسقفمون ميگه : (( اينها كه من ميبينم اگه نفرين كنند نسلمون از زمين بر مي افته . ))

ميگه : (( بگو تسليميم .... ))

 

به بهانه ي 24 ذي حجه روز مباهله ي پيامبر با نصاراي نجران

پی نوشت : ادامه ی مطلب را حتما بخوانید که در ارتباط با مطالب قبلی است . .........

ادامه نوشته

.....و خبر تکذیب شد

 

يك : اين چه خبر مهمي است كه از آن پرس و جو ميكنند ؟

 

دو : خبري بزرگ

 

سه : بعضي هاشان قبولش دارند ، بعضيها نه .

 

چهار : اين جور نيست كه منكرينش ميگويند .

 

پنج  : اصلا اين جور نيست كه ميگويند ، به زودي ميفهمند . (1)

 

گفتند : ما از اين پنج آيه چيزي نميفهميم منظور همان قيامت است ديگر ؟ خبر بزرگ و سوال و

 

اين حرفها

 

حضرتش فرمود : خبر بزرگ علي است (2)

 

مات شده بودند . نباء عظيم ؟ .... علي ؟ .... قيامت ؟ ....

 

حضرتش فرمود : پدرم علي خودش گفت خدا آيه اي برتر از من ندارد ، خدا خبري بزرگتر از

 

 من ندارد(3)

 

سكوت شد . بهت كشف همه را گرفته بود . پس ماجرا اين بود ساده و روشن : خدا خبر مهمش

 

 را رو كرده بود . تكذيبش كردند . بزرگي اش را كسي نفهميده بود . ناسپاسي ! كفران ! به

 

عذاب خبرهاي كوچك مبتلا شده بودند .... شده بوديم .

 

  كلا سيعلمون ! ثم كلا سيعلمون !

 

1-    آيات يك تا پنج سوره ي نباء

2-    اصول كافي ، روايت از امام باقر

3-    قال اميرا لمومنين : ما لله آيه هي اكبر مني ، ما لله نبا هو اعظم مني

 

ادامه نوشته

حالا دیگر نمی ترسم

 

آقاي سيب نفهميد چطور عاشق خانم پرتقال شد . فقط ميدانست ديگر طاقت ندارد آنجا بالاي

 

 درخت بايستد و همان طور خانم پرتقال را نگاه كند . هر چه خانم پرتقال از سبزي در مي آمد و

 

 نارنجي تر ميشد ، سيب بي طاقت تر ميشد.سيب هم دلش ميخواست هر چه زودتر به يك سيب

 

قرمز تبديل شود تا خانم پرتقال او را به غلامي قبول كند . همه سيبها آقاي سيب را مسخره

 

 ميكردند هيچ كس نديده بود سيب عاشق يك پرتقال شود . به قول خانم بلبل : (( كبوتر با كبوتر

 

باز با باز )) . خانم پرتقال هم مهر سيب به دلش نشسته بود ، اما رويش نميشد چيزي بگويد . يك

 

روز باغبان آمد تا همه ي پرتقالها را بچيند . دل آقاي سيب ميلرزيد او فكر كرد الان است كه قلبش

 

از كار بيفتد . سيبهاي ديگر قاه قاه ميخنديدند . اما قبل از اينكه خانم پرتقال را توي كاغذ بپيچند و

 

بگذارند توي جعبه ، آقاي سيب آنقدر خودش را تكان داد تا از شاخه افتاد و قل قل رفت كنار جعبه

 

و خانم پرتقال را صدا كرد .

 

خانم پرتقال گفت : آقاي سيب ! دارند مرا ميبرند . آقاي سيب گفت : من نميگذارم . همين موقع

 

باغبان سيب را ديد و گفت به به چه سيبي و آب دهانش را قورت داد و يك دفعه ياد زنش گلاب

 

خانم افتاد كه حامله بود .

 

ـ اين را ميبرم براي گلاب تا بخورد و يك پسر لپ قرمز به دنيا بياورد .

 

و سيب را برداشت و انداخت توي ماشين . سيب وقتي خودش را توي شيشه ي ماشين ديد تعجب

 

 كرد . توي همين فرصت كوتاه او يك سيب قرمز و بزرگ شده بود در حالي كه فكر ميكرد تبديل

 

به يك سيب ترش و سفت ميشود مثل بقيه ي سيبهاي درخت . خانم پرتقال هم آنقدر حرص

 

ميخورد و لپهاي خودش را كند كه دلش خون شد و شد پرتقال خوني . به طوري كه پوستش نازك

 

شد و پر شد از خالهاي قرمز . پرتقالهاي ديگر ، خودشان را كشيدند كنار و گفتند : واي سرخك

 گرفتي ؟ آدم براي يك سيب بي مزه خودش را به اين روز نمي اندازد خانم . اما پرتقال عين

 

خيالش نبود . باغبان چشمش به پرتقال افتاد و گفت : عجيبه پرتقال خوني .

 

پرتقال خجالت كشيد و فكر كرد حتما باغبان فهميده كه او عاشق سيب شده است . باغبان خنديد

 

و گغت : اين هم براي گلاب خانم . و پرتقال را گذاشت كنار آقاي سيب . سيب كه قند توي دلش

 

 آب شده بود گفت : واي چرا قرمز شدي ؟ پرتقال گفت : زشت شدم ؟ سيب گفت : نه عزيزم تو

 

 هميشه خوشگلي .

 

پرتقالهاي توي جعبه و سيبهاي توي باغ هنوز داشتند غيبت پرتقال و سيب عاشق را ميكردند ، اما

 

آنها تا شب با هم حرفها زدند و رازهاي عاشقانه گفتند . بعد از شام وقتي آقاي باغبان پرتقال و

 

سيب را توي بشقاب گذاشت و براي گلاب خانم آورد گلاب خانم حيرت زده گفت : اينها چقدر زود

 

 رسيده اند ، پرتقال خوني از كجا آوردي ، سيب قرمز ....

 

سيب گفت : الان ما را ميخورند . پرتقال گفت : بي خيال . سيب گفت : نمي ترسي ؟ پرتقال گفت :

 

حالا ديگر نه .

 

ديگر پرتقالهاي توي انباري داشتند ميلرزيدند از اين فكر كه بايد توي دستگاه فشارشان ميدادند ، يا

 

پوستشان را ميكندند . اما پرتقال خوني داشت براي آقاي سيب ترانه ميخواند . گلاب خانم گفت :

 

ميخواهم تخمهاي اين پرتقال را بكارم . شايد يك درخت پرتقال در بيايد كه همه ي پرتقالهايش

 

 خوني باشد . باغبان گفت : سيبش هم مرغوب است ، تك تك تخمهايش را توي همين حياط

 

ميكارم . آنها پرتقال و سيب عاشق را خوردند و تخمهايشان را كاشتند . خانم گلاب مطمئن بود بچه

 

 اش از همه ي بچه هاي ده قشنگتر ميشود و درختهاي خانه اش بهترين ميوه ها را ميدهند .

   

رویا

 

ميدانست به خاطر بزرگي و هيبتش هيچ پرنده اي جرات نزديك شدن به

 

 مزرعه را ندارد . باد كه در لباس سياهش ميافتاد روحش از روياي فرمانروايي

 

 پر ميكشيد . اما كسي از هراسي كه در دل او بود خبر نداشت تا روزي كه

 

چشمان پرندگان از حيرت خيره ماند .

 

موريانه ها پايه ي مترسك را ويران كرده بودند .

 

عشق

  رفتگر جواني عاشق دختري شد . به كسي جرات گفتنش را نداشت . دختر هم نميدانست . فقط

صبحهاي سحر ، كوچه ي دختر را از هر جاي ديگري تميزتر ميكرد .

خداحافظ

 

هنوز با غم از دست دادن منوچهر آتشي و مرتضي مميز كنار نيامده بوديم كه غمي سنگينتر و عجيبتر بر قلبمان نشست و سنگينيش بر دوش ، تاب تحمل را از ما گرفت .

غمي كه در توصيفش چيزي بهتر از تيتر روزنامه هاي صبح به خاطرم نرسيد ...........

روزنامه هايي كه براي نخستين بار علاقه اي به خريدشان نداشتم تا شايد بتوانم به نحوي از باور اين اتفاق شانه خالي كنم شايد رويايي بيش نباشد  اما نشد .........

واقعيت اينهاست : ديگر نيست آن كسي كه سالها سلام صبحگاهمان با او گره خورده بود ، ديگر نيست آن ديگري كه سالها به تصاوير خبريش عادت كرده بوديم و ديگر نيستند آن ديگران و ديگران .............

آنها رفته اند هر چند كه در باورمان نميگنجد ............

 

جامعه ي خبري عزادار شد

پرواز ناتمام خبرنگاران

پرنده ي مرگ             

پرواز آخر

در گذشت بيش از100 نفر در سقوط هواپيما

.............

.............

.............

روحشان در كنار خداوند خورشيد قرين آرامش باد . 

 

 

سانحه

 

مرد همانند هر روز به خانه برگشت . زنگ زد ... اما كسي در را برايش باز نكرد ! پس خود وترد شد . سلام كرد ... كسي جوابش را نداد ! دليلش را پرسيد ... باز همه سكوت كردند ! كسي به او اعتنايي نميكرد ، حتي دختر كوچكش .

حيران و غمگين گوشه اي نشست . زنگ تلفن به صدا درآمد ... به همسرش خبر دادند كه مرد در سانحه اي كشته شده است .

ماهوتی

 

در مغازه را گشود . مثل هر روز اول چند جعبه ي خالي را بيرون آورد و در پياده رو گذاشت . بعد جعبه هاي ديگر را از ميوه پر كرد و با كمي شيب روي آنها قرار داد ، به داخل مغازه رفت ، اما قبل از اينكه به كارهاي ديگر برسد نگاهش به بيرون افتاد و متوجه پسركي شد كه دستش در يكي از جعبه ها بود و چيزي برميداشت . همين كه خواست به سراغش برود پسرك شروع به دويدن كرد . بلوزي پاره و كثيف به تن داشت . شلوار كوتاهش به تنش چسبيده بود و با پاهاي سياه و لاغرش به سرعت ميدويد تا به آن طرف خيابان برود . ميوه فروش هم به دنبالش بود ...

ناگهان صداي گوشخراش ترمز ماشيني بلند شد و پسرك چند متر آن طرفتر به زمين افتاد و بهت زده به ميوه فروش خيره شد . انگشتانش از هم باز شد و توپ ماهوتي كوچكي در خيابان به حركت در آمد . 

و من میان دو پرتگاه زاده شدم

 

و من ميان دو پرتگاه زاده شدم . روي باريك ترين راه ممكن ، ميان دو دره . روي پل ، پلي به پهناي يك قدم . پلي به اندازه ي يك نفر . پل صراط !

و من ميان دو پرتگاه بزرگ شدم . اولين گريه ، خنده و اولين قدم ! مادرم گفت : راه بيفت . گيج نگاهش كردم. روي اين لبه ؟ گفت : ما همه همين جا راه افتاديم . تا آنجا كه ميديدم پل بود . تا آنجا كه ميديدم به همين باريكي و تا آن جا كه ميديدم دره ها دهان گشوده بودند . دست سردم را گرفت : روي اين لبه بايد خورد ، خوابيد ، كار كرد ، عشق ، نفرت ، زندگي ..... گفت : قدم بردار . التماسش كردم : همراهم بيا ، از رو به رو مرا بگير . چشمهايش خيس بود : بايد پشت سر بمانم ، تقدير ، تنهايي جاودانه است . پا برداشتم وناگهان خودم ماندم و تقدير جاودانه ي تنهايي و راه كه تا پايان باريك ميماند.....و زندگي ميان دو دره آغاز شد .

دره ها در دو سويم انباشته بود . پر از آدم هاي بي اندام . مردماني كه در هر سقوط چيزي از دست داده بودند. آدم هاي بي اندام . بي چشمهايي كه ببينند ، بي گوشهايي كه بشنوند ، بي دستي براي لمس و بي پايي براي رفتن . روي پل ، هر قدم يك انتخاب بود وقتي خيلي آسان مي شد به انباشت دره ها پيوست . هر قدم انتخاب بود . انتخاب ديدن ، شنيدن ، لمس كردن ، رفتن و آن پايين ، پايين تر از داشتن اينها ، زندگي آرام ميگذشت .

كاش لااقل ميشد در جا زد . ايستاد و از هر تصميمي طفره رفت . وقتي قدم برندارم ، نه ترس لغزيدن هست ، نه خطر پا اشتباه گذاشتن . كاش ميشد در جا زد . اما روي پل به پهناي يك قدم ، ايستادن ، افتادن است .

فقط وقتي روي پل ميماني كه يك پايت روي آن باشد و پاي ديگرت بالا رفته باشد تا جايي جلوتر فرود آيد . اگر ايستاده اي و فكر ميكني چه خوب ! چه راحت ! چه ثباتي ! ... خوب سلام ! به دره ي ما خوش آمدي ! چون آن بالا هميشه رعشه هاي خوف هست ، هميشه لرزه هاي شوق ! آن بالا اسفندوار بايد جز بزني . از شوق خوف ، از خوف شوق !

و من ميان دو پرتگاه راه ميرفتم . ميترسيدم كم بياورم . آي كسي شوق برساند شوق ! تا بهشت ، تا پايان خيلي راه مانده . صبوري كنم ؟ خط پايان كه پايان است ، اين قدم را بگو چطور بردارم ؟ و آن اتفاق عجيب ! اتفاق آيا هميشه بايد چيزي باشد كه آن بيرون بيافتد ؟ يك سوال كه ناگهان ، وقتي اصلا منتظرش نيستي ميرويد ، مگر اتفاق نيست ؟ و اتفاق يك سوال بود و سوال عجيب :

بهشت آياجايي براي ديدن است يا خود ديدن ؟ جايي براي شنيدن يا خود شنيدن ؟ جايي براي لمس كردن يا خود لمس كردن ؟ و بهشت آيا جايي براي رفتن است يا خود رفتن ؟ بهشت آيا بعد از اين قدم است يا خود اين قدم ؟

ميترسيدم كم بياورم ، ميترسيدم تا پايان راه صبوري نكنم . پا برداشتم و بهشت ديدن دورم حرير بست . جوي شد ، درخت ، سايه ، تخت . بهشت شنيدن ، آواز خواند و بهشت رفتن ! كي دلش ميخواست بماند ؟ ..... روي پل هر قدم ، يك انتخاب بود و پل تا ابديت ادامه داشت .

فكر كن تو داري جان ميكني آنجا ، در ورطه ي آن انتخاب ها ، در لرزه ي آن قدم ها ، شوقت را نفس نفس ميزني ، پشيماني هايت را گريه ميكني و بعد بفهمي بعضيها دستشان را داده اند به كسي و آن كس بلد راه بوده است و كساني خيلي از راه را نرم ، رهوار ، بي ترديد ، بي التهاب بردتشان ، حالت گرفته ميشود . نه ؟

بي قانوني ! فكر كردي اقلا ديگر توي اين راه ؟ و عشق اين جا قانون است و عشق مجاز است براي يك شبه رفتن . براي نرم و بي ترديد رفتن . فقط ميماند همين كه دستي كه ميگيري بلد راه باشد . فقط ميماند همين دست كه يك جوري بايد داد دستشان .

به سختي رسيده بود به ضريح . از لاي آن همه جمعيت و فشار . حالا هول شده بود . نمي دانست براي چي آمده جلو . كنارش زن روستايي تكه چادرش را كند . كشيد به چشمهايش و گره زد دور يكي از قفلهاي طلايي: دخيل يا سلطان يا ابا الحسن يا علي ابن موسي الرضا دخيل !

به خودش نگاه كرد . چي داشت براي دخيل بستن . فكر كرد واي چي ميشد اگر روح را ميشد آويخت اينجا .

از فكر آويختن روح ناآرام به جايي دلش غنج رفت . خسته بود از بس اين سنگين را با خودش كشيده بود . آويختن روح ! تصميمش را گرفت . مثل همان زن خيسش كرد ، گرفت كف دست ، مثل پيشكش كه ببرند

گره اش زد : دخيل يا سلطان ..........

جا مانده بودند پشت سري ها . تند رفته بود . كلي از راه را . نرم ، رهوار ، بي ترديد ، بي التهاب !

 

 

 

 

 

ورطه

 

هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را آزاد كند ، گير كرده بود . انگار هر چه بيشتر تقلا ميكرد بيشتر گرفتار ميشد . نفهميد اين چه بلايي بود كه مثل اجل معلق از آسمان بر سرش نازل شده بود . همه آنهايي كه با هم سفر ميكردند گرفتار شده بودند . نه راه پيش داشتند نه راه پس . اصلا جايي نبود كه جم بخورند ، هر لحظه با فشار يكي يا  تنه ي ديگري به اين طرف و آنطرف كشانده ميشدند . احساس كرد ديگر هوايي براي تنفس نمانده ، چشمهايش سياهي ميرفت . دوستانش هم حال بهتري نداشتند همه مات و مبهوت به هم نگاه ميكردند و هيچكس جوابي براي آنچه رخ ميداد ، نداشت .

هنوز چيزي نگذشته بود كه ضعيفترها و پيرها از پا افتادند. ميخواست چيزي بگويد نتوانست ، صدايش در نمي آمد . دهانش را به عنوان اعتراض باز كرد كه حرفي بزند و فريادي بكشد ولي احساس خفگي بيشتري كرد .

ميديد كه دوستانش يك به يك با چشمان از حدقه در آمده و ناباورانه از اتفاقي كه رخ ميداد نقش زمين ميشدند . كم كم ديگر جاي خالي نبود و اجساد بي جان روي هم تلنبار ميشدند . صدايش در گلو خفه شده بود . با وجودي كه نميدانست چشمان او نيزمانند دوستانش از حدقه بيرون زده ولي ديگر جايي را نميديد . نه صدايي ، نه نوري و نه هوايي .

همه چيز تمام شد فقط سياهي و ديگر هيچ . تمام ماهيها كف قايق ماهيگير جان داده بودند . 

آزادی

 

ساعت چند است ؟ چند سالي ميشد كه اين سوال را مدام از خودش ميپرسيد . آخر در آن اتاق تاريك و نمور ، نه ساعتي بود و نه حقي كه بتابد . چند سالي ميشد كه روزها را حدس ميزد و شبها با صداي جيرجيركها ميخوابيد . گاهي اوقات ، وقت شام و نهار را با هم قاطي ميكرد . چند سالي ميشد كه با كسي حرف نزده بود . ديگر حرف زدن را فراموش كرده بود . فقط مينوشت .....

با عشق ، با جان ، با وجودش مينوشت . روي كاغذهاي باطله ، روي ديوارها ، روي قلبش مينوشت . از حق مينوشت . از اعتقادش ، از خدايش و از كساني كه دوستشان داشت .

زندانبان در را باز كرد . گويي نور چراغ ، برايش يادآور تلالو انوار خورشيد بود و زمين سيماني زير پا ، خاك وجودش . خوشحال بيرون رفت . امروز روز آزادي اش بود .در حياط زندان يك بوته گل سرخ بيشتر نبود . كسي جرات نزديك شدن به آن را نداشت و او نميدانست چرا.

روي سيم خاردارهاي بالاي ديوار پر بود از گنجشكهاي مرده كه شب هنگام به آنها گير كرده بودند . نگاهي از روي همدردي به آنها كرد . اين تنها كاري بود كه ميتوانست برايشان بكند . از ديدن آسمان آبي خوشحال شده بود . برگشت ، نگاهي به زندانبان انداخت و برايش لبخندي زد . زندانبان اما خطي هم روي لبش سبز نشد . رو به ديوار كرد . ديوار پر بود از جاي گلوله هاي سربي و سرشار بود از فرياد آزادي . صداي تيري آمد و حياط زندان دوباره در سكوتي محو فرو رفت . زندانبان برگشت ، ديگر كاري نداشت . آخر زنداني آزاد شده بود .......

 

ولی نیامده ای

 

كنار در

در آن كشاكش لبخند و بغض

ـ چو كودكي كه كلامش را

                                     درست ادا نكند ـ

دوباره ـ غم زده ـ پرسيدم :

                                   دوباره مي آيي ؟

و باز هم گفتي :

                    (( اگر نمردم و .....))

گفتم :

                           (( ببين خدا نكند! ))

درست با امشب

هزار و يكشب از ان روز ميگذرد

ولي تيامده اي

و راست است ميگويند

                            (( هزار وعده ي خوبان ، يكي وفا نكرد ))

شهر آهنی

 

پيرمرد ديگر به سختي گذشته ي دور را به خاطر مياورد . زماني كه شهري كه در آن زندگي ميكرد سبز و خرم بود و مردمانش دلسوز . زماني كه چشمها مهربانانه با هم صحبت ميكردند و لبخندها دوستانه خوشامد ميگفتند . زماني كه آسمان شهر آبي بود و بچه ها شادمانه در خيابانها با ابرهاي سپيد آسمان بازي اشكال ميكردند و بادبادكهاي خود را به آسمان هديه ميدادند . مردمان شهر مهربان بودند و قلبشان در سينه براي يكديگر ميتپيد . پيرمرد ديگر به سختي به ياد مياورد .

اين روزها ديگر آسمان شهر آبي نبود . دود ماشينها و كارخانه ها آسمان آبي را از شهر فراري داده بود و ابرهاي سفيد و زيبا با شهر و مردمش در قهر بودند .

اين روزها ديگر شهر ، شهر آهن بود . از آبي رودخانه ها و ماهي هاي رنگارنگ تنها خاطره اي محو در ذهن پيرمرد مانده بود . آيا اين مرداب سياه و مملو از آهن زماني رودي بوده است ؟ مردم اين روزها جز ماشين و دود و كارخانه و آهن به چيز ديگري فكر نميكردند . قلبهايشان آهني شده بود ولي باور نداشتند .

پيرمرد را به عنوان آخرين بازمانده ي خاطرات سبز خويش در اتاقكي شيشه اي به تماشا كذاشته بودند تا اين واپسين خاطره ي ايام قديم را براي هميشه حفظ كرده باشند . پيرمرد اما ديگر چيز زيادي به ياد نمياورد .

 

جنایت و مکافات

 

داشتم از بوي گند تكه هاي جنازه اش خفه ميشدم ، حالت تهوع به من دست داده بود ، ميترسيدم بو به مشام همسايه ها برسد و ....

يقه ي لباسم را تا روي بيني ام بالا آوردم تا كمتر اين بوي لاشه را تحمل كنم و شروع به شستن سراميك هاي كف كردم تا هيچ اثري باقي نماند . چشمهاي ملتمسش هنوز باز بود و به گلخانه ي كوجكي كه گوشه ي خانه ساخته بودم ، خيره مانده بود . ديگر برايم مهم نبود بعدا كه ديگران بفهمند ، درباره ي من چه چيزهايي ميگويند . موهايش را تار به تار ، دانه به دانه سوزانده بودم . مدتي منتظر ماندم . بايد ميماندم . تا كار اصلي چند ساعتي مانده بود .

واي چه مصيبتي ، مساله ي اصلي را فراموش كرده بودم . بايد خيلي سريع به سوپر كنار مجتمع ميرفتم و يك شيشه آبليمو ميخريدم . به قول پدرم كله پاچه را با اين زحمت تميز كني و بپزي ، آن وقت بدون آبليمو !

 

بی نشان ........

 

بعد از ده ، يازده سال يكي از بچه هاي مدرسه زنگ زد و گفت چند تا از بچه ها را پيدا كرده ام و پنجشنبه مهماني داده ام ، بيايي خوش ميگذرد . پنجشنبه از همه سراغ تو را گرفتم ولي هيچ كس از تو خبري نداشت .

رفتم سراغ  كتاب و دفترهاي قديمي ام كه شماره تلفن تو را كه بارها گرفته بودم و هيچ صدايي از آن نيامده بود بار ديگر بگيرم تا شايد باشي ، اما نبودي ..........

تو هيچ نشاني از خودت نگذاشته بودي ، ياد مسير مدرسه افتادم و چهار راهي كه هميشه سر آن از هم خداحافظي ميكرديم تو به شرق ميرفتي و من به شمال ........

به شرق رفتم كوچه ها از پس خيابانها ديده ميشدند . به خياباني رسيدم كه يك بار گفتي خانه مان اينجا است . من به دنبال كوچه اي بودم كه هميشه از آن ميگذشتي ، از آن گذشتم و ناگهان نگاهم روي نام تو كه به رنگ سرخ نوشته شده بود ، ايستاد.......

 

 

                                                                       به بهانه ي  هفته ي دفاع  مقدس 

 

دنيا آنان را خواست ، نخواستندش ، اسيرشان كرد ، پس جانشان را گرو گذاشتند تا رها شوند . مردم ميپندارند آنان ديوانه اند و آنان ديوانه ي حقيقت بزرگي هستند .

مشق امروز

 

استاد گفت :

               بنويس پاييز

               زيباترين

               فصل ها است

 

و من نوشتم :

                  بهار

                         بهار

                                بهار

 

پدر ، اين توصيه ي تو بود .

همه ی حرفهای توی دلم

 

همه ي حرف هاي توي دلم فقط اين ها كه با تو گفتم نيست

گاه چندين هزار جمله هنوز همه ي حرف هاي آدم نيست

باورم ميشود كه بسته شده همه ي آسمان آبي من

و كسي كه تمام من شده باورم ميشود كه كم كم نيست

شايد اين گفت و گوي دامنه دار ـ اين قطار مسافر كلمات ـ

به دل دره ها سقوط كند با عبور از پلي كه محكم نيست

ملوانان خسته را بگذار هم صداي سكوت من باشند

زير در يايي نشسته به گل جاي آوازهاي با هم نيست

تازگي سنگ كوچكي شده ام و سر راه اشك را بستم

غم سيل آخرش گذشت ولي غم كوچك شدن خودش غم نيست !

كاش ابري به وسعت دريا آسمان را به حرف مي آورد

تا ببيني كه پشت اين همه كوه سيل هاي نگفتني كم نيست

باز دستي سكوت چشم مرا روي رگبارهاي موزون بست

و تو باز اشتباه ميبيني اسم اين لاله ها كه شبنم نيست

مقدمه

 

امروز و فردا و شايد فرداها ، اين صفحه به پاسداشت صبوري اي سخاوتمندانه متعلق است به دوست ترين همنشين هشت سال تاريخ ايران ..............

پيشكشي است به مردي كه معلمي ديگر بود و انساني ديگر ..................

مقالاتي از زبان هاي مختلف :

فريبرز مقدم و .............

دستنوشته هايي تلخ و شيرين  براي اسوه اي كه آنگونه كه بايد نياموختيم از او

                                                                                          صبوري را

                                                                                                      مهر را

                                                                                                            عشق را

 

سيد حلالمان كن ..............

.....به تجمل بنشیند به جلالت برود....

 

او هم ، آن چنانكه آمده بود ، رفت . چرا كه اصولا هر آمدني ، رفتني هم در پي دارد و خوشا به حال آناني كه با لبخند مي آيند و با لبخند هم ميروند .

و او انساني متفاوت بود . چرا كه بودن ، رفتن و حتي آمدنش هم متفاوت بود . او مردي بود كه با لبان خندان ،  خود را به ما شناساند ، با تبسم مهربارش در كنارمان بود و با لبخندي كه هرگز از چهره ي آرامش حتي در سختترين دشواري ها هم محو نشد رفت كه نه !! ماندگار شد .

و چگونه لبخندي ؟! لبخندي كه در باطن هزاران غنچه ي اشك نهفته را ، نويد مي داد . قطراتي كه حكايت جدايي از همنشيناني را مي سرود كه هماره با او بودند و هرگز درد و دل هاشان با او تمام نشد چرا كه اصالتا در انتظارش بوديم تا حرفهاي دلمان را برايش بازگو كنيم و به حق ، حرفها چقدر بوي غربت ميداد و نگاه گرم مهربان او عطر قربت .

و چه رفتني ؟! رفتني كه تنها اشك را براي ديدگان هزاران جوان عاشق كه به قول خودش صادق ترين همراهانش بودند به وديعه گذاشت . اشكهايي كه پيام آور زيباترين لبخندها به او بود و از چشمان پر نوري نشات ميگرفت كه توان هضم معناي تلخ خروج او از عرصه ي سياست و فرهنگ جامعه اي كه حالا به بركت وجودش رنگ و بويي دگر گونه گرفته بود را نداشت .

او آمده بود كه با نگاه زلالش شميم ياسهاي سپيد از ياد رفته را برايمان باز آورد ..............

او لوح گونه اي در جان تمام مردمان اين سرزمين نگاشت كه تا ابد قلبهايمان را روشن و استوار و مشعل ايرانمان را بر فراز ، فروزان نگاه خواهد داشت . و انتظاري غير ، از او نمي رفت ، چرا كه اساسا او انساني از جنس ديگر بود و كتيبه اش از نوري ديگر .............

و اما در اين مسير پر نشيب بزرگترين بهار را برايمان به ارمغان آورد ، بهاري كه سمبلش را شايد بتوان اين  چنين خلاصه كرد :  بادبادك با باد مخالف است كه اوج مي گيرد پس زنده باد مخالف من .............

او به راستي دگرگونه مردي بود در اين وادي ؛ مردي كه با عشق آمد ، با عشق ماند و با عشق رفت

درود و بدرود خاتمي ....................

 

 

 

خاتمی استثنا بود

 

سياست به طور عام و به ويژه سياست ورزي در نوع شرقي اش ، يعني راست نگفتن . يعني پوشاندن حقيقت ، يعني(( تو نبايد بداني )) يعني (( تو نميتواني بداني )) اين يك اصل كلي در سياست ورزي امروز است و هر چه جز آن ميبينيم استثنائاتي هستند در حاشيه ي متن سياست . در جهان سياست حقيقت هاي ساده و روشن به شكلي معما گونه سخت و پيچيده ميشوند .

آن قدر پيچيده كه بديهيات را با هزاران دليل نمي توان اثبات كرد . اين قانون سياست است . مگر برخي استثناها . در ساحت فرهنگ و هنر اما راست گفتن و راست بودن شرط اول است . دروغ گفتن بنياد هنر ار بر باد ميدهد . در ساحت فرهنگ و هنر پيچيده ترين معماها مثل روز روشن ميشوند . هنر يعني گذار از پيچيدگي به سادگي . يعني ترجمه ي پيچيدگي هاي روح انسان به سادگي و روشني . از همين روست كه ذات فرهنگ و هنر با ذات سياست تنافر دارد . و اين دو ساحت هرگز نميتوانند بر هم منطبق شوند . دست كم به سهولت نمينوانند با هم ازدواج كنند .

تصور ميكنم خاتمي كوشيد تا اين استثناها را اندكي ـ و تنها اندكي ـ زياد كند . خاتمي نتوانست ـ يا نخواست قانون هاي سياست را به سود فرهنگ و هنر و ادبيات و انسانيت تغيير دهد اما استثناهاي خوبي بر حاشيه ي آن  قوانين نوشت . در شهر هنر لطافت روح و مهر ورزي و لبخند و دوست داشتن و خوب بودن و البته اشك ريختن فراوان است . چيزهايي كه با چراغ هم نميتوانيد در شهر سياست ببينيد . و وقتي خاتمي در موقعيت هايي اشك ريخت ، اين قانون هم استثنا خورد . با اين همه حالا كه به گذشته نگاه ميكنيم و به سال هاي پشت سر ، بيشتر اين حقيقت ـ اين حقيقت تلخ ـ شفاف ميشود كه خاتمي خودش هم يك استثنا بود بر قاعده هايي كه خيلي دشوار ميتوان بر آنها استثنا نوشت .

 

                                                                                مصطفي مستور

                                                                      بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ

ابر مردها هم گریه میکنند

 

آن مرد .... آن بغض ....آن غرور ....آن اشك .... امان از آن اشك .... دستم را گرفت و گوشه اي برد و دري وري بافت كه  (( مرد گريه نمي كند )) .

گفت و گذشت تا آن روز كه روز ديگري بود . تا آن روز كه مرد آمد . جلوي صدها دوربين و ميليون ها چشم ، جلوي من ، جلوي ما ايستاد . خواست حرف بزند . هميشه خوب حرف ميزد ، اما اين بار انگار يك چيزي گره ميشد در كلماتش كه هيچ گاه گره نمي خورد . انگار يك چيزي لكنت ميشد در كلامش كه هيچ گاه الكن نميشد .... و گفت . گفت كه قرار نبوده بيايد .... گفت كه چرا باز هم آمده .... گفت كه اميدوار است .... گفت كه هر كس صدا و سخنش را به او رسانده از او خواسته كه بيايد .... و بغض .... مقاومت .... بغض .... و مرد سرزمين من كه چهار سال ، حرف و تهمت و دشنام و كج فهمي و نا فهمي و بحران را تاب آورده بود ، اشك را تاب نياورد ، ريخت .

مرد سرزمين من با همان بغض و اشك يك خط در ميان گفت كه سرمايه اي ندارد جز آبرويي كه به زحمت اندوخته ، گفت كه با همين سرمايه پا به ميدان گذاشته است ، گفت كه .... گفت كه .... چه اهميت دارد چه گفت وقتي آن بغض و اشكها هزاران حرف نا زده داشتند .

مرد كه گريه نميكند . مرد تا آن روز گريه نميكرد . اگر تملق است ، جو زدگي است ، هر چه هست از آن روز ، مرد سرزمين من اشك را حرمت بخشيد .

دستش را گرفتم ، گوشه اي بردم . گفتم كه گفته بودي مرد گريه نميكند . نگفته بودي ابر مردها گريه ميكنند و خوب هم گريه ميكنند . طفلي تا آن روز ابر مرد نديده بود . ابر مرد سرزمين من ! چهار سال پيش گريستي كه اندك سرمايه اي داري ، اندك آبرويي كه آن را در طبق اخلاص گذاشته اي . امروز گريان ميگويم كه به من ، به ما و به سرزمين من هم آبرو بخشيدي و سرمايه دار ميروي . مي گويم .... مي گويم .... اي امان از اين بغض .... امان از اين اشك ....

 

 

 

 

                                                                                                   امير مهدي ژوله

                                                                              بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ

فصلهایی بدون روتوش

 

فصل 1 خرداد 80

 

بيرون زدم . خسته و عرق ريزان از دانشگاه . روزهاي اول تبليغات انتخابات رياست جمهوري بود . آن موقع ها يك روزنامه خوان ساده بودم و نه بيشتر ، ناآشنا با دنياي پر از تيتر ، ستون و ليد . خبرها تيترها همه خبر از شور اشتياقي ديگر را ميدادند . وسط ميدان هفت تير . تكه اي كاغذ با حروفي كشيده ، آدرس ستاد راي اولي هاي خاتمي يا همان سيمرغ را ميداد . ستاد انتهاي بزرگراهي بود ، كه در روز اعلام نتايج از خوشحالي اتومبيل ها را در آغوش كشيد . سيمرغ نقطه ي شروعي بود براي نوشتن و سيد محمد خاتمي انگيزه ي آن .

 

فصل 2 پس از سيمرغ

 

سيمرغ بال پرواز ما بود . بال پروازي كه به اسم او شكل گرفت و خودش چه نيك ميدانست اين اوج گرفتن را . حجت خود تمام كرده بودي ، زيرا اسطوره ها در دنياي پر پيچ و خم امروز ، راه به سر منزل مقصود نبرده اند و نمي برند . و تو اسطوره نيستي ؛ اين را با سكوتهاي ممتد ، با نگاههاي پر سوال خويش به تاريخ فهمانديم كه جنس تو جنس ديگري است ، نه آب و آتش ، نه خاك و باد ، انساني ديگر .

 

فصل 3 حس يا منطق ؟

 

كدامين حس در اين 8 سال ، كلمه را به سمت نقد منطقي كاستي ها پيش ميبرد و قلم هايمان را از غرق شدن در ورطه ي احساس زدگي باز ميداشت ؟

اين سوال را خاموش پاسخ گفتي ، كه همانا بهترين پاسخ بود . حال چرا پس از انتخابات اين سوال را ده باره صد باره تكرار ميكنيم .

 

فصل 4 شمارش

 

بسياري از آنها كه در دوره ي تو نام جوان را به واقع به دست آوردند و امروز راه خود را پيدا كرده اند و رفتند آنجايي كه بايد . پدران و برادرهايشان به ياد مي آورند زماني را كه واژه ي فرهنگ نقشي بود بر آب .

شمارش هيچگاه به درستي به ياري دستها نيامده ، به همين دليل ساده هيچ كس نميشمارد ، چند صد نقاش ؟ چند صد روزنامه نگار ؟ چند صد نوازنده ؟  چند صد داستان نويس ؟ چند صد شاعر ؟ و چند صد هاي بسيار ديگر را كه در اين 8 سال مجال آفريدن پيدا نكردند ، و باز سعي در شمارش با انگشتاني الكن .

 

فصل 5 هجرت

 

آنهايي كه بار عمر خويش را داخل چمداني ريختند و رفتند . آنهايي كه به جرم هيچ با سرزمين مادري وداعي  تلخ داشتند باز گشتند ، بازگشت به خويشتن . آخر او در مكاني بين المللي عظمت نام ايران را به تصوير كشيد . من از ايران مي آيم .........

 

فصل 6 راههاي رفته

 

راههاي پيموده شده ، را امروز كسي نميتواند بريده به نقطه اي نا معلوم متصل نمايد . آوازهاي 8 ساله نت هايي هستند خوش آهنگ كه به ياد هر پرنده خوش خواني خواهد ماند و هستند كساني كه به سان اخلاف خويش در انتهاي كوچه اي بن بست نشسته اند و هم چنان شعارهاي تاريخ مصرف گذشته ي ، خاتمي هيچ كاري نكرد ، را طوطي وار سر ميدهند .

 

فصل آخر

 

تلفن زنگ خواهد زد و پشت سيمها صدايي خبر از 12 مرداد ميدهد و از بازگشتت به جايي كه 8 سال قبل آنجا آرام بودي ، بغض نميكردي ؛ كتابخانه ي ملي ايران .

 

 

                                                                                                 كاوه مشكات

                                                                                           بر گرفته از نشريه ي 40 چراغ

ساعت خواب

 

كوچك كه بودم ،  دوست داشتم مثل پدرم ،  دليران تنگستان ببينم . اما ساعت 9 وقت خواب بود و من هر چه به مامان اصرار ميكردم اجازه نميداد .

بزرگ كه شدم ، دوست داشتم مثل خواهر كوچكم كارتون تماشا كنم !

به عادت همیشگی

 

مردي پشت ديوار ايستاده بود و ميخواست با چاقو او را بكشد . تمام بدنم گرم شده بود و دانه ي عرقي روي پيشانيم  داشت سرسره بازي ميكرد . دلم ميخواست فرياد يزنم و خبرش كنم .

داشتم بي اختيار زير لب دعا ميخواندم چيزيش نشود كه چاقو خورد به شكمش و پليس ضارب را گرفت . برق هاي سالن روشن شد .

 

تو می ایی.....

 

و من نيستم

به انتظار مينشيني

 به اميد آنكه دوباره زاده شوم

لاي دفترچه ي خاطراتت را باز ميكني ، ورق ميزني

خسته نميشوي ، باز هم ورق ميزني

مرا زير آوار چندين واژه ي متروك پيدا ميكني

دستم را ميگيري ، بلند ميكني ، و مي تكانيم

از من قول ميگيري كه ديگر دستت را رها نكنم ، كه ديگر گم نشوم

از من قول ميگيري كه ديگر هيچ گاه ، هيچ گاه بي تو جايي نروم

من ميخندم

مي خندم بي آنكه بدانم براي چه

كمي بعد

باد اوراق كهنه ي دفتر را مي برد

دور

دور

دور

من رفته ام ، رها شده در باد

و اين بار تو مي خندي

ميخندي بي آنكه بداني براي چه

 

 

قصه ی چشمهای تو ......

 

اشتياق را ديدم. در چشمان يك فراري سرگردان. كنار رودخانه‌ي وهم. در كشور‌ي از جانب غربي. او تازه به اين سرزمين آمده بود و تغيير مكان، برايش حكم سرگرمي داشت. تا چند ماه خويش را به دست فراموشي سپرد؛ و به ضرب جلوات سلبي و كثرات حكمي، دلخوش و بي‌سؤال، عمر گذراند. امّا تو در انعكاس زمزمه رودخانه‌، بر او خواندي؛ آيات خويش را. چند قرن بعد، ابدال او را در اقليمي از شرق ارض، ديدند. نشسته در معبدي مملوّ از بت‌هاي جوراجور. خوگرفته به رقص سنّتي «چهائو» در هند. در قبيله بت‌پرستان «پوروليا» و تنها هزار سال بعد، فراري بي‌چيز و سرگردان، حقيقت را دريافت. منزل و مأواي قديم خويش را در واقعه‌اي ديد و بر خسارت عمر تلف كرده گريست. گريستني تلخ و بي‌تدبير. امّا در دل بغض رها شده‌اش. شيريني درك و دريافت حق را مزمزه كرد فراري ناگهان برخاست و به انهدام خويش، همّت گمارد. در حال، دوران تنهايي و سرگرداني او به پايان رسيد؛ و حيات پاك را غنيمت شمرد.
آن‌گاه كه همه شب را باور كرده‌اند و باد سرد يأس، امكان كمترين سوسو زدن شعله اميد را از بين مي‌برد؛ و در ميان هياهوي كاذب پهلوان پنبه‌هايي كه در آكادمي‌هاي مختلف، به رتق و فتق! امور بشريّت مشغولند، اين ستارگانند كه بي‌هيچ چشمداشت، نورافشاني مي‌كنند تا راه آناني را روشن كنند كه دل به سفر آسماني خوش كرده‌اند. راه آناني را روشن بدارند كه در راه پرده نشين و مستوري از همه چيز گذشته‌اند كه جلوه‌گري‌اش آفاق را به رقص واداشته است. از همه چيز گذشته‌اند و تنها او را مالك دل ديوانه خويش شمرده‌اند. اينك در خويش تفكّر خواهم كرد. از خويش پرسش خواهم نمود. تو نيز، به پاسخي مرا زنده بدار. از گفتاري كه در آن عشق مي‌بيني روي برمتاب؛ هر چند ظاهرش تو را در ورطه چند و چون عقلاني بكشاند. اين سخن را بنيوش! در جست‌و‌جوي خويش، قدري صادق باش. دست در دامن پرسش‌ساز اعظم‌ زن، تا به قدر وسعت دلت، به امر او، مقصد را به تو نشان دهند.
در پيچ و خم ترّهات ارباب لفظ و اهل ظاهر تنها، خودت را معطّل نكن. بر خويش خرده بگير. وجودت را به آب روشن مي طاهر كن تا حضرت دوست، معني خويش را بر تو نازل فرمايد. اينك بال‌هاي شيدايي خويش را فرش روحت ساز و زمزمه كن: «آمده‌ام تا جمله كائنات را در چشمان تو تماشا كنم.» هيهات! چه گمان سستي! چشم‌هايت كائنات را به فراموشي مي‌كشاند. هياهوي دو جهان را خاموش مي‌كند همه چيز گويي به پايان خويش نزديك مي‌شود. در آغاز قصه چشم‌هاي تو؛ و كائنات همان نقش چشم توست.
فتنه و‌ آشوبي كه در جهان حكم خويش را مي‌خواند، درك نهايي ديدار توست. عقده‌هاي متراكم را به سوي بارش ياري كن. به سوي نهر‌هاي جاري در بهشت. براي ريختن به رود‌خانه‌هاي وسيع غيرت. براي وصال به دريا. اينك فوج از هستي گذشتگان، با تيغ‌هاي آخته مي‌آيند. در دشت بلاخيز كاوش. شوق آنان را به طواف مي‌كشاند. چرخ، حيران اين همه ركوع مي‌ماند و عرش و اهتزاز اين همه اشك. نام او كه امير اشك است، رشك بيدلان رياكار و بي‌حكمتان دل بسته به دنياست. اينك بال‌هاي شيدايي خويش را فرش روحت ساز و زمزمه كن: «تو را مي‌خوانم اي دليل پروا و بي‌پروايي زاهد و عارف، در ظلمت شام تار غيبت.» حاليا زلف خويش به دست باد مسپار. اي ترس دل‌هاي واگشته از صحراي بي‌سبز و گناه آلود. اي تنهاترين فرد. فردي كه تن‌ها، جمله در بسط يد اويند. تو را چگونه بخوانم؟ اي كاش خاك بودم. مجنون چه بيچاره است! از خاك بايد چاره‌اي طلبيد. آيا از قلب بي‌قرار و پريشان عاشق، حال معشوق را مي‌پرسند؟
راه آسمان‌ها، هيچ‌گاه بسته نخواهد شد و نَفَس رحماني، چه به صورت مقطّع و چه به طريق مستمر، همواره در وزش خواهد بود. مشكل تاريكي‌هاست و ره گم‌كردگي‌ ما و ناشناختن اقليم وجود، گويا هبوط پايان يافته است و بشر در حيرت سقوط، با وحشت به اطراف خويش مي‌نگرد؛ و كجاست علم‌الاسماء؟ چه شيرين است نام‌هاي تو! اي فرمانفرماي مؤمنان و ملحدان. اي كه در شش جهت وجود اورنگ سلطاني‌ات را پرتو‌افكن ساخته‌اي؛ و فوج كوردلان، به اهتمام حواس، در رؤياي ديدار تو عمر مي‌گذرانند. تو را وصف مي‌كنند؛ و تو هزاران هزار بار، منزّه و مبرّايي از توصيف اعما و بينا، اعما معطّل است و حيرت‌نشين؛ و بينا سرگردان است و شگفت‌زده و هيچ كدام در حدّرسم تو نيستند؛ و تو برتر از حدّي و رسم.
با نام خويش، شورش در تاريخ افكنده‌اي. وقت را به فطرت مخموره پيوند زده‌اي. تاريخ چيزي نيست، جز تكرار اسم‌هايت. چشم بي‌انتظار، ظهور نام تو را چگونه انتظار خواهد كشيد؟ گرچه از آغاز غيبت، ظهور نام تو برپاست. هيچ نمي‌دانم. هيچ. آنكه تو را مي‌داند، از سيطره زمان و مكان رهيده است. قدم زنان در كوچه بي‌خبري راه سپردن؛ سلوك تا نفي تعيّنات. رهيدن امّا از تو محال است و عاقلان و زيركان نيز، گرفتار عيّاري تو شده‌اند. بيچارگاني كه در تو مانده‌اند. اصرار در انكار، آنان را اسير آيات تو ساخته است. خود را به نازل‌ترين مراتب وجود رسانده‌اند، بي‌آنكه كمترين شبهه‌اي در استحقاق و طلب داشته باشند. سر در آخور انكار، طفيل هستي عشقند. روزگار‌شان بي‌گزند باد!

 

 

 

کورخوندی!

 

       (( فقط به خاطر اينكه بفهمي چقدر به من محتاجي ، يادت باشد آنقدر شجاعت داشته باشي كه وقتي پشيمان شدي ، بيايي سر گورم و به اشتباهت اعتراف كني . خداحافظ براي هميشه . ))

كاغذ را روي عسلي كنار دستش گذاشت و روي تخت دراز كشيد . ليواني را كه يك بسته قرص واليوم در آن حل كرده بود ، برداشت و در حالي كه آن را به دهانش نزديك ميكرد ، تمام خاطراتش را از ذهن گذراند . صداي زن توي گوشش پيچيد كه چند روز پيش در جواب تهديد او به خودكشي گفته بود : (( به درك ! عوضش زودتر از دستت خلاص ميشوم . ))

چشمانش را بست و بغضش را كه مثل يك گلوله سرب ، سنگين بود ، فرو خورد . دو قطره اشك از بين ريش چند روزه اش به سمت پايين راه باز كرد .

آخرين تصوير ، چهره ي زن بود با موهاي مشكي بلند و موجدار ريخته بر شانه ها كه سر كج كرده بود و با لبخندي نمكين به او مي نگريست . چند ثانيه اي خيره ماند . بعد با عجله برخاست و قلم را برداشت :

كور خوندي !

                          و محلول را آرام در دستشويي خالي كرد !